ناشناس
سوال 14143
سلام من همیشه توزندگیم سعی کردم به همه کمک کنم حتی اگه ازم نخواستن همیشه درحقم نامردی شد همیشه از اشتباهات دیگران چشم پوشی کردم هیچ وقت از کسی بدم نیومد حتی کسایی که بهم ظلم کردن همیشه سعی کردن خوب باشم ومحبت کنم اما همیشه نتیجه معکوس دیدم از محبتم سوئ استفاده شد درحقم نامردی وظلم شد به هرکسی خوبی کردم بهم بدی وظلم کرد به هرکی احترام گذاشتم بهم بیاحترامی کرد و پای عشقم که از تموم وجود دوستش داشتم ۹ سال موندم اما درآخربهم ضربه زد ورفت و خیلی راحت ولم کرد چون خیلی بهش ابراز علاقه ومحبت کردم من از همسرم جداشدم توزندگیم خیلی عذاب داد مجازات وکتک و هزاران بلای دیگه همیشه بخشیدم اما طوری کرد که مجبور شدم توافقی جداشم وهیچ حقوق وحقوقی بهم نداد بعد جدایی باز ابراز علاقه کرد منم چون خیلی عاشقش بودم بهت فرصت دادم وبخشیدمش و گفتم برمیگردم بیخبر ازم رفت ازدواج کرد بعد از مدتی شنیدم داغون شدم وافسرده وهزار بار آرزوی مرگ کردم باورم نمیشد منو راحت ول کرد منی که ۵ سال همسرش بود با همه بدیهاشو وظلمش توسختی وبدبختی ها کنارش بودم وبازم بعد جدایی بخشیدمش بعد از ۶ ماه ازدواجش بهم گفت بازم میخواد همسرش باشم ومن اول رد کردم اما هی پیام داد منم چون عاشقش بودم تواین چندسال نتونستم فراموشش کنم وهر لحظه قلبم وفکرم پیشش بود وبعد فهمیدم خانمش بارداره باز م حالم بدتر شد که شروع کرد به ابراز علاقه وکه فقط تو بازم بخشیدمش و باهاش درتماس پیامی بودم وهمسرش متوجه شد و دعوا بعدش یواشکی پیام میدادو طوری شد که همه خانواد ها فهمیدن وبدتر شد وازم همش میخواست باهاش ازدواج کنم رو همسرش این داستان هم ۴ سال طول کشید کلا وهمش میگفت منو میخواد وزنشو اگه قبول نکنه زن بگیره طلاقش میده واز اینحرفها که خانمه قبول نکرد جداشه همه هم فهمیدن داستان چیه منم بهش گفتم یواشکی نمیتونم باهاش ازدواج کنم بفهمن خیلی بد میشه خیلی راحت قیدمو زد وهر چیز بود بازم کردورفت پیش زنوبچش انگار نه انگار که عشقی بینمون بود وآخرش گفت مزاحموزندگیمون نشو خیلی بهم ریختم باورم نمیشه اونو خیلی راحت جایگزین من کرد و اینهمه بهم ابراز علاقه کردوزد زیر همه چیز فقط ۹ سال بازندگیم بازی کرد نمیدونم چیکار کنم باور نمیشه من به خاطرش همه کار کردم اما اون راحت اولش که زندگیمو خراب کرد بعد جدایی هم بازندگیم با احساسم بازی کرد ورفت دارم دیونه میشم بعد جدایی حتی به کسی فکر نکردم من ۹ سال بهش اعتماد کردم عشقمو واحساسمو ووجودمو براش گذاشتم همیشه جلوی همه ازش طرفداری کردم اما دستمزمو با ظلم وبازی دادنم دادورفت واقعا نمیدونم باورم نمیشه تحملش برای سخته همش میگم ای کاش بمیرم هر بار با زنش میدمش عذاب میشکیدم الان دارم عذاب میکشم که با بچشم ببینمش واینکه چرا اینقدر راحت ولم کرد واین خانمه ازدواج دومشه اونوخیلی خوب نگه میداره بلایی که سرمن آورد مجازات میکرد وزندانی وکتک وخرجی نمیداد ومنو بورده بود یه یشهر دور افتاده وزندگی روبرام جهنم کرده بود وبعد از جدایی گفت جبران میکنم که بازیم داد با اون نکرد وبرای من فقط بدیختی وظلم و حسرت بود همه حقم منو داد به زن دومش
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام
با توضیحاتی که دادید بنظر می رسد به خودتان هیچ علاقه ای ندارید. وقتی شما خودتان را دوست ندارید و هیچ احترامی برای خودتان قائل نیستید چه انتظاری از بقیه دارید. بخاطر همین بی توجهی 9 سال از زندگی خود را فدای کسی کردید که از ابتدا باید رهایش می کردید. بخشش در همه جا و برای همه کس نیست.
البته احساس شما قابل درک است انتظار داشتید همسر سابقتان قدر شما را می دانست و الان که می بینید به زن دوم محبت می کند اذیت می شوید. اگر باز هم خود را در نقش قربانی ببینید باز هم چند سال از عمرتان را در حسرت و آه و ناله حرام می کنید و خود را در گیر جواب برای چرا و چطوری می کنید که دانستن و ندانستنش هیچ فرقی به حال شما ندارد.
با مرور بدبختی های گذشته و فداکاری های خود تان چه نتیجه ای عاید شما می شود؟ آیا متوجه اشتباهاتی که در این مدت انجام داده اید هستید؟ شما یکبار بدون اینکه هیچ حق و حقوفی بگیرید از این آقا جدا شده اید . حالا چرا با آن همه عذاب به همه خواسته هایش یک جواب نه ندادید و خود را خلاص نکردید باز هم جای سوال دارد. آیا داشتن علاقه جوابگوی این همه انتخاب غلط هست؟
ولی بقیه عذاب و شکنجه را خودتان با مرور گذشته دارید به روح و روان خود وارد می کنید. باید فرض کنید این آقا برای شما مرده و شما هم او را بخشیده اید. اینگونه شاید به آرامش برسید و بتوانید حداقل بقیه عمرتان را زندگی کنید. موفق باشید
با توضیحاتی که دادید بنظر می رسد به خودتان هیچ علاقه ای ندارید. وقتی شما خودتان را دوست ندارید و هیچ احترامی برای خودتان قائل نیستید چه انتظاری از بقیه دارید. بخاطر همین بی توجهی 9 سال از زندگی خود را فدای کسی کردید که از ابتدا باید رهایش می کردید. بخشش در همه جا و برای همه کس نیست.
البته احساس شما قابل درک است انتظار داشتید همسر سابقتان قدر شما را می دانست و الان که می بینید به زن دوم محبت می کند اذیت می شوید. اگر باز هم خود را در نقش قربانی ببینید باز هم چند سال از عمرتان را در حسرت و آه و ناله حرام می کنید و خود را در گیر جواب برای چرا و چطوری می کنید که دانستن و ندانستنش هیچ فرقی به حال شما ندارد.
با مرور بدبختی های گذشته و فداکاری های خود تان چه نتیجه ای عاید شما می شود؟ آیا متوجه اشتباهاتی که در این مدت انجام داده اید هستید؟ شما یکبار بدون اینکه هیچ حق و حقوفی بگیرید از این آقا جدا شده اید . حالا چرا با آن همه عذاب به همه خواسته هایش یک جواب نه ندادید و خود را خلاص نکردید باز هم جای سوال دارد. آیا داشتن علاقه جوابگوی این همه انتخاب غلط هست؟
ولی بقیه عذاب و شکنجه را خودتان با مرور گذشته دارید به روح و روان خود وارد می کنید. باید فرض کنید این آقا برای شما مرده و شما هم او را بخشیده اید. اینگونه شاید به آرامش برسید و بتوانید حداقل بقیه عمرتان را زندگی کنید. موفق باشید
