ناشناس

سوال 289019

وضعیت اقتصادی :متوسط رو به خوب<br>تهران-مونث-دانشجو<br>--------------------------<br>با سلام.من 19 ساله هستم.و از كودكی خاطره خوبی ندارم.دوران نوجوانی سالمی هم پشت سر نگذاشتم.مادرم به خاطر گذشته نا خوشایندش دچار افسردگی متوسطی بود ولی هیچگاه به خاطر حرفهای غیر منطقی كه متاسفانه بعضی مردم راجع به روانشناس و روانپزشك می زدند حاضر به رفتن به یك مشاور نبود و الان هم كه چند سالی می گذرد و كمی بهتر شده است از چنین متخصص هایی دوری می كند.حتی گاهی كه برنامه های تلویزیونی راجع به بحث های روانشناختی صحبت می كند فورا خاموش می كند یا خودش را سرگرم كارهای دیگر میكند.در خانه همیشه عصبانی است و به ندرت ما لبخندی از او می بینیم.یادمه در دوران كودكی تا من حرفی می زدم می گفت از خونه می رم یا خودمو می كشم.پدرم هم فردی تعصبی و كمی دچار وسواس فكری می باشند.به چیزی كه از نظر خودشان غیر معمول باشد شك می كنند و به نظر من این رفتار اطرافیان ایشان و همچنین من را اذیت می كند.من در چنین خانواده ای بزرگ شدم.در كودكی همیشه به من می گفتند تو خجالتی هستی و از دشواری های زندگی حرف می زدند.گاهی نیز در جمع عیب های من را می گفتند..من فكر میكنم كسی كه در چنین خانواده هایی زندكی می كند می تواند یكی از این دو روش را انتخاب كند:1:مانند همین رفتار و نا ملایمت ها را بر سر دیكران خصوصا فرزندانش در بیاورد.2:از این رفتار های غیر اخلاقی درس عبرتی بگیرد و هیچگاه در زندگی بكار نبرد.كه من دومی را انتخاب كرده ام .من به بحث های روانشناسی علاقه نشان می دهم تا در زندگی آینده ام بكار ببرم.ولی در این مسیر دلشكستگی های زیادی وجود دارد.من خواهر9 ساله ای دارم كه او هم عصبانی شده و من خیلی نگران آینده خواهرم هستم.حدود یك سالی است كه مادرم غیبت های زیادی پشت سر من می كند.افرادی از فامیل رفتار سردی نسبت به من پیدا كرده اند.و من چون از كودكی كم حرف و خجالتی هستم و اعتماد به نفسم را هم از دست داده ام دیگران حرف هایی كه پشت سر من زده می شود را باور می كنند.نمی دانم چرا یك مادر از بدی های فرزندش به هر كسی می گوید.در صورتی كه فكر نمی كنم كاری كرده باشم كه این قدر تنها باشم.دوستان خوبی دارم ولی پدرم اجازه رفت و آمد نمی دهد و من اعتمادم نسبت به همه از دست داده ام.تا الان با تمام مشكلاتی كه داشته ام و دارم ساخته ام فقط به خاطر اعتقاداتم. و می دانم كه پدر و مادرم به خاطر سر سختی هایی كه دارند عوض نمی شوند .من باید كاری كنم كه بتوانم بسازم..راستش از ادامه زندگی با چنین افرادی می ترسم.خسته شده ام..نمی دانم چه كار كنم.در ضمن من در جمع اضطراب زیادی دارم.خواهش می كنم راهنمایی ام كنید.از اینكه نوشته ام طولانی شد عذر خواهی می كنم.<br>.لطف كنید جواب را فقط برای خودم بفرستید.ممنون<br>با تشكر از زحمات شما

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
با سلام.
همین که واقع بین هستید، منطقی فکر می کنید و متوجه شده اید قرار نیست سرنوشت شما تکرار دوباره ی انها باشد، خیلی خوب است. هرچند شرایط دشواری دارید، اما ان شاءا... با اقدامات زیر می توانید دنیا و آینده ی بهتری برای خود بسازید:
1. از آنجا که تغییر نگرش و روش زندگی والدین شما به این راحتی ها تغییر نمی کند، بهتر است به عنوان یک واقعیت بپذیرید که آنها دنیا را این گونه تجربه کرده اند و بر اساس تجارب خود این گونه به دنیا نگاه می کنند. شاید بحث کردن با آنها چندان نتیجه ای نداشته باشد.
2. اگر مادرتان بپذیرند که به نزد مشاور بروند، با یک داروی ساده و با عوارض کم، می توانند حال و روز خیلی بهتری داشته باشند. این دارو (فلوکسیتین) را گاهی پزشکان عمومی هم تجویز می کنند. اگر دکتر تشخیص دهد، شاید اقدام خوبی باشد. افزایش میزان نور خانه، خوردن بستنی، زعفران، شربت گلاب و مربای گل، تأثیرات ضد افسردگی دارند.
3. یک جوری خودتان را در مقابل حرف های سرد و ناامیدکننده ی آنها واکسینه کنید. شاید بهترین راه، بی توجهی باشد. همین که توجه نکنید، بعد از مدتی کمتر خواهند گفت.
4. هر استعداد و توانایی خاصی دارید، حتماً درباره ی آن را مطالعه کنید (روان شناسی). برداشت و نظرات خود را بنویسید؛ این می شود اولین توشه ی جدی علمی شما که می تواند در آینده شروع خوبی باشد. شما حتماً حتماً حتماً باید خودتان را رشد دهید. پس باید استعداد خود را بشناسید و آن را پرورش دهید.
خدانگهدار