ناشناس

سوال 14854

سلام.وقت شما بخیر.خانمی 31 ساله ام.حدود چهار سال پیش ازدواج کردم.راستش هیچ وقت مشتاق ازدواج نبودم چون شخصیتی مستقل و درونگرا دارم.وبه راحتی با خوندن یه کتاب یا یه موسیقی احساس خوشبختی میکردم.اما خب خواستگار می آمد و میرفت و اطرافیان هم دست از نصیحت برنمی داشتند.من به شدت معتقد بودم باید طرفم را دوست داشته باشم تا با او ازدواج کنم.بالاخره آقایی که 5 سال ازمن بزرگتر بود به خواستگاری آمد و نمیدانم چه شد که به دلم نشست.از خانواده معتبری بود .اول گفتند که لیسانس دارد و جایی مشغول به کار است.بعد از محرمیت خودش به من گفت که دانشگاه رفته اما تحصیل را به اتمام نرسانده.بازهم گفتم مهم نیست.در جلسات خواستگاری به شدت کم حرف و خجالتی بود و هیچ سوالی از من نداشت.آن را هم گذاشتم به حساب کم رویی .تا قبل عروسی همه چیز خوب بود و میشود گفت که مرا میپرستید.اما کم کم متوجه خیلی چیزها شدم.حرف زدن کم اش بخاطر این بود که مهارت گفتگو او در حد صفر بود.اصلا نمیتواند مسئله ای را با گفتگو حل کند و سریع صدای او بالا می رود و حتی به خودش آسیب میزند.به نظر من اصلا به بلوغ فکری نرسیده و در حد یک بچه 8ساله گاهی رفتار می کند.بعد از عصبانیت پشیمان می شود و به پای من می افتد که او را ببخشم.هم دلم میسوزد و هم به شدت خسته و افسرده ام.عمری با عزت زندگی کردم و حالا شخصی که باید مایه آبرو و عزت و افتخارم باشد باعث شده حتی نتوانم از در آپارتمان بیرون بروم چراکه صدایش را هنگام بددهنی و عصبانیت شنیده اند.دلم میخواهد ترکش کنم اما بالاخره من هم وابسته شده ام.چون به همان اندازه که رفتار بد دارد به شدت احساسی ست و محبت زیاد به من می کند.هر چه بخواهم برایم میخرد.بخاطر من هر کاری میکند.وخودش میگوید وقتی با من قهر میکنی دیوانه میشوم.به روانپزشک و مشاور هم مراجعه کردیم.نتیجه ای نگرفتیم.من چهار سال است که سرگردانم.نمیدونم باید دل به زندگی بدهم یا دل بکنم.بیشتر از همه این بی آبرویی ها و فریاد ها و توهین هایش من را از پا در آورده.لطفا کمکم کنید.البته مشکلات خیلی بیش از این هاست که در این صحبت نمی گنجد<br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

2 پاسخ
profile-photo
کاربر عزیز
در ابتدا که یک ازدواجی به خاطر فشار ناشی از خانواده داشته اید و در ادامه مسیر هم دچار اشتباهاتی در فرایند اشنایی شدید مثل:
1. توجه کردن صرف به اعتبار و اصالت خانوادگی که خود این ایتم سبب می شود که خیلی از تحقیقات خانوادگی , فردی,شغلی , محلی , تحصیلی صورت نپذیرد
2. نادیده گرفتن ناتمام گذاشتن مدرک تحصیلی که باز ایتم مهمی است که ایا چقدر فردی مسولیت پذیر است یا نه؟( یکی از شنانه های انواع بلوغ)

3.سوال نپرسیدن ایشان و حمل بر اینکه فردی خجالتی در حالیکه زندگی مشترک نیازمند مهارت ارتباط موثر می باشد
و حالا نیز در ادمه مسیر زندگی مشترک موارد مهمی را نادیده میگیرید مثل:
1. به عواملی توجه دارید که صرفا برای ادامه زندگی مشترک کافی نیستند مثل( خرید کردن هر انچه که شما تمایل دارید و ...) درسته که تامین نیاز مالی همسر مهم است منتها قطعا این عامل به تنهایی نمی تواند دلیلی بر ماندن در یک زندگی اشفته باشد
2.نادیده گرفتن رفتارهای تکانشی اقا و رفتار های خود اسیب رسان دارد و فحاشی و بد دهنی و... تمام این رفتار ها نشانه عدم امادگی این فرد برای زندگی مشترک می باشد( عدم کنترل مدیریت هیجانها که خود این عامل یکی دیگر از نشانه های بلوغ)

3. نادیده گرفتن احساسات خودتان که به مرور زمان دچار فرسودگی( به خاطر ابراز نکردن رنجش ایجاد شده) خواهید شد و در نهایت منجر به بیماریهای ( روان تنی ) یعنی علت فیزیکی از طرف پزشک برای ان تشخیص داده نمی شود( نادیده گرفتن این نوع بلوغ در خودتان)

4. مطمنا اقا با شرایط توضیح داده شده نیازمند درمان در زمینه شخصیت خواهند بود و درمان طولانی مدت با کمک یک متخصص و یک روانپزشک کنار هم
5. و لطفا ماندن در کنار این فرد را دلسوزی ( شما مسول نجات دادن ادمها نیستید مگر اینکه خودشان از شما کمک بخواهند و همراه خوبی در این مسیر باشند)نگذارید چون همانطور که ابتدا تحت فشار خانواده ازدواج کرده اید و حال نیز تحت فشار دیگری کنار ایشان خواهید ماند
6. و اگر با شرایط توضیح داده شده پای فرزندی در میان بیایید انوقت دوباره ناچارید به خاطر فشار وجود یک فرزند بمانید و فشار های متعدد دیگر و با یک اسیب جدی

7. حال سوالی از شما بزرگوار دارم ایا زمانی که نزد پزشکی می روید برای( مثال یک جراحی مهم و ضروری دارید) و ان پزشک نتوانست مسله شما را تشخصیص دهد ایا دست از بررسی کردن مسله پزشکی تان بر می دارید؟ یا نه دوباره جستجو می کنید و یک پزشک حاذق در این زمینه پیدا می کنید ؟وقتی که شما از یک متخصص نتیجه نگرفتید به یک متخصص دیگر رجوع کنید و اجازه ندهید که این درد کهنه و مزمن شود
8. مواردی که برسی شد نه به این معنا است که تصمیم به جدایی بگیرید , خیر بلکه به این معنا است خود شما با توجه به شرایطی که در ان هستید انتخاب گر هستید
profile-photo

با سلام

نوشته اید نزد روانپزشک و مشاور رفته اید ولی نتیجه ای نگرفته اید. اگر توضیح می دادید چه توصیه هایی شده و شما تا به امروز برای حل مشکل چکار کرده اید درک موقعیت راحت تر صورت می گرفت. مثلا آیا دارویی تجویز شده است یا مهارتهای زندگی آموزش داده شده است یا ........

بهر حال کسی نمی تواند بجای شما تصمیم بگیرد و جز شما کسی نمی تواند بگوید به این زندگی ادامه دهید یا جدا شوید. پس بهتر است از ترازوی تصمیم گیری استفاده کنید. معایب و محاسن ازدواج را بنویسید و با توجه به اهمیتی که برای شما دارد از 0 تا 100 به آن نمره دهید. مثلا اگر فریادهای شوهرتان غیر قابل تحمل است ،جزو معایبش به آن امتیاز 90 یا 100 بدهید و از طرف دیگر در محاسنش به ابراز محبت می توانید نمره 60 یا 70 بدهید. اینگونه ضمن بررسی کل این رابطه چند ساله ، مشخص می شود صفحه ترازو به کدام سمت حرکت می کند. طلاق یا ادامه زندگی.

هر چه زودتر از تعارض خارج شوید و تصمیم بگیرید برایتان بهتر است. مسلما بعد از 10 سال قکر به جدایی سخت تر است و احساس وابستگی بیشتر. اگر همسرتان مهارت های زندگی را نمی داند می تواند یاد بگیرد. در حال حاضر به کودکان هم مهارت ها را یاد می دهند. اگر همسرتان از نظر هوشی مشکل نداشته باشد و بخواهد تغییر کند مراجعه به روانشناس برای یادگیری مهارت های زندگی و در کنارش دارو درمانی برای کنترل هیجان منفی بهترین کار است. موفق باشید