سوال 18250
خسته نباشیدبله درسته من خیلی بسته حرف زدم چشم براتون میگم.منو شوهرم باهم خیلی کم بحث میکنیم ولی یه مدته شوهرم از خانواده من دلخوره خیلی زیاد. یک سال پیش عموی همسرم فوت کرد و برادرم میخاست عقد کنه همه کارها انجام شده بود که عموی همسرم فوت کرد و پدرشوهرم گفتن کار خیر رو با تاخیر نندازید ولی نحوه برگزاری برعهده خودتون هرگلی زدین به سر خودتون زدین. خلاصه قرار شد مراسم بگیر یم اما بدون آهنگ گذاشتن. ما شب قبل از عقد رفتيم خونه پدرم و خواهرا و داداشم هم بودنو خواهرم گفت یدونه برادر که بیشتر نداریم من نمیتونم آهنگ روشن نکنم هرکی میخواد خوشش بیاد هرکی میخواد بدش بیاد. وقتی این حرفو زد کسی چیزی بهش نگفت و از این جا شد که همسرم دلخور شد وچیزی نگفت. وقتی مراسم عقد شروع شد کاملا ساده بود و فقط در حد کِل زدن بود و مراسم خیلی خلوت بود در حد 12 نفر بودیم وقتی فیلمبردار کارش تموم شد و رفت. بچه ها گفتن آهنگ بذاریم صداشو کم کنیم یکم خوشحالی کنیم منم همسرم بهم گفته بود که اگر قرارشد آهنگ بذارین به من بگو برم بیرون از مراسم منم خواستم برم بهش بگم برو بیرون ولی مادرم و زن عموم اجازه ندادن گفتن زشته بهش بگی برو بیرون نمیخاد بری ما آهنگ رو صداش کم میکنیم منم نرفتم.خلاصه وقتی همه چی تموم شد همسرم گفت ما به شما احترام گذاشتیم که گفتیم مراسم بگیرین ولی نه تو بهم احترام گذاشتی نه خانواده اتگفت من توقع داشتم وقتی خواهرت اونجوری حرف زد پدرت حتی به ظاهر هم که شده چیزی به خواهرت بگه اما نگفت.خلاصه خیلی ناراحت شد و منو هم مقصر دونست که منم چیزی ب خواهرم نگفتم و حرفشو گوش ندادم موقعی که آهنگ گذاشتن بهش نگفتم برو بیرون. تا چهار ماه سر این موضوع باهم بحث داشتیم تا که با پادرمیانی پدرشوهرم تموم شد.و امسال بخاطر ماجرای یارانه باز بحثی پیش اومده، ما 7 ساله که ازدواج کردیم من 26 سالمه و همسرم 28 سالشونه و یک پسر 3 ساله داریم. از وقتی که عروسی کردیم همسرم چن دفعه اقدام کرد برای اینکه یارانه ثبت نام کنه اما سایت بسته بود و نشد و دیگه پیگیری نکرد و گفت نمیخوایم. ولی یارانه من ب حساب پدرم اینا که وصل بوده قطع نشده و هرماه اومده به حساب پدرم. از عید امسال به پدرم اینا یارانه ندادن وقتی رفتن پیگیری کردن دیدن که اسم پسر ما هم تو لیست اونا هست و 3سال هست که یارانه اش ب حساب پدرم میومده اما پدرم متوجه نشدن. وقتی این موضوع رو به ما گفتن همسرم ناراحت شد وگفت غیر ممکنه سه سال پول به حساب آدم بیاد و متوجه نشه. هرچی ما بهش میگیم اون قبول دار نیست میگه شدنی نیست که ندونسته باشن. منو همسرم بابت این موضوع باهم بحث کردیم و بحث تا جایی پیشرفت که همسر م به من گفت تو و خانواده ات قابل اعتماد نيستین و تا جایی که امکان داره میخواید از من چیزی کش برید. همسرم این موضوع رو خیلی بزرگ کرد و من خیلی عصبی شدم وقتی این حرفارو شنیدم. خلاصه هرچی طلا داشتم ازم گرفت و بهم گفت شما ها کلاهبردارین. و حتی به من گفت وقتی تو همسرم شدی دختر نبودی و من شب عروسی چیزی ندیدم ازت و بهت شک دارم. درصورتی که ما در دوران عقد رابطه داشتیم و به اصرار ایشون نزدیکی داشتیم و من خیلی کم ازم خون اومد اما میگه من یادم نیست و دروغ میگی حتی بعد از عروسی من بخاطر نزدیکی چون درد داشتم و رفتم دکتر زنان وقتی معاینه کرد بهم گفت چون پرده ات ارتجاعی هست زمان میبره تا دردت کم بشه مشکلی نیست و من این حرفو اون موقع به همسرم گفتم. ولی الان مدعی شده که من دختر نبودم.حال روحی من اصلا خوب نیست آخه واسم گرون تموم شد این حرفش چون بخدا با کسی رابطه نداشتم. من هم وقتی دیدم شوهرم اینقدر داره تند میره و هرچی میرسه میگه بهش شک کردم گفتم نکنه نقشه داره و خودش با کسی هست آخه چند ماه بود که رفتارش عوض شده بود خیلی کم میومد سراغم واسه نزدیکی. منم بهش گفتم چرا اینجوری باهام برخورد میکنی گفت چون از تو خانواده ات دل خوشی ندارم. و حالم بهم میخوره. درصورتی که خانم دکتر همین دوتا موضوع از طرف خانواده من پیش اومده و همسرم اینقدر بزرگ کرده ماجرا رو. منم به همسرم گفتم علت کارات چیه با کسی هستی با کسی رابطه ای داری و بهم گفت مگه حقم نیست ک باکسی باشم منم گفتم نه حقت نیست همه تو زندگی مشکل دارن آیا باید برن با یکی دیگه. خلاصه من همسرم رو به جون پسرم قسم دادم و اون گفت آره باکسی هستم و من گفتم چقدر وقته گفت یکساله گفتم عقدش کردی گفت رفتیم محضر ولی تو شناسنامه نیست اسمش و من خیلی بهم ریختم و اون از خونه رفت بیرون. ده دقیقه بعدش اومد خونه و گفت من الکی یه چی گفتم و با هیشکی نیستم اگر روزی خاستم با کسی باشم هم تو رو در جریان میزارم هم خانواده تو رو هم خانواده خودمو و رفت سرکاراز همه این ماجرا ها پدر شوهرم باخبرن و با همسرم حرف زده و او ن گفته من از روی عصبانیت گفتم با کسی هستم و چون قسم خورده و من گفتم آره ک حرص بخوره. ولی خانم دکتر من با این حرفش اعتمادمو از دست دادم و واسم قابل قبول نیست پدری قسم جون پسرشو به دروغ بخوره واسه اینکه کسی حرص بخوره خیلی داغونم از این کارش و بخاطر پدرشوهرم چیزی به خانواده ام نگفتم اونا خبرندارن از این ماجرا ها و من خیلی تنهام و کسی رو ندارم فقط پدرشوهرم هست که راهنمایی میکنه منو. من دیگه تحمل رفتار های همسرم رو ندارم ی مدت پدرش باهاش حرف زد و بهتر شده بود و ظهر میومد خونه واسه ناهار شب هم زودتر میومد خونه با من هم رفتارش بهتر شده بود اما مثل قبل نبود. مثلا وقتی من میرفتم سمتش منو بغل نمیکرد و حتی اگ نزدیکی میخواست من اونو ارضا میکردم اما اون براش مهم نبود من ارضا بشم یا نه. واسه پسرمون همه چی میخره خیلی بهش توجه داره اما نسبت ب من ن. منم داشتم اذیت میشدم این چند روز اخیر خیلی تو خودم بودم و گریه میکردم و ازم سوال کرد گفت چته چن روزه تو خودتی منم بهش گفتم حال روحی خوبی ندارم گفت چرا. منم گفتم چون مثل قبل نیست زندگی مشترکمون و همسرم گفت زندگی ما هیچوقت مث قبل نمیشه میتونی تحمل کن نمیتونی جم کن گورتو گم کن برو. این حرفش رو دیگه هم بهم گفته بود. منم گفتم بجای اینکه منو خوب کنی بدترم میکنی؟ اونم گفت من نمیتونم خوبت کنم نمیتونم. و از خونه رفت بیرون. و باز مث روز اول بامن بدرفتاری کرد. خانم دکتر من میدونم همسرم تو فشار هست هم از طرف کارش هم از طرف منو پدرش. چون پدرش هم باهاش حرف میزنه و بخاطر اینکه از صبح که میره سرکار نمیاد تا آخر شب. من میدونم که همسرم معتاد نیست و فقط قلیون میوه ای میکشه و ب شدت از مشروب بدش میاد و از آدمی هم که میخوره بدش میاد. اما نزدیک دو ساله ی رفیق داره که همسرشو طلاق داره و اهل مشروب هم هست. من حس میکنم این دوستش روی رفتارش اثر داره. من تا بحال مشروب رو ب چشم ندیدم و نمیدونم اصلا چ طعم و بویی داره. چند شب پیش همسرم ساعت دو و نیم شب اومد خونه و بهش گفتم کجا بودی گفت بتو ربطی نداره ومن چیزی نگفتم بهش. وازش بوی مثل الکل میومد، بوی شبیه دکتر و بیمارستان بود و تا ساعت 5 صبح بیدار بود و بازی میکرد. خانم دکتر چند بار خواستم برم خونه پدرم اما پدرشوهرم گفت نرو من اخلاق پسرمو میدونم و درستش میکنم. واقعا هم داشت بهتر میشد ولی چند روز پیش که ازم پرسید چته و من بهش گفتم باز ریخته بهم. جای خابشو جدا کرده بهم میگه یه مدت منو راحت بذار ازم فاصله میگیره. من نمیدونم دیگه چیکار کنم خانواده منم چیزی نمیدونن کسیو ندارم راهنمایم کنه. دلم میخواد برم خونه پدرم شهرستان اما باز میترسم بدتر بشه. خانم دکتر کمکم کنید. آیا به پدرش بگم ک بوی الکل میداده یا ک چیزی نگم؟ اینکه میگه ولم کن به حرفش گوش بدم؟ چیکار کنم؟ میترسم ولش کنم بدتر بشه روز به روزخانم دکتر هم بهش شک دارم ک باکسی باشه و هم اینکه از وقتی اون بو رو حس کردم ازش دیگه دارم داغون میشم. ازبس روزا گریه کردم دیگه توان ندارم. همه نگرانی من پسرمه وگرنه اصلا تحمل نمیکردم این بی احترامی کردنشو و میرفتم خونه پدرم. ممنون میشم راهنمایم کنیدمن خودم
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
4 پاسخبا سلام و احترام
دوست گرامی متوجه نگرانی شما هستم . متاسفانه اتفاقات پیش امده ،زندگی شما را بهم ریخته است و موضوعات مطرح شده از طرف همسرتان ،نشان از این دارد که بیش از حد به ایشان برخورده و ناراحت هستند .
چه خوب بود که قبل از اینهمه حرف و نقل بزرگترهای خانواده شما دلخوری ایجاد شده در عروسی برادرتان را از دل همسر و خانواده اش در می اوردن .
با در نظر گرفتن سن فرزندتان و محبتی که همسرتون بهش دارن ، بهتر است صبورانه برخورد کنید .
وقتی اعتماد از بین میرود ،زمان زیادی برای اعتماد سازی لازم است .
بهتر است بجای کمک گرفتن از پدر شوهرتان از مشاور کمک بگیرید .
موفق باشید .
پاملا عبدلی / مشاور 🌸
دوست گرامی متوجه نگرانی شما هستم . متاسفانه اتفاقات پیش امده ،زندگی شما را بهم ریخته است و موضوعات مطرح شده از طرف همسرتان ،نشان از این دارد که بیش از حد به ایشان برخورده و ناراحت هستند .
چه خوب بود که قبل از اینهمه حرف و نقل بزرگترهای خانواده شما دلخوری ایجاد شده در عروسی برادرتان را از دل همسر و خانواده اش در می اوردن .
با در نظر گرفتن سن فرزندتان و محبتی که همسرتون بهش دارن ، بهتر است صبورانه برخورد کنید .
وقتی اعتماد از بین میرود ،زمان زیادی برای اعتماد سازی لازم است .
بهتر است بجای کمک گرفتن از پدر شوهرتان از مشاور کمک بگیرید .
موفق باشید .
پاملا عبدلی / مشاور 🌸
علیک سلام عسل جان
با توجه به مورد اول، فوت عموی همسر و مراسم عقد برادرتون. فکر کنم اگر شما به یکی از مهارتهای ارتباطی به نام همدلی عمل میکردید این همه دلخوری پیش نمیآمد. خوشبختانه پدر شوهر فهیمی دارید و در همه جا راهنما و حامی شماست.همدلی به این معنی است که خودتان را در موقعیت طرف مقابل قرار دهید تا بتوانید احساسش را درک کنید.
متأسفانه گاهی راهنمایی های بزرگتر ها مثل مادرو خاله و عمه........بیشتر به مشکلات دامن میزند.
متأسفانه گاهی راهنمایی های بزرگتر ها مثل مادرو خاله و عمه........بیشتر به مشکلات دامن میزند.همسر شما درگیر مسائلی شده است که هم خودش اذیت می شود و هم شما. یکی دیگر از عوامل مهم در بروز چالشها در زندگی شما، عدم گفتگو میباشد. البته من منظور شما رو از بحث کردن متوجه نشدم. منظورتان از بحث، گفتگو هست یا جدال کردن.
با توجه به مورد اول، فوت عموی همسر و مراسم عقد برادرتون. فکر کنم اگر شما به یکی از مهارتهای ارتباطی به نام همدلی عمل میکردید این همه دلخوری پیش نمیآمد. خوشبختانه پدر شوهر فهیمی دارید و در همه جا راهنما و حامی شماست.همدلی به این معنی است که خودتان را در موقعیت طرف مقابل قرار دهید تا بتوانید احساسش را درک کنید.
متأسفانه گاهی راهنمایی های بزرگتر ها مثل مادرو خاله و عمه........بیشتر به مشکلات دامن میزند.
متأسفانه گاهی راهنمایی های بزرگتر ها مثل مادرو خاله و عمه........بیشتر به مشکلات دامن میزند.همسر شما درگیر مسائلی شده است که هم خودش اذیت می شود و هم شما. یکی دیگر از عوامل مهم در بروز چالشها در زندگی شما، عدم گفتگو میباشد. البته من منظور شما رو از بحث کردن متوجه نشدم. منظورتان از بحث، گفتگو هست یا جدال کردن.
باسلام
همسرتان نقش خودش را در بروز مشکلات نمی بیند و متاسفانه مهارت حل کردن آن را ندارد و رفتاری حق بجانب دارد. مشکلات ارتباطی شما بیشتر از این است که بخواهید فعلا به مساله مشروب خوردن کاری داشته باشید. جمله گورت را گم کن و دیر آمدن خیلی مهمتر از مصرف الکل است.
شما باید با احساسش و انتظاری که از خانواده شما داشته همدلی کنید ولی قاطعانه بگویید بی احترامی را تحمل نمی کنید و انتظار دارید شب به موقع بیاید و اتفاقا دیر آمدنش به شما خیلی ربط دارد. اگر خود را در اتفاقی که افتاده مقصر بدانید و چیزی نگویید او را در تکرار رفتارش تشویق می کنید. ولی قاطعانه حرف زدن با مرتب غر زدن و کاری نکردن فرق دارد.
همسرتان پیامد بی احترامی رفتارش را متوجه نشده است و سخت است انتظار داشت با محبت و احترام مجدد شما نظرش تغییر کند.
اشتباه خانواده را کوچک جلوه ندهید و از آنها دفاع نکنید. هر چه دفاع بیشتر حساسیت همسرتان بیشتر.
نشان دهید احساسش را درک می کنید ولی بی احترامی او را نمی پذیرید.
سعی کنید با پدرشوهرتان بر علیه او متحد نشوید. این اتحاد باز هم شرایط را برای شما سخت می کند. اگر بی احترامی ادامه پیدا کرد تهدید به کاری که انجام نمی دهید نکنید تا بیشتر لج کند.
همچنین امکان اینکه یارانه پسرتان به پدرتان واریز شود کم است و ممکن است سوءتفاهم شده باشد و بهانه ای مضاعف باشد. درباره ان خودتان تحقیق کنید.
مهارت همدلی و ارتباط موثر را یاد بگیرید و بجای جملات تکراری از آنها استفاده کنید. مطالب مفیدی درباره مهارت زندگی در سایت تبیان وجود دارد که می توانید استفاده کنید. موفق باشید
همسرتان نقش خودش را در بروز مشکلات نمی بیند و متاسفانه مهارت حل کردن آن را ندارد و رفتاری حق بجانب دارد. مشکلات ارتباطی شما بیشتر از این است که بخواهید فعلا به مساله مشروب خوردن کاری داشته باشید. جمله گورت را گم کن و دیر آمدن خیلی مهمتر از مصرف الکل است.
شما باید با احساسش و انتظاری که از خانواده شما داشته همدلی کنید ولی قاطعانه بگویید بی احترامی را تحمل نمی کنید و انتظار دارید شب به موقع بیاید و اتفاقا دیر آمدنش به شما خیلی ربط دارد. اگر خود را در اتفاقی که افتاده مقصر بدانید و چیزی نگویید او را در تکرار رفتارش تشویق می کنید. ولی قاطعانه حرف زدن با مرتب غر زدن و کاری نکردن فرق دارد.
همسرتان پیامد بی احترامی رفتارش را متوجه نشده است و سخت است انتظار داشت با محبت و احترام مجدد شما نظرش تغییر کند.
اشتباه خانواده را کوچک جلوه ندهید و از آنها دفاع نکنید. هر چه دفاع بیشتر حساسیت همسرتان بیشتر.
نشان دهید احساسش را درک می کنید ولی بی احترامی او را نمی پذیرید.
سعی کنید با پدرشوهرتان بر علیه او متحد نشوید. این اتحاد باز هم شرایط را برای شما سخت می کند. اگر بی احترامی ادامه پیدا کرد تهدید به کاری که انجام نمی دهید نکنید تا بیشتر لج کند.
همچنین امکان اینکه یارانه پسرتان به پدرتان واریز شود کم است و ممکن است سوءتفاهم شده باشد و بهانه ای مضاعف باشد. درباره ان خودتان تحقیق کنید.
مهارت همدلی و ارتباط موثر را یاد بگیرید و بجای جملات تکراری از آنها استفاده کنید. مطالب مفیدی درباره مهارت زندگی در سایت تبیان وجود دارد که می توانید استفاده کنید. موفق باشید
عرض سلام و وقت بخیر، شما هم خسته نباشید.
بنده کارشناس نیستم، فقط اگر اجازه دهید نظر خود را درمورد بخشی از موارد نوشته شده بیان نمایم.
با توجه به توضیحات خوب و مفصلی که ارائه نمودید به نظر بنده حتی یک درصد هم احتمال وجود فردی دیگر در زندگی همسرتان وجود ندارد. هرگونه تحقیق برای مچگیری از ایشان در این زمینه (و یا حتی پیبردن به مصرف مشروب) نیز مانند بریدن ابتدای شاخهای است که خود در انتهای آن نشستهاید و اکیداً این کار توصیه نمیگردد.
بنده به عنوان یک مرد این مطلب را خدمت شما عرض مینمایم: همینکه همسرتان میگویند جز شما فردی در زندگیشان وجود ندارد به معنای این است که (برخلاف ظاهر رفتارشان) ایشان شما را دوست دارند♥️. هرگاه ایشان به شما گفتند که با فرد دیگری در ارتباط هستند و برخلاف دفعه پیش حاضر به پس گرفتن این حرف نباشند، باز تاکید میکنم که حرف ایشان واقعیت ندارد، ولی شاید معنای این دروغ این باشد که ایشان دیگر علاقه چندانی به ادامه زندگی با شما ندارند.
بنابراین بنده شرایط زندگی شما را ناامید کننده نمیبینم، زیرا با وجود تمام مشکلات هنوز همسرتان شما را دوست دارند. پیشنهاد میکنم که با توجه به راهنماییهای خوب کارشناسان محترم تلاش خود را در جهت اصلاح روابط خود و همسرتان انجام دهید.
متشکر
بنده کارشناس نیستم، فقط اگر اجازه دهید نظر خود را درمورد بخشی از موارد نوشته شده بیان نمایم.
با توجه به توضیحات خوب و مفصلی که ارائه نمودید به نظر بنده حتی یک درصد هم احتمال وجود فردی دیگر در زندگی همسرتان وجود ندارد. هرگونه تحقیق برای مچگیری از ایشان در این زمینه (و یا حتی پیبردن به مصرف مشروب) نیز مانند بریدن ابتدای شاخهای است که خود در انتهای آن نشستهاید و اکیداً این کار توصیه نمیگردد.
بنده به عنوان یک مرد این مطلب را خدمت شما عرض مینمایم: همینکه همسرتان میگویند جز شما فردی در زندگیشان وجود ندارد به معنای این است که (برخلاف ظاهر رفتارشان) ایشان شما را دوست دارند♥️. هرگاه ایشان به شما گفتند که با فرد دیگری در ارتباط هستند و برخلاف دفعه پیش حاضر به پس گرفتن این حرف نباشند، باز تاکید میکنم که حرف ایشان واقعیت ندارد، ولی شاید معنای این دروغ این باشد که ایشان دیگر علاقه چندانی به ادامه زندگی با شما ندارند.
بنابراین بنده شرایط زندگی شما را ناامید کننده نمیبینم، زیرا با وجود تمام مشکلات هنوز همسرتان شما را دوست دارند. پیشنهاد میکنم که با توجه به راهنماییهای خوب کارشناسان محترم تلاش خود را در جهت اصلاح روابط خود و همسرتان انجام دهید.
متشکر
