ناشناس
سوال 11925
من در دوران دانشگاه شیفته و دل باخته یکی از هم دانشگاهیا شدم پسری زیبا با تمام معیار های مورد نظر من برای ازدواج پاک و معصوم ناگهان روزی ازم اجازه گرفت که به خواستگاریم بیاید منم از خدا خواسته سریع قبول کردم ولی پدرم اصلا از او خوشش نیامد و سریع مخالفت کرد و باعت جدایی ما شد و به دلیل این که من دیگر او را نبینم من را مجبور به ترک تحصیل کرد و الان به اجبار با مردی که خیلی از خودم بزرگ تره و دارای ۳ فرزند هست باید ازدواج کنم من دیگه نمی تونم این شرایط رو تحمل کنم چه کنم ؟!
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخباسلام
دوست گرامی به خاطر برخورد غیر منطقی پدرتان بسیار متاسفم
ولی احساس می کنم این رفتار پدرتان صرفا به خاطر لجاجت است.
توصیه می کنم حتما با خانواده خصوصا مادرتان صحبت کنید تا پدرتان را راضی کنند و دست از لجاجت بردارند
اگر سودی نداشت از سایر اقوام که نفوذ لازم را بر پدرتان دارند کمک بگیرید مانند عمو، دایی، پدربزرگ یا هر شخص دیگری کمک بگیرید
اگر باز هم شاهد ادامه لجاجتها بودید در جلسه خواستگاری حتما به خود این آقا در گفتگوی خصوصی بگویید که هیچ علاقه ای به این ازدواج ندارید و صرفا اجبار پدرتان باعث ادامه یافتن جریان خواستگاری است و از ایشان بخواهید خودشان خواستگاری را ادامه ندهند
موفق باشید
دوست گرامی به خاطر برخورد غیر منطقی پدرتان بسیار متاسفم
ولی احساس می کنم این رفتار پدرتان صرفا به خاطر لجاجت است.
توصیه می کنم حتما با خانواده خصوصا مادرتان صحبت کنید تا پدرتان را راضی کنند و دست از لجاجت بردارند
اگر سودی نداشت از سایر اقوام که نفوذ لازم را بر پدرتان دارند کمک بگیرید مانند عمو، دایی، پدربزرگ یا هر شخص دیگری کمک بگیرید
اگر باز هم شاهد ادامه لجاجتها بودید در جلسه خواستگاری حتما به خود این آقا در گفتگوی خصوصی بگویید که هیچ علاقه ای به این ازدواج ندارید و صرفا اجبار پدرتان باعث ادامه یافتن جریان خواستگاری است و از ایشان بخواهید خودشان خواستگاری را ادامه ندهند
موفق باشید
