ناشناس

سوال 17252

سلام. من مدتیه مخم اینقدررر تحت فشاره که رد داده و دیگه قید همه چیو زدم و حال نمیکنم جبرا کاریو انجام بدم حتی اگه خدا بگه..از یه طرفی م اعتقادات مذهبیمو نمیتونم بیخیال شم و کلا برم تو فاز شهوت و عشق و حال... ینی گاهی به نعل میزنم گاهی به میخ**** یه روز تا خرخره تو گناهم یه روز توبه... خسته شدم بقرآن ازینهمه بلاتکلیفی....با خدا حال نمیکنم ولی میدونم غیر خدا هم برم جای دیگه، ته نداره و الکی فقط خودمو هدر میدم...فشارایی که رومه منو تبدیل به این موجود بی روحی که میگم کرده،، ننه بابام چندسال پیش طلاق گرفتن از زمان کودکیمم اینقدرررر ترور شخصیتی و کتک خوردم ازشون که الان باوجود اینکه ۲۵ سالمه خودمو یه آشغال بیمصرف بیشتر نمیدونم وهمیشه حرفای ننه و بابام تو مخم تکرار میشه.... از طرفیم اعتقاداتم اجازه نداد ننه مو ول کنم تنها زندگی کنه و رنج بکشه،،، ازش حالم بهم میخوره ولی چون خدا گفته هواشو داشته باش مجبورم تحملش کنم.... بعد از اینهمه عمر، ینفر پیدا شد عاشقش شدم (چون اهل دختربازی و این چیزا نیستم دنبال دوس دختر و اینا نرفتم...چون اعتماد به نفس نداشتم) خلاصه عاشق این دختر شدم و حتی خواستم باش قرار بزارم قرار گذاشتم گلزارشهدا، که نکنه یه وقتی دستم به خطا بره گفتم حداقل بریم پیش شهدا نه کافی شاپ.... یبارم بهش دست نزدم و .... ولی به بدترین شکل شکست عشقی خوردم... اینم از دومین شکست...الانم ۴-۵ ساله که عین خر دارم کار میکنم ولی دو قرون پول ندارم واسه خودم ادم باشم..نه سیگاری م نه رفیق باز نه.... ولی خرج زندگی مشترک خودمو ننه م کردم...تنهایی و بی کسی خیلی بهم فشار میاره و دهنمو سرویس کرده...هیچچچچچ امیدی به آینده ندارم و دوس دارم همین الان ماشین زیرم کنه بمیرم خلاص شم ازینهمه درد... چون میترسم اگه خودکشی کنم برم جهنم، بارها از خودکشی دست کشیدم ولی یادم نمیره از زمانیکه 13 سالم بود بارها و بارها دست به خودکشی زدم ولی پا پس کشیدم.....هرروز میرم سرکار ولی بخدا تمام روز احساس خستگی یی دارم تو روحم که دوس دارم سالها بخوابمو بیدار نشم...یه روز یکی بیاد با مهربونی بیدارم کنه دستمو بگیره بگه داش رضا،، تو از توی سیاهچال در اومدی،پاشو عزیزم روزای سیاه دیگه تموم........... من عین یه ماهی ام که برعکس بزاریش تو لیوان...ینی سرش تو آبه و بدنش بیرون از آب...بقول معروف، زنده س ولی زندگی نمیکنه.....میدونی؟ شاید نتونستم حال زارمو خوب توضیح بدم...ولی بقرآن شبای جمعه هفته به هفته میرم هیئت، تو دلم میگم یا امام حسین ع، آقا بزن تو سر ما آدم شیم، یا ما رو بکش راحت شیم.....ولی هیچ...نه اهل بیت و خدا رو دارم، نه عشق دنیا رو کردم...شدم عین خوارج... نه عشق اینورو کردیم نه عشق اون دنیارو....تو رو خدا منو راهنمایی کنید ولی نه روانشناسانه!! بلکه جوابی که عمق وجودتون باشه و خودتون درک کنید من چی دارم میگم نه اینکه صرفا پاسخی بدین که دیگران میگن یا تو کتابا نوشته...اگه کمکم کنین، من واقعا چیزی ندارم جز اینکه دعا کنم خدا ایشالا شمارو هم مدد بده که کسیو که رسیده ته خط کمک کردین...به قول شاعر: " ما آخر خطیم، اون ور تر ش...".........

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

4 پاسخ

دروو بر شما، این شرایطی که شما ذکر کردین خیلی شبیه شرایطی هست که خودم درش هستم سالها و سالها، و از بچگی از افسردگی رنج میبرم چون هم پدرم هم مادر م هر دو افسردگی داشتن و مارو هم مریض کردند. و کاملا میفهمم که چی میگین، از نطر من شما خیلی انسان قوی ای هستین که تا الان مقاومت کردین و به اعتقاداتتون پایبند موندین و مادرتون رو هم تنها نگذاشنین مطمئن باشید دعای همان مادرتون پشت و پناهتون هست و نمیذاره که به پرتگاه بیفتید.

سلام .دوست عزیز ازدواج کن.یاازدواج موقت تا همچیزت درست میشه.

حالت رو خریدارم بدجور ، مثالی هم گفتی اشتباه بود خوارج نیست و عمر وعاصه که نه دنیا رو داشت و نه آخرت ،، درکت میکنم چون وضعیت مشابهی از لحاظ روانی داریم تو فکر گناهی ولی اعتقادات دست و پات رو بسته یه جور خوره داره روحت رو آزار میده با نظر این خانم مخالفم که گفته روزهای خوب میان،، روزهای خوب ساخته میشن ، من ۳۳ ساله‌م هست و پدر و مادر مریض و پیر دارم پدرم رو ۸ سال بزور نذر و دعا و دکتر رنده نگه داشتم تا به مدد دولت روحانی بر اثر کرونا فوت کرد و من موندم و مادرم و دعاهای بی اثر ،،، از یه جایی به بعد فهمیدم فقط خودم باید شرایط خودم رو عوض کنم نمیگم مثل فیلم هالیوودی زندگیم متحول شد نه، ولی دارم تلاش میکنم از این وضع خارج بشم آدم به امید زنده است حداقلش تلاش خودم رو کردم و چیزی برای پشیمونی ندارم. نامید نشو و تلاش کن.

سلام خدمت شما،چقدر قشنگ و روان از خودتون نوشتید،قطعا اگر نویسنده بودید،خیلیا مشتاق خواندن مطالب شما بودند.به نظر من شما با این شرایطی که داشتید ولی همچنان اعتقادات خود را از دست ندادید،یک سر و گردن از خیلی از آقایونی که مدام به دنبال هوی و هوس هستند و دختران مردم را سر کار می گذارند بالاتر هستید،من به شما آفرین میگویم که نگران مادرتان هستید و او را تنها نگذاشتید.قدر خودتان را بدانید.مطمئن باشید شاید دیر،ولی روزهای خوب به سراغ شما هم خواهد آمد.