سوال 12597

سلام مادربزرگم چند ماه پیش از دنیا رفت. کلا تو زندگیش ادمی بود که درد رو اصلا تحمل نمیکرد و جیغ و داد میکرد. روزهای اخر عمرش ظاهرا کلیه هاش از کار افتاده بود و حرف نمیزد و غذا نمیخورد ما هم فکر میکردیم مثل قبلا داره ادا در میاره یا دردی که داره یه درد کمر ساده ست مادرم افسردگی داره و نمیتونه بیمارستان بمونه منم افسردگی دارم ولی نبردمش بیمارستان و هیچ کاری براش نکردیم فقط دکتر اوردیم براش تو خونه که اونم تشخیص نداد تا اینکه ریه ش آب اورد و تموم بدنش اب گرفت و چند روز هیچی نخورد و دیگه بردنش بیمارستان و اونجا حین عمل از دنیارفت . من حس میکنم منم مقصر بودم تو مرگش نمیتونم خودمو ببخششم مخصوصا اون حال زارشو که دیدم و هیجکاری نکردم دارم دیوونه میشم تصویرش از جلو چشمم نمیره توروخدا کمکم کنید. زیارت عاشورا میخونم به نیتش ولی اروم‌نمیشم

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
profile-photo
با سلام



از اتفاقی که افتاده است بسیار متاسف هستم. احساس گناه و پشیمانی شما قابل درک است ولی در حال

حاضر نه کمکی به فرد فوت شده می کند و نه حال شما را بهتر می کند و فکر نمی کنم مادر بزرگتان از این

عذابی که به خودتان می دهید راضی باشد. شما در پیر و مریض بودن مادر بزرگتان نقشی نداشته اید و

اصلا مشخص نیست که اگر زودتر بیمارستان می بردید و الان زنده بود و فقط نفس می کشید از زنده

بودن همراه با درد راضی بود.

تا خودتان را نبخشید این احساس با شما است و چون افسردگی دارید مرتب حوادث گذشته را مرور می

کنید. سعی کنید افکار منفی خود را مدیریت کنید. فرض کنید دوستی صمیمی شما برایتان درد و دل می

کنید . همانقدر که با او با محبت و همدلی صحبت می کنید با خودتان هم همانگونه برخورد کنید. مسلما

هرگز به دوستتان نمی گویید چطور زودتر دکتر نبردی، باید ..............

یک عکس از زمانی که خاطره خوشی از او دارید را جلوی چشمتان بگذارید و آن ایام را مرور کنید تا تصویر

ناخوشایندی که در ذهنتان مرتب مرور و مجسم می کنید کم رنگ شود. سعی کنید او را سر حال و سالم

به یاد بیاورید. سال های عمر زندگی مادر بزرگتان را به چند روز پایان عمرش محدود نکنید. اینگونه هم او

در خاطره ها با خوشی زنده می ماند و هم شما کمتر عذاب می کشید . موفق باشید