سوال 18783
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
2 پاسخباسلام
دوست گرامی قطعا تا تجربه ای مشابه یک فرد را نداشته باشیم، به طور کامل و تمام عیار نمی توانیم آن فرد و احساسات و مشکلاتش را درک کنیم
📍البته ما هم ادعای درک کامل شرایط شما یا هر کس دیگر را نداریم اما تمام سعی خود را می کنیم با مشکلات و مسائل افراد در هر زمینه ای همدلی کرده و در طی مسیر دشوار، وی را راهنمایی کنیم
📍توجه کنید ازدواج مانند خیلی از مسائل دیگر مانند فرزند آوری، ادامه تحصیل، اشتغال و.. یکی از مراحل زندگی است که لزوما برای همه اتفاق نمی افتد اما رخ ندادن آن به این معنا نیست که زندگی معنایش را از دست بدهد یا ناقص باشد بلکه یک فرد امیدوار باید بتواند جای خالی این مرحله را با مسائل دیگری پر کند تا زمان ازدواج فرا برسد
📌اینکه دائما توجه و تمرکز بر فقدان ها باشد، مشکلی حل نمیشود بلکه فقط نگاه ما به زندگي به مرور تغییر کرده و فرد در هر موقعیت و جایگاهی هم که قرار گیرد، یگسایر امتیازات و موفقیتهای خود را ندیده و تمام توجه صرفا بر فقدان ها خواهد بود و از این طریق سلامت روان مورد آسیب قرار میگیرد
❤️دوست من امید داشتن اتفاقی نیست و ناگهانی ایجاد نمیشود بلکه صرفا ساختنی است آن هم از طریق اصلاح نگاه به محیط اطراف، به داشتن موفقیتها و امتیازات، شکرگزار بودن و از همه مهمتر برداشت منفی نداشتن از کلیه اتفاقات و صحبتهایی که در اطرافتان است
سعی کنید تمرکزتان بر روی تجردتان را کمتر کنید و وقت تان را با فعالیتهای موثرتر و لذت بخش تر پر کنید
هر قدر برنامه ریزی تان برای ساعات شبانه روز دقیق تر و حساب شده تر باشد و در یک کلام اوقات تان پر باشد، کمتر بر روی این مساله متمرکز میشوید
❤️البته شما هنوز جوان هستید و فرصتهای خوبی برای تان ایجاد خواهد شد
موفق باشید 🎯🎯🎯
سلام
دوست من ، خیلی شرایط سخت و غیرقابل تحملی وقتی یه دختر میخاد به خودش بقبولانه که هیچوقت نباید طعم مادری رو بچشه ، خیلی شرایط سخت و غیرقابل تحملی وقتی مجبوری جلوی زن برادر کوچیکتر از خودت چایی بگیری و ازش پذیرایی کنی چون تو هنوز خونه پدرتی و اون مهمون اون خونه س...
دوست من ، میفهمم تو رو چون کشیدم این درد رو .... من سی و سه سالم بود که هنوز مجرد بودم ، یه آقایی اومد خواستگاریم ، شرایطش اصلا به ایده آلم نزدیک نبود اما بخاطر این که مجرد نباشم پذیرفتم .... شب بله برون فهمیدم که اون آقا سالها اعتیاد داشته و دو سال که ترک کرده به روی خودم نیاوردم گفتم تا تهش میرم ... الان که دارم اینو برات مینویسم دو تا دختر دارم ، چهارساله و دو ساله و چهل و یک سالمه ....یه هفته س که فهمیدم شوهرم دوباره رفته سراغ مواد البته این دفعه قرص ...بهش میگم چرا راهی که رفتی رو دوباره میخای بری ، میگه چون تو اذیتم کردی ... از همون بهانه هایی که معتادها میارن واسه اعتیادشون .... تک وتنها م توی یه شهر غریب که هیچ فریادرسی ندارم ، امشب با خودم گذشته ای رو که با این آقا داشتم رو مرور کردم ، فحش ، کتکاری ، تحقیر از طرف خونوادش که ترشیده بودی ، عدم حمایت عاطفی از من در مقابل خونوادش .... امروز بخاطر این که فر گازم رو برای اولین بار روشن کرده بودم و خونه یه مقدار بوی رنگ و فلز گرفته بود اومد گفت تخم سگ ، خونه رو منفجر میکنی ، منم طبق معمول هیچی نگفتم ... چون اگه چیزی بگم ، نهایتا کار به طلاق میرسه ، اونوقت من کجا برگردم خونه پدرم؟همونجایی که ازش فرار کردم فقط سکوت ، درد و خدایی که ناظر همیشگی اما ساکت ... پدرشوهر من بچه طلاق و مادرشوهرم زیر دست نامادری بزرگ شده و شوهر منم زیر دست این دو تا آدم که بلوغ عاطفی نداشتن قد کشیده .... اینا رو که گفتم فک نکن شوهرم کارتن خواب ، اون مهندس ارشد یه شرکت با ماهی سی تومن حقوق ... اوایل زندگیمون خیلی زحمت کشیدم از پول مبلمان جهازم که دادم تا پول پیش خرید یه خونه باشه تا الان ... امشب خیلی فکر کردم ، شاید مرگ بهترین چیز باشه برای من و دخترام .... چون نمیخام زیردست خواهرشوهرم بزرگ بشن .... حالا شما خدا و امید رو برای من معنی کن ، بعضی وقتها آدم درد رو با ذره ذره وجودش حس میکنه ....
