ناشناس
حرف دل
من هنوز هم باورم نمیشه به این سرعت ۴۱ سالم شد از زندگیم تا این لحظه خدا را شکر راضی هستم البته پستی و بلندی ها یی هم داشتم نمونه اش همسری بود که بعداز عقد فهمیدم معتاده ودرنهایت کمتراز یکسال بعد با سختی ازش جدا شدم و چسبیدم به کار و تلاش برای زندگی بهتر البته همه جا خدا هوام را داشت چه دردوران دادگاه رفتنهام و چه در دوران بیکاری و تلخی جدایی و ..اما هرچه بود گذشت یک تایمی دلم نمیخواست ازدواج کنم خواستگار می اومد ولی من آمادگی اش را نداشتم یعنی میخواستم با دید باز ازدواج دوم کنم و دوباره اشتباه نکنم خیلی سریع روزها گذشت باورم نمیشه الان داشتم فکر میکردم دیدم حدود پانزده سال گذشته درطی این مدت سعی کردم خوب زندگی کنم سالم زندگی کنم و چارچوب مند تو اجتماع بروم جلو و رفتم روی خودم کارکردم و خدا راشکر نتایج خوبی کرفتم و موفق شدم در کارم در اجتماع و برای خودم به یاری خدا جایگاه و آبرویی کسب کردم اما الان واقعا ته قلبم میخواهم و دوست دارم ازدواج کنم وقتی یک بچه کوچک میبینم براش کلی ذوق میکنم واقعا اونها را هدیه های آسمانی میدونم ولی در معرفی ها که بهم میشه برام جالبه سریع قضاوت میشوم بابت طلاقم و این برام آزاردهنده میشود از طرفی چون توی این سالها کمی رشد کردم و زحمت کشیدم و به آرامشی رسیدم میخواهم همراهم هم مثل خودم باشد برای زندگیش هدف داشته باشد صادق باشد تلاش کرده باشد ولی نمی توانم اعتماد کنم و با اینکه احساسی هستم این برام شده معضل شده یک آرزو .. و زمان هم درحال سریع گذشتن است و بغضیز وقتها فکرم میگه سخت نگیر اما ازطرفی با خودم کلنجار میرم نباید به خاطر حس تنهایی خودم را به دردسر باندازم .... نمی دونم چه کنم بدیش اینجاست وقتی یک خانم به چهل سالگی میرسه بعضی ها فکر میکنند که خیلی سنش بالا رفته درحالی که من خودم را ابنگونه نمی دونم من تجربه کسب کردم خیلی دیدم عوض شده معقولانه تر فکر میکنم همه چی را میسنجم.
نمی دونم اما کاش همدم صرفا معرفی نمیکرد بلکه تو معرفی ها هم یک کارشناسی قرار میگرفت که همزمان به خانم و آقا مشاوره میداد و حمایت میکرد
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
0 پاسخهنوز پاسخی ثبت نشده است.