ناشناس

سوال 17483

سلام. من در سن۲۰سالگی ازدواج کردم و ازدواجم متاسفانه بخاطر پارانوئید بودن همسرم ۵سال بعد (بدون فرزند) به جدایی منجر شد.با خاطره ای خیلی بد از ازدواج و هزارتا مشکلی که برام بوجود اومد بخاطر هوسباز بودن و زنباره بودن اون اقا با حالی بد وارد جامعه شدم.دانشجوی حسابداری فردوسی مشهد بودم بعد از فارغ التحصیلی مجدد کنکور دادم و مامایی علوم پزشکی مشهد قبول شد و در عین درس خواندن کار هم میکردم تا با اقایی بسیار موجه و ۱۳سال بزرگتر از خودم اشنا شدم و ایشون به من پیشنهاد ازدواج دادن و من قبل از قبول درخواست ایشون گفتم که قبلا ازدواج نافرجامی داشتم و....ایشون گفتن اشکالی نداره فقط برای من دیگه تکرار نکن و خانواده من هم نباید متوجه بشن.چون باهم صحبت میکردیم و هردو مقید هم بودیم عقد بین خودمون جاری کردیم.و ایشون خانواده من رو هم دیدن و با مخالفتهای مادرم مواجه شدن بخاطر اختلاف سنی.اما نظر ایشون رو جلب کردم.بعد از چند مدت سر و کله ی خانمی پیدا شد که فهمیدم دخترعمه ناتنی ایشون هست و مدت ۱۵ سال با همسر من زندگی کرده اما از همون ابتدا همسرم به ایشون گفته بوده که ما به هیچ عنوان با هم ازدواج نخواهیم کرد و فقط هم خانه ایم و اگر روزی من قصد ازدواج کنم تو باید بری و اون خانم هم قبول میکنه این شرط رو و بطور مخفیانه ای باهم زندگی میکنن حتی مادر این اقا و خانواده ش خبر نداشتن و ندارن.و دلیل این پنهان کاری هم این بوده که چون اوازه ی خوبی این خانم در فامیل نداشته و به گفته خود همسرم همه پسرهای محل و فامیل اون زمان باهاش خاطره داشتن...... خلاصه اینکه این خانم پیدا شد و گفت تو وارد زندگی من سدی و دعوا و کشمکش و.....هربارم که من واقعا میخواستم برم و این زندگی رو خاتمه بدم خود همسرم مانع میشد و میگفت من تورو واقعا دوست دارم و تو همون کسی هستی که من میخوام و...بلاخره مانع رفتن من میشد.و اون خانم هم اسباب و زندگیش رو جمع کرد و اومد خونه ما و گفت سه نفره زندگی کنیم....و شوهرمم تقریبا از این قضیه راضی بود چون وجدانش اجازه نمیداد اون زن رو بعد ۱۵ سال بی پناه ول کنه...اما انقدر اذیت و ازار و دزدی و دعوا و کتک کاری و تهدید و....درست کرد این خانم که واقعاتحمل همگی ما تموم شد و گفتیم هر سه نفر جداشیم بریم پی زندگیمون.اون خانم هم شبانه اسباب خودش و هرچی هم مال ما بود جمع کرد و رفت و به همسر منم گفت زهی خیال باطل که بذارم این دختر رو بگیری...روزی که بفهمم شماها با هم عقد رسمی کردین تمام عکسهایی که باهم توی یک خونه بودیم رو میفرستم برای مادرت تا همینجوری که اولزه ی من خراب بود توی فامیل و مادرت نذاشت باهات ازدواج کنم ببینه این دختر هم قبل ازدواج رسمی با تو رابطه داشته و نذاره با هم ازدواج کنین....بعد از جداییمون البته برخلاف میل هردوی ما که بشدت به هم علاقمندیم همسرم تماس گرفت و گفت بیا من بدون تو واقعا نمیتونم.... و من هم برگشتم البته این خانم خبر نداره که ما باهم هستیم.حالا فکر هرروز و هرشب ما اینه که چجوری ازدواج کنیم که برای ما بی ابرویی درست نکنه....و بعضی وقتهاهم که بحثی بینمون پیش میاد همسرم میگه برو ... و واقعا این حرفش برای من خیلی ضربه ست خیلی سنگینه...چرا اون موقع که اینهمه عذاب نکشیده بودم با اون زن و تهمت و حرف بد و ....و میگفتم بذار برم میگفت نرو و حالاکه تقریبا یه زندگی نرمال داریم با کوچکترین دعوا و بحثی میگه برو ما باهم بجایی نمیرسیم.... لطفامن رو راهنمایی کنین.خیلی از تصصمیم درست عاجزم و خیلی کمک میخوام. من ۳۰ساله هستن.همسرم ۴۳ ساله فرزند شهید هست.من هم پدرم رو از دست دادم ۱۴ سال قبل من واقعاهمسرم رو دوست داشتم و دارم.موقعیت اجتماعی بدی ندارم دانشجوی مامایی ترم اخرم و از نظر ظاهری جوری هستم که امکان نداره جایی باشم و خانمی من رو برای ازدواج معرفی نکنه... ما

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

2 پاسخ
profile-photo
کاربر گرامی
چقدر خوب بود که وقتی از رابطه ی اول با تجربه 5 سال زندگی مشترک خارج شدید و ان هم با فردی که دچار اختلال شخصیت بوده از نوع عجیب و غریب ان و با کلی اسیب و خراشهای عاطفی , حداقل به خودتان یک فاصله ی یک ساله ترمیم زخمهای رابطه قبل را می دادید و اجازه می دادید که اثرات رابطه قبلی کمر نگ شوند تا بتوانید انتخابی با ارامش بیشتری داشته باشید و الان هم دیر نیست بازهم از یک متخصص کمک بگیرید و کمک حال خودتان باشید
مورد دیگر اینکه وقتی که قراره که ازدواج شما به رسمیت شناخته نشود منظور رسمیت شرعی و قانونی نیست بلکه ( خانوادها موافق نباشند و یا حتی زندگی پنهانی ) در این مسیر دچار چالشهایی خواهید شد چون وقتی خانواد ها موافق نباشند طبق تحقیقات نشان می دهد که در طی 3 تا 5 سال امکان طلاق وجود خواهد داشت . در مورد خود اقا این موضوع می تواند صادق باشد که چی شده وقتی با ان خانوم که دختر عمه ی ناتنی ایشان بودند و قرارشان بر همه خونه بودن بوده است و وقتی که با شما وارد رابطه رسمی شدند این مرز را نبستند و( حتی رابطه پر از اسیب و خطر سه نفره را شروع کردند) خود این رفتار نشانه مبنی بر عدم تمایز یافتگی اقا و مسایل شخصیتی حل نشده ای می تواند باشد که در چالشهای زندگی خودش را نشان خواهد داشت و یک مورد دیگر همین نوع برخورد اقا در حال حاضر با شما هست که تا چالشی ایجاد می شود به شما می گوید که خب برو, پیشنهاد می شود که با یک زوج درمانگر جهت بررسی اتفاقات افتاده مراجعه نمایید تا بتوانید مسیر را با ارامش بیشتری طی نمایید
profile-photo
باسلام
شما تمام زنگ خطرها را دیده اید ولی با این وجود حاضر شده اید وارد زندگی کسی بشوید که از ابتدا با شما روراست نبوده است.
پنهان کردن یک رابطه 15 ساله و زندگی با یک دختر از فامیل نزدیک چیزی نیست که مخفی بماند. حتی وقتی شما ازدواج قبلی خودتان را گفته اید این آقا هیچ اشازه ای به این خانم نکرد. آن ها 15 سال با هم همخانه نبوده اند بلکه مانند زن و شوهر زندگی کرده اند.
مشکل از جایی شروع شد که شما بدون شناخت درست حاضر شدید صیغه این فرد بشوید. در حال حاضر هم جایگاه خودتان را در زندگی ابن فرد ندارید.
اگر شما عاقلانه ازدواج موقت کزده اید و اینکار بنظرتان اشتباه نبوده چرا از اینکه این خانم رابطه را برملا کند می ترسید.
اگر واقعا این خانم دختر عمه این آقا است مطرح کردن این موصوع ابروی خودش را هم خواهد برد.
شتر سواری دولا دولا نمی شود یا باید ازدواج کنید یا این رابطه را تمام شده بدانید.
یک مرد 43 ساله که تا این سن زندگی مشترک نرمالی نداشته ممکن است اصلا خواهان ان نباشد. شما چرا باید جوانی خودتان را هدر کنید؟
برای این آقا زمانی را مشخص کنید تا برای ازدواج دایم اقدام کند. ترس لز آبرو ریزی بیشتر یک بهانه است.
زتدگی شما برعکس چیزی که فکر می کنید اصلا نرمال نیست و ادامه ان به این شکل اصلا عاقلانه نیست. چون تعهدی در آن نیست. موفق باشید