ناشناس
سوال 24839
سلام من وقتی ۱۹ ساله بودم ،توی کلاس کنکور با معلم خود آشنا شدم و رابطه ی عاطفی بین ما برقرار شد ،اقا پسر رو از قبل میشناختم و دوست داماد مون بود ،پسر خوبی بود و از اول بهم گفته بود که قصدش ازدواج هست ،حدود یک سالی با هم در ارتباط بودیم و به هم وابسته شده بودیم ..قرار های خواستگاری در محضر خانواده ها گذاشته شد ،توی جلسه ی آخر سر مهریه کمی دلخوری پیش اومد (خانواده مقدار ۱۱۴ عدد رو به عنوان مهریه تعیین کرده بودن،و من دوست داشتم که عدد مهریه ام اسم ابجد امام حسن باشه که ۱۱۸ عدد بود،و خود آقا پسر این عدد رو قبول کرد ،مادر آقا پسر سر ۴ عدد اختلاف که بیشتر بود گفتن که من مادی گرا هستم و این ۴ تا برای چی هست و اگر پسر شون رو واقعا دوست داشتم نباید این طور میکردم ،و سر این ۴ عدد اختلاف مهریه بحث هایی بود ،و در آخر هم مقدار مهریه رو ۱۱۴ در نظر گرفته شد) اما با این حال قرار بله برون و عقد گذاشته شد (خانواده ی من اسرار داشتن که جلسات خواستگاری بین دو خانواده انجام بشه ،اما خانواده ی آقا پسر گفتن که خانواده ی عموش هم باید توی جلسات شرکت کنند) فردای خواستگاری خانواده ی آقا پسر اومدن و گفتن که ما مناسب هم نیستیم (خود آقا پسر بهم گفته بود که خانواده ی عموش ،نظر خانواده اش رو عوض کرده) و همهی قوق وقرار ها به هم ریخت ...خود آقا پسر بهم گفت که به مرور زمان همه چی درست میشه و نظر خانواده اش رو عوض میکنه اما با دیدن خانواده اش مردد هستم که میتونم با خانواده اش کنار بیام یا نهچون من جوانی ۲۰ ساله هستم طرز فکرم و آرزو هایی دارم ،اما خانواده ی آقا پسر چنین نظری و طبق عقاید خیلی قدیمی پیش میرفتن..الان من موندم که آیا باید منتظرش بمونم ،اگه منتظرش بمونم آیا میتونم با خانواده اش کنار بیام ،واقعا از این بلاتکلیفی خسته شدم ...و حس وابستگی و عشقی که بین مون شکل گرفته بود ،الان اذیتم میکنه ..واقعا موندم چیکار کنم ،نه میتونم فراموشش کنم و نه میتونم بهش برسم ..لطفاً راهنمایی م کنید.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخسلام، وقتتون بخیر
بنده کارشناس نیستم و نظری برای این مورد خاص که اشاره نمودید ندارم. فقط به عنوان یکی از کاربران سابق (که الان متاهل هستم) خواستم تجربه خودم رو درقالب یک نکته یا بهعبارت دقیقتر یک قانون از زندگی در اختیار سایر کاربرهای گرامی قرار بدم. و اون این هست که بهنظر من «در زندگی گل بیخار وجود نداره». یعنی تصور زندگی بدون سختی هم غلط هست و هم خطرناک.
اونی که خودش مورد پسنده، ممکنه خانوادش مورد پسند نباشن. اونی که پولداره، ممکنه اخلاقش بد باشه. اونی که اخلاقش خوبه، ممکنه شرایط شغلیش مناسب نباشه. اونیم که خودش و خانوادش عالی باشن، اصلا ممکنه ما رو نخواد. البته استثناء هم داریم که از نظر ازدواج همه چیز مورد پسند بوده و خارهای زندگی اون فرد در خارج از محیط خانواده باشه، ولی زندگی بیسختی نداریم.
کاش توی کتابای مدرسه برخی از این قوانین مهم زندگی رو بهمون یاد داده بودند. بند فکر میکنم که اگر ما انتظار داشته باشیم یه روزی، یه همسری نصیبمون بشه که خودش و خانوادش کاملا مورد پسند ما باشند و تا آخر زندگیمون هیچ سختیای نداشته باشیم، کلا دنیا و قوانینش رو نشناختیم. و کسی که بخواد یک بازی رو بدون دونستن قوانینش انجام بده، اگر شکست خورد عجیب نیست. یکی از دلایلی که خیلی از افراد تا آخر عمرشون مجرد میمونن هم همینه که بجای اینکه بخوان دنیا رو بشناسن و انتظارات خودشون رو معقول کنند، به دنبال رسیدن به یک ایدهال تخیلی هستن. مثل کسی که قوانین فوتبال رو ندونه و ناراضی باشه از اینکه مثلا چرا ما تعداد بازیکنانمون بیشتر از تیم حریف نیست، یا چرا دروازه تیم مقابل بزرگتر از ما نیست. اعتراضای ما به زندگی و اطافیانمون، در بسیاری از مواقع همینقدر غیرمعقول هست، ولی به دلیل ندونستن قوانین زندگی، اونها رو معقول میدونیم.
شاید بشه گفت که زندگی مشترک همونطور که شیرینیهاش بیشتر از زندگی مجردی هست، سختیهاش هم بیشتر هست. ولی این ما هستیم که با انتخاب هدف و مسیر درست میتونیم روح خودمون رو با این سختیها پرورش بدیم، همونطور که یک ورزشکار وقتی که ورزش میکنه در ازای سختی جسمی، جسم خودش رو تقویت میکنه.
موفق باشید
بنده کارشناس نیستم و نظری برای این مورد خاص که اشاره نمودید ندارم. فقط به عنوان یکی از کاربران سابق (که الان متاهل هستم) خواستم تجربه خودم رو درقالب یک نکته یا بهعبارت دقیقتر یک قانون از زندگی در اختیار سایر کاربرهای گرامی قرار بدم. و اون این هست که بهنظر من «در زندگی گل بیخار وجود نداره». یعنی تصور زندگی بدون سختی هم غلط هست و هم خطرناک.
اونی که خودش مورد پسنده، ممکنه خانوادش مورد پسند نباشن. اونی که پولداره، ممکنه اخلاقش بد باشه. اونی که اخلاقش خوبه، ممکنه شرایط شغلیش مناسب نباشه. اونیم که خودش و خانوادش عالی باشن، اصلا ممکنه ما رو نخواد. البته استثناء هم داریم که از نظر ازدواج همه چیز مورد پسند بوده و خارهای زندگی اون فرد در خارج از محیط خانواده باشه، ولی زندگی بیسختی نداریم.
کاش توی کتابای مدرسه برخی از این قوانین مهم زندگی رو بهمون یاد داده بودند. بند فکر میکنم که اگر ما انتظار داشته باشیم یه روزی، یه همسری نصیبمون بشه که خودش و خانوادش کاملا مورد پسند ما باشند و تا آخر زندگیمون هیچ سختیای نداشته باشیم، کلا دنیا و قوانینش رو نشناختیم. و کسی که بخواد یک بازی رو بدون دونستن قوانینش انجام بده، اگر شکست خورد عجیب نیست. یکی از دلایلی که خیلی از افراد تا آخر عمرشون مجرد میمونن هم همینه که بجای اینکه بخوان دنیا رو بشناسن و انتظارات خودشون رو معقول کنند، به دنبال رسیدن به یک ایدهال تخیلی هستن. مثل کسی که قوانین فوتبال رو ندونه و ناراضی باشه از اینکه مثلا چرا ما تعداد بازیکنانمون بیشتر از تیم حریف نیست، یا چرا دروازه تیم مقابل بزرگتر از ما نیست. اعتراضای ما به زندگی و اطافیانمون، در بسیاری از مواقع همینقدر غیرمعقول هست، ولی به دلیل ندونستن قوانین زندگی، اونها رو معقول میدونیم.
شاید بشه گفت که زندگی مشترک همونطور که شیرینیهاش بیشتر از زندگی مجردی هست، سختیهاش هم بیشتر هست. ولی این ما هستیم که با انتخاب هدف و مسیر درست میتونیم روح خودمون رو با این سختیها پرورش بدیم، همونطور که یک ورزشکار وقتی که ورزش میکنه در ازای سختی جسمی، جسم خودش رو تقویت میکنه.
موفق باشید