ناشناس
سوال 19665
سلاماز طریق یکی از آشنایان با آقایی آشنا شدم که خواهرش روز اول بهم گفت مادرش میخاد که با فامیل ازدواج کنه ولی مخالف هست و همه منتظرند ببینند که با کی میخاد ازدواج کنه برا همین خانم باید خوب باشه و کسی از این آشنایی چیزی نفهمههردو اصالتن همشهری بودیم منم بخاطر همین گفته خواهر فقط پرسیدم محل سکونت بنده فامیل دارن ولی آقا به دروغ بهم گفت که هیچ آشنایی اینجا ندارن (البته بعد تو صحبت هاش اشاره ای به یکی از آشناهاشون کرد که فلانی را میشناسه من فکر کردم دختراش را میخاد)به دروغ روزای اول بهم می گفت که خیلی تنهاست و منا میخاد و...قبل دیدار حضوری بهش گفتم لاغرم گفت مهم نیست ولی بعد دیدم براش مهمهبهم گفت عمل داره بعد ی مدت گفت حالش بده و نوبت دکتر داره فهمیدم نوبت دندون پزشکی داشته... چندماه بعد گفت عمل چشم داشته فهمیدم دماغش بوده.... بهم گفت خانواده مخالف ازدواج اند ولی من از صحبت هاش میدونم خودش هست که لاغر بودنم را نمیتونه قبول کنهچرا کسی که روز اول بهم گفت از دروغگویی بدش میاد دروغ میگه البته خیلی از موارد راستشا گفتهبا این وجود دوسش دارم نمدونم چطوری فراموشش کنم و اینکه بعد از چ مدت میشه وارد رابطه جدیدی برای ازدواج شد
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخباسلام
در جستجوی علت گفتار این فرد بودن چه کمکی به شما می کند.
معمولا انسان ها شناخت درستی از خودشان ندارند و صحبت کردن به تنهایی برای شناخت کافی نیست.
تا زمانی که یادآوری این روزها همراه با هیجان مثبت و منفی است هنوز آمادگی یک رابطه جدید وجود ندارد.
برای گذر از این دو ره وارد رابطه با فرد جدیدی نشوید. چون د ر ذهنتان شروع به مقایسه این دو نفر می کنید و از شناخت این فرد غافل می شوید.
مرور زمان کمک میکند تا خاطرات این روزها کم کم کمرنگ شود.پس خاطرات و گفته های او را مرور نکنید. کارها و دوستان جدید پیدا کنید. موفق باشید
