ناشناس

سوال 271350

با سلام و خسته نباشید خدمت شما<br>این بار دوم منه که راجع به مشکلم از شما مشاورین تبیان کمک میخوام راستش دفعه قبل زیاد راهنماییم نکرده بودید، مشکلم رو به چند تا مشاور مختلف تبیان گفته بودم که فقط مشاور روانشناسی جوابمو دادن که ایشون هم توصیه کرده بودن به یه متخصص زنان مراجعه کنم و یا یه سری اطلاعات جزئی تر بهتون بدم<br>راستش من دختری هستم 22 ساله ،بچه اول یه خونواده 5 نفری،2 تا خواهر کوچیکتر از خودم دارم و برادر ندارم و با پدر و مادرم زندگی میکنم،دانشجوی سال آخر رشته شیمی کاربردی هستم و قصد ادامه تحصیل هم دارم و به این زودیها نمیخوام ازدواج کنم،در شهر خوی (یکی از شهرهای آذربایجان غربی) زندگی میکنیم و محل تحصیلم هم ارومیه است که حدود 2 ساعتی با خوی فاصله داره و اونجا هم تو خوابگاه با دوستانم زندگی میکنم، خونواده ما یه خونواده مذهبی و مقید به مسائل اخلاقیه ،پدرم نظامیه و مادرم هم خونه دار، خواهرام هم به فاصله 2 سال و 4 سال ازم کوچیکترن، یکیشون دانشجوی مدیریت و یکیشون هم پشت کنکوریه،پدرم با اینکه روشن فکره و اعتقاد داره خانومها حتما باید حضور فعالی در جامعه داشته باشن ولی عملا تو خونه ما چندان آزادی آنچنانی نیس،مثلا ما نمیتونیم خودمون تنهایی حتی تو شهر خودمون جایی بریم ،خرید،خونه دوست،آشنا، کتابخونه، سینما، ویا جاهای دیگه، به جز خواهر دومم که اون چون در شهر خودمون دانشجو هست تو مسیر دانشگاهش یه ذره آزادی داره و حتی اکانتهای منو هم اون تامین میکنه!!!فامیلهامون هم در شهرهای اطرافن و زیاد با دوست و آشنا و فامیل رفت وآمدی نداریم،بیشتر اوقات تنهاییم،کم مهمون داریم و مهمونی میریم، من حتی الان که سال 4 دانشگاه هستم تا الان نشده که خودم تنها از خوی به ارومیه و یا بر عکس برا دانشگاه رفته باشم همیشه مامان و بابام خودشون منو میبرن و میارن،خیلی برا این موضوع باهاشون حرف زدم ، دعوا کردم، ولی اونها فقط و فقط میگن ما برا راحتی تو این کار رو انجام میدیم،این موضوع اولها خیلی اذیتم میکرد به خصوص پیش دوستام، خوب هر کسی باشه فکر و خیالهایی میکنه دیگه! البته حالا دیگه برام عادت شده!! مثل دبیرستانم، تو دبیرستان هم یا برام سرویس میگرفتن یا خودشون(منظورم بابامه چون مامانم هم از خونه بیرون نمیره مگر با بابام) می امدن دنبالم ، این در صورتی بود که سال بعدش که من از اون مدرسه فارغ التحصیل میشدم و خواهرام به اونجا میرفتن،این سخت گیریها وجود نداشت و خودشون تنها میرفتن و می اومدن، یا برا کنکور که کلاس میرفتم باید همیشه بابا منو اسکورت میکرد با اینکه تو همون مسیر یه عالمه دوست و همکلاسی خوب داشتم که میتونستم با اونها برم و بیام، این رفتارها خیلی باز منو اذیتم میکرد، دوستام منو میشناختن و میدونستن که دختر بدی نیستم ولی باز خجالت میکشیدم، راستش به خدا قسم من دختر بدی نبودم، مذهبی ، چادری(البته به انتخاب خودم چادر سر کردم چون واقعا دوست و اعتقاد داشتم بهش) ، مودب، سر به زیر،آروم ، متین، زرنگ و درس خون،(حتی سال82 به سفر حج هم مشرف شدم) ولی باز برام این رفتارها عذاب آور بود، هزارن بار مودبانه و غیرمودبانه ازشون خواستم بذارن خودم برم و بیام یا لاقل یه دلیل واسه کارهاشون بیارن ولی اونها فقط میگفتن میخوایم تو راحت باشی!!!خدایی اینم شد راحتی؟؟!!خوب این از گذشته من بود و اما دوران جوانی!!راستش من از همون سالهای اول ورود به دانشگاه محل پسرها نمیذاشتم، چون هم تربیت خانودگیم اجازه نمیداد هم مذهبی بودم و هم خوشم نمی اومد، راستش من با هیچ پسری ارتباط نداشتم چه تو فامیل چه دوست و آشنا و چه دانشگاه، (تو فامیل ما من بزرگترین نوه هستم و همه نوه ها دختر و پسر از من کوچیکن و میشه گفت پسر جوون تو دور و برمون نبود) ، تو دانشگاه هم پسرها انگار یه قشر ناشناخته برام بودن، برای ورود به جامعه باید این قشر رو میشناختم ،ولی نمیتونستم نزدیک بشم ،یواش یواش برا پر کردن اوقات فراغت و تنهایی های زیادی که گفتم تو خونه ما موج میزنه به دنیای اینترنت پناه بردم، دنیای زیبایی بود، متنوع، رنگارنگ، اولش همش تو سایتها و وبلاگها بودم، عکس آهنگ، ولی بعد یواش یواش چت روم رو شناختم و بعد آشنایی با پسرهایی که تا حالا برا ناشناخته بودن، خدایی اگه بشه از اینترنت درست استفاده کرد خیلی خوبه حتی برای شناخت آدمها، همه جور آدمی بود، ساده، 7خط، هوسباز، منحرف، شکست خورده، عاقل، مومن و مذهبی، مجرد، متاهل، همه جور آدمی بود، خیلی زمان برد تا آدمهای اینترنتو بشناسم، دنیایی که از دروغ و نیرنگ پره،و سخت میشه خوب رو از بد شناخت!!دیگه من اون دختر ساده که هیچ پسری رو نمیشناخت نبودم، دیگه وقتی هم اتاقیام که راجع به اخلاق برادرهاشون حرف میزدن من کم نمی اوردم و من هم حرف واسه گفتن داشتم، اینها خوب بود،ولی در بین آدمهایی که باهاشون چت میکنی هست کسی که دلت بیشتر از همه واسه اون میتپه!همه برنامه هاتو تنظیم میکنی تا بتونی وقتی آنه تو هم آن باشی، یکی هم از این پسرا سراغ من اومد، بچه خوب، مومن، درسخون(سال آخر مهندسی صنایع)(راستش واسه اطمینان بهش دلایل محکمی دارم حتی شماره دانشجویی و پسوردش ، در موارد دیگه هم همینطور)، از خونواده مذهبی،قم زندگی میکردن ولی تو یه شهر دیگه دانشجو بود، اون هم بچه اول بود 2تا برادر و یه خواهر هم داشت باباش هم رئیس بانک بود، مامانش خونه دار، با هم یه مدت چت کردیم و از هم خوشمون اومد، ولی من همه این روابطو در حد نت میخواستم ولی اون خواست تا شمارمو داشته باشه تا هر وقت دلمون واسه هم تنگ شد با هم در تماس باشیم، کلی مخالفت کردم ولی آخر سر راضی شدم، و رابطه تلفنی ما شروع شد، خدایی خیلی بچه خوبی بود، تنهایی های منو پر میکرد، چه تو خوابگاه چه تو خونه، البته خونواده هامون چیزی نمیدونستن، به درد دلهام و مشکلاتم گوش میکرد راهنماییم میکرد عین یه برادر خوب و مهربون ، با اینکه از نظر سنی چند ماهی ازم کوچیکتر بود ولی چون بچه اول خونشون بود و بچه های اول یه جورایی به بلوغ زود رس میرسن اون هم انگاری رسیده بود و حرفهاش مثل آدمهای 25 26 ساله بود،راستش مشکل من اینهایی که گفتم نبود نمیدونم چرا اینها رو گفتم راستش من بعد از چند وقتی که با این آقا چه تو نت چه با تل حرف زدم ناخودآگاه واژنم شروع به تحریک شدن و ترشح یه مایع نرم و لزج و بیرنگ میکرد، خوب این تا حدی طبیعی بود تا وقتی من و اون کمی عاشقانه حرف میزدیم و از پشت تل هم میبوسییدم و یا همو تو خیال بغل میکردیم (که فقط این احساسامونو بهم میگفتیم وگرنه ما حتی همو تو دنیای واقعی ندیدیم) ولی مشکل من این بود که در حرف زدن معمولی هم این مسئله برا من پیش می اومد، یه سلام علیک معمولی که چی کار میکنی و خوش میگذره و این حرفها در حد 5 دقیقه!! این خیلی منو نگران کرد من آدم مذهبی هستم و تکالیف شرعی مثل نماز و روزمو هم انجام میدم تو ماه رمضون هم برام این مشکل پیش اومد، نمیدونستم چی کار کنم هر روز غسل میکردم، برا اینکه خونوادم گیر ندن بهونه های مختلف می اوردم، واسه نماز هم همینطور، یعنی من جنب میشدم، به همین سادگی؟؟!!با یه سلام علیک ساده؟؟!! خیلی ترسیدم گفتم به رابطم پایان بدم ولی بعد گفتم فردا من که خواستم ازدواج کنم باز هم این مشکل برام هست اون موقع به نامزدم نباید دست بزنم یا حرف بزنم باهاش، الان با این بنده خدا که حتی همو ندیدیم بدنم اینچنین شدید واکنش نشون میده چه برسه به همسر یا نامزد!!نمیدونم چی کار کنم ؟؟امکان دکتر رفتن هم با شرایط خونواده ما برا وجود نداره، ویا مشاوره حضوری! موندم به خدا!!در مورد پسری هم که گفتم اگه خواستین بقیه ماجرامونو بدونین ادامه این مطلبو بخونین وگرنه مشکل من همونی بود که گفتم مشکل زود تحریک شدن و ترشح مایع لزج از واژنم،<br>راستش بعد از چند وقتی این آقا سخت دلبسته من شدن بدجور عاشق من شدن، کلا بهم ریخته بودن البته من اون موقع خیلی چون بهشون دلبسته نبودم متوجه نشده بودم ولی بعد که فهمیدم سعی کردم متقاعدش کنم که با شرایطی که ما داریم نمیشه ، هم مسئله سن؛ هم دوری راه، هم نحوه آشنایی، هم مخالفت والدین، بیچاره خیلی براش سخت بود تا قبول کنه ولی چون بچه منطقیه یواش یواش تونست با موضوع کنار بیاد، اما بدبختی از این به بعد شروع شد، اون اونقدر در حق من مهربون بود و همیشه تو مشکلاتم کمکم میکرد و یار تنهاییهام شد که این بار من یواش یواش بهش دل بستم، و بد جور عاشقش شدم، راستش من و اون خیلی از ویژگیهای همسر آینده مون رو تو وجود هم میدییم و از این جهت مطمئن بودیم که کسی مثل هم برا هم دیگه سخت میتونیم پیدا کنیم، ولی به علت مشکلات عدیده ای که سر راهمون بود نمیتونستیم کاری بکنیم، اون تونسته بود خودشو قانع کنه ولی من نه، اصلا نمیتونستم قبول کنم غیر از اون به کس دیگه ای بتونم دل ببندم، اون تو اون شرایط بحرانی من هم منو تنها نذاشت و موند و باز کمکم کرد ،باهام ساعتها حرف میزد، درد دل میکرد، قانعم میکرد، به حرفام گوش میکرد، تا کمی منو آروم کنه، خودشو مقصر میدونست، البته از اول هم بین ما قول و قرار ازدواجی نبود تا بگیم که در حق من نامردی کرد ، نه، اون میگفت من مجبورت کردم تا باهام در ارتباط باشی و حالا من مسول این حال روحی تو هستم، هنوز هم که هنوزه در حسرت زندگی باهاش هستم، و اون هم همچنان میخواد منو قانع کنه ، همین چند وقت پیش که یه سال از اشناییمون گذشته بود، تو وبلاگمون(یه وبلاگ مشترک با هم زدیم) نوشته بود که منو خیلی دوست داره حتی بیشتر از اونی که من فکرشو میکنم و میدونم نمیتونم کسی مثل تو پیدا کنم ولی باز مشکلاتو شمرده بود و مگفت تنها راه اینه که قید خونواده ارو بزنیم و این هم مطمئنا عاقبت خوبی نخواهد داشت، ولی گفت جدایی از من براش خیلی سخته!!!<br>من دارم آخرین تلاشهامو میکنم اگه بتونم تو کنکور ارشد تهران قبول شم شاید لاقل مشکل نحوه آشنایی برامون حل بشه و اگه دیدیم واقعا به درد هم میخوریم شاید تونستیم خونواده هامونو راضی کنیم<br>نمیدونم ،واقعا برام سخته که ببینم کس دیگه ای بخواد با اون زندگی کنه به جای من،،، و برا من هم سخت تره که همسرم به جای اون کس دیگه ای باشه!!!<br>هردومون(به خصوص من ) میدونیم که بدجور اشتباه کردیم و حالا باید تاوان اشتباهمونو تا آخر عمر با شکنجه روحی بدیم!!!من آدمی هستم که در ظاهر لبخند میزنم ولی زخم اون مشکلات همیشه جگرمو میسوزونه و هیچ پادزهری نمیتونه اونو التیام ببخشه!<br>امیدم به خداست که گفته:ادعونی استجب لکم<br>من هم صداش میزنم و میگم: اللهم فرج عن کل مکروب<br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
باسلام.دوست عزیز!در مورد مشکل جسمیتون فکر می کنم این مساله بخاطر علاقه ای که به ایشون دارید براتون پیش اومده.فکر نمی کنم در رابطه با دیگران چنین مساله ای داشته باشید.ضمنا فکر نمی کنم بعد از ازدواجتون چنین مساله ای دوام داشته باشه.به نظر من این مساله با مشاوره حضوری حل میشه نه مراجعه به دکتر زنان.و اما در مورد اون آقا: شما هنوز ایشون رو تا حالا ندیدید.واقعا فکر می کنید همین حد شناخت کافیه و ازدواجتون به صلاحه؟مساله تفاوت فرهنگی چطور؟آخرش که چی؟بالاخره تصمیمتون چیه؟منتظر جوابتون هستم.تا بعد...روحانی