ناشناس

خسته از تنهایی

سلام و عرض ادب ... من متولد ۶۸ م و تا حالا ازدواج نکردم ... نه اینکه خواستگاری نداشتم خیلی زیاد بودن واقعا خیلی ... نمیتونمم بگمم خوب نبودن خیلیاشون واقعا شرایطشون خوب بود ... ولی نمیدونم چرا با هیچکدوم به جایی نرسیدم! اصلا هیچکدوم از جلسه اول جلوتر نرفت! می اومدن ، میرفتن نه خبری میدادن نه هیچی ... گاهی فکر میکردم من مشکلی دارم ولی وقتی با ابراز علاقه افراد روبرو میشدم میفهمیدم واقعا اونایی که اومدن قسمت هم نبودیم ... خیلی وقتا حکمت نشدن رو هم بعد چند سال میفهمیدم! نه اینکه من سخت پسند باشم یا خانواده سختگیری داشته باشم خیر! ولی نمیدونم نتونستم آدم متناسب با خودمو پیدا کنم‌، بعضیا از لحاظ اعتقادی باهم در دو فاز متفاوت بودیم بعضیا که اعتقادی خوب بود از هم خوشمون نمی اومد و دیگه نه اونا پیگیر میشدن نه ما ... تمام جلساتی که تا حالا داشتم همه چیز در جلسه اول شروع نشده تموم میشده ... اون چندتایی هم که پیگیرتر بودن واقعا با دلایل منطقی رد شدند، مثلا اعتقادی به خوندن نماز و گرفتن روزه نداشت و نمیتونستم به امید تغییر ازدواج کنم، یا تفاوت فرهنگی بسیار زیاد دو شهر متفاوت اونا آزاد بودن و ما خانواده ای مذهبی ... یا چون بیبی فیس هستم فکر میکردن کوچیکترم بدون تحقیق می اومدن ، زمانی که می اومدن و میفهمیدن یا خودشون مستقیم درخواست میدادن اگر هم سن بودیم میگفتن کوچیکتر میخوایم و اگر کوچیکتر عذرخواهی میکردن و تمام [ هرچند خودمم کوچیکتر نمیپسندم ولی تا دو سال برام مهم نبود] ... در کل نمیدونم چرا هیچوقت برای من نشد! من واقعا سختگیری نکردم نه توی مادیات نه اعتقادات... چون معتقد بودم از نظر ایمان و اخلاق خوب باشه یه شغل ولو قراردادی داشته باشه ، بقیش مهم نیست... حاضر بودم با نداریش بسازم اگر پسر با عرضه و اهل کاری باشه ، اعتقادم این بود خودمم کارمیکنم باهم زندگی رو میسازیم ! ولی بعضیا (چون اکثرا معرفی بودن و شناخت نداشتن ) به خاطر عقاید ،یا خانواده مذهبی فکر میکردن متعصبیم و پاپس میکشیدن، مگه خوندن نماز و روزه و پایبندی به اعتقادات میشه تعصب که بعضیا اینجوری گارد دارن؟! نمیدونم با وجود این همه آدمی که تو زندگیم‌اومدن و رفتن چرا هیچوقت هیچکسی سهم من نشد ! کم کم به خودم گفتم باید قبول کنم دیگه تو این شهر مورد مناسب من نیست هم خودم هم خانوادم قبول کردیم اگر فردی سابقه تاهل داره و طلاق گرفته بپذیریم و قفل این مرحله هم باز شد ... ولی باز هم افراد هم سن خودم مجرد کوچکتر رو ترجیح میدادن، حالا چند وقتی هست که افراد حتی بازنشسته معرفی میشن و من واقعا امیدمو از دست دادم ، منی که هنوز زندگی نکردم و به لحاظ چهره ۷_۸ سالی کوچیکتر میخورم ... من قبول کردم هرکسی ممکنه تو زندگی شکست بخوره و بدون دلیل رد نمیکنم و مشکلی با طلاقش ندارم ولی دیگه رفتم مرحله بعد ... کم کم دارن افرادی معرفی میشن که فرزند دارن، شاید باید با این هم کنار بیام ؟؟! مطمئنم خونوادم این رو دیگه نمی پذیرن ولی خودم مرددم واقعا باید قبول کنم دیگه شخص مجردی برای من نخواهد اومد؟ جدای از همه حرف و حدیث هاش من نمیتونم وقتی خودم زندگی رو شروع نکردم فرزند شخص دیگری رو بپذیرم! از طرفی از تنهایی میترسم از اینکه تا آخر عمر مجرد بمونم دوس ندارم اینجوری بمونه،واقعا موندم باید به اشخاص با این شرایط فکر کنم یا خدا مورد بهتری جلو پام خواهد گذاشت ...

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

0 پاسخ
هنوز پاسخی ثبت نشده است.