ناشناس
سوال 295689
خواهش میکنم فوری....سلام.خسته نباشید.دختری هستم25 ساله.نمیگم خیلی به همه مسائل دین عمل میکنم ولی ایمان برام خیلی مهمه و سعیم رو میکنم.لیسانس دارم و تو یه شرکت کار میکنم.پسری از همکاران به خواستگاری من اومد.سه ماهی بود میشناختمش.حلال و حروم سرش بود.پسر سالمی بود.رو بیت المال خیلی حساس بود و... .خلاصه به عنوان اولین خواستگار اجازه دادم بیان خونمون خواستگاری.بهش گفتم ایمان و اخلاق برام خیلی مهمه و از نظرم این معیارهارو داشت.تو جلسات بعدی آشناییمون خیلی شرایط سخت گیرانه ای داشت ولی همش منطقی بود اما مسئله این بود که خیلی تحکمی صحبت میکرد.برادرش یک ازدواج ناموفق داشته و شکست خورده بود و این موضوع باعث شده بود تا این فرد همش مراقب باشه از جایی که داداشش ضربه خورده برای من محکم کاری کنه. و خب خیلی سخت گیریها داشت که البته میگم غیر منطقی نبود ولی این مقایسه برای من تلخ بود.چون من زمین تا آسمون با اون عروسشون فرق داشتم ودوست داشتم اینو بفهمه.از طرفی پدر من خیلی آدم متعصب و سخت گیری است. این خواستگار هم اولین خواستگار بود که من خودم به دلایلی که قبولش داشتم خواستم بیاد.مادر این پسر بسیار مومن،پدرش سرتیپ بازنشسته و بسیار دیکتاتور در خانواده و خود این فرد الگویش پدرش بود و زندگی نافرجام برادرش را همش الگو قرار میداد که جایی اشتباه نکنه یا جلوی من کوتاه نیاد.بدون اینکه ما بخوایم تو شرکت همه فهمیدن و اسم برامون زدن.قرار شد مدتی با هم آشنا بشیم.به خواست اون آزمایش ژنتیک هم دادیم.من نمیگم خیلی دختر پاک .و مومنی هستم اما همیشه سعی کردم باشم و برای همین تا الان بسیار خواستگار داشتم و این آقا هم میگفتن من بیشتر حجاب داخلی شمارو پسندیدم بعد ظاهری.اوایل آشناییمون ایشون از پدر من اجازه گرفتن که از این به بعد با من روزی که میخوایم بریم بیرون برای شناخت رو قرار بذارن و من به خانوادم اطلاع بدم.پدرم هم البته زیاد خوششون نیومد اما پذیرفتن. تو چند جلسه آشنایی ایشون یه بار به من گفتن که تو فامیلشون خانومهایی هستن که خیلی بی قید و بند هستن و مثلا با همه دست میدن و به من گفتن من از این کار خوشم نمیاد اما اگه مجبور شم و دستشون رو جلو بیارن من دست میدم.من هم کفتم من آدمی هستم که خودم خیلی رعایت میکنم و از شما هم میخوام این کار رو بکنید.به هر حال بعد کلی صحبت ایشون پذیرفتن که با نامحرم دست ندن.اما در جلسات بعد و مخصوصا جلسه آخر که قطعی داشت میشد زدن زیرش و گفتن من نمیتونم اگه کسی بیاد سر سفرم یا برم سر سفره کسی ناراحتش کنم چون میدونم اون سوء نیتی نداره و ارزشهاش اینه.بعد سر عروسی پیشنهاد دادن مجلس ساده باشه و مولودی بذاریم.هرچند من خودم از این حرف ایشون خیلی خوشحال شدم که اینقدر معتقدن ولی از این دوگانگی ترسیدم.اگه رقص و طرب در مجلس گناهه که منم موافقم خب دست دادن با نامحرم هم که بدتره.مخصوصا اینکه من به عنوان همسر آینده ایشون خیلی حساس بودم رو این قضیه.خلاصه به ایشون گفتم من به دوگانگی رسیدم تو این قضیه.گفتن من گوسفند صفت نیستم و از دین چیزایی که بهش رسیدم رو قبول دارم و دینم از ما همین رو خواسته.خلاصه سر بحث زمان عروسی بود که ایشون میخواستن یک سال صیغه یا عقد کرده بمونیم که خانواده من به هیچ عنوان نمیپذیرفتن و میگفتن وقتی آماده هستسد چرا کشش بدیم.علاوه بر این ما هنوز در مرحله آشنایی بودیم وحتی بله برون هم نکرده بودیم و خب مسلما شرایط روی من خیلی سخت گیرانه بود و ایشون مثلا شماره تلفن من را نداشتن وقرار بود بله برون کنیم،صیغه محرمیت بخونیم و حلقه دست کنیم.خلاصه تو این مدت ایشون خیلی با شرایط سخت گیرانه پدر من کنار اومدن که البته به نظر من منطقی بود چون ما هنوز نسبتی به هم نداشتیم و گاهی که این آقا ناراحت میشدن من به ایشون میگفتم من تا این خونم بیاد به حرف پدرم باشم.یه روز رفتیم با خانواده ها منزل این پسر رو ببینیم واونجا قراره بله برون تا عروسی رو گذاشتن و نسبت به فرهنگ خانواده ما که خیلی سخت گیرانه است عمل کردن.بعد از بله برون پدر من هنوز این شک رو داشتن که من چقدر برای این آقا ارزش دارم و میگفتن دلم رضا نیست و میترسم ایشون تورو خیلی جدی نخواد و با اولین مشکل کنار بره.من گفتم این طور نیست و... وخلاصه پدرم از من ناراحت شدن و زنگ زدن به خانواده اونها و گفتن من با این وصلت مخالفم واگه خسارتی دیدید پرداخت کنم.به من هم گفتن اگه فردا تو محل کار ایشون پرسیدن چی شده بگو پدرم گفته اگه منو میخوای باید حق طلاق رو بهم بدی و خونت رو به نامم کنی.پدر من اصلا آدم مادی نیستن و فقط میخواستن ببینن ایشون قبول میکنن یا نه.همین.وگرنه نمیذاشتن اینها بشه.من به این آقا گفتم و ایشون گفتن از روزی که شما زنگ زدید خانواده من کاملا مخالف شدن و گفتن پدر شما تعادل رفتاری ندارن.خب پدر من کار درستی نکرد قرار رو بهم زد ولی میخواست مطمئن شه . نمیگم شرایطش درست بود یا غلط اما میخواست دلش قرص شه.این آقا چند روزی فکر کردن و امروز اومدن پیش من و گفتن خانواده من مخالفن.منم همینطور.شما تو این مدت همش مطیع پدرت بودی و با من نبودی و منو نمیخواستی!پدرتون هم تعادل رفتاری ندارن و ممکنه سر عقد بگن من راضی نیستم.من به ایشون گفتم خب ما هنوز حتی محرم نیستیم من تحت پوشش خانواده هستم .شما عجله داری و... .اما ایشون گفتن من تا حالا همش با فرهنگ سخت گیرانه خانواده شما کنار اومدم شما هم همش با پدرت بودی و از اون حرف شنوی داشتی و بهتره همیشه پیش پدرت بمونی و ازدواج نکنی.من آخه تو این خونم،هنوز محرم این آقا نیستم،بارها گفتم بعدا اینجوری نیست.ایشون گفتن پدرتون با این سخت گیریهاش معلومه بعدا خیلی تو زندگی ما دخالت خواهد کرد و من نمیتونم بپذیرم و...من به ایشون گفتم بعد فرق داره و... اما ایشون بدون توجه به احساس و نظر من گفتن این قضیه از نظر من تموم شدس و...<br>یعنی من اشتباه کردم؟؟؟؟یعنی باید از همین اول مطیع ایشون میشدم؟؟؟<br>یعنی من نباید سر اون قضیه دست دادن نگران میبودم؟؟؟یعنی ایشون اگه من رو واقعا میخواستن اینقدر ساده از من میگذشتن؟؟؟یعنی من نباید سر اون قضیه دست دادن ایشون نگران میشدم و حساسیت به خرج دادم؟؟؟یعنی پدر من نباید سخت گیری میکرد؟؟؟یعنی مردی اگر واقعا زنی رو بخواد و به ارزش اون پی برده باشه اینقدر ساده ازش میگذره؟؟میتونست با پدرم صحبت کنه.من به ایشون یه جورایی دل بستم.پس احساس من چی میشه؟؟یعنی یه مرد وقتی بیاد خواستگاری اومده و وقتی نخواد نظر زن هیچی.من از این سوالها و از این شرایط دارم له میشم.توکلم به صلاح خداست اما دلم آروم نیست.نمیدونم چرا.شما رو به خدا قسم.این خواهرتون داره تو این شرایط له میشه.کمکم کنید.حالا تو شرکت اسم این آقا رو من خورده.من کجا اشتباه کردم؟؟؟این رفتار ایت آقا انصافه؟؟؟درسته؟؟؟اگه شما بگید درسته حرفتون برا من حجته.حالم خیلی بده.دلم خیلی گرفته.فقط شما میتونید کمکم کنید چون من شمارو واسطه با خدا میدونم.دلم خیلی شکسته.به من بگید کجا اشتباه کردم که تو موقعیت بعدی تکرار نکنم.آیا من باید از همون اول با این آقا میبودم؟؟؟؟وای دارم کلافه میشم.کمکم کنید.اگه باز خواستم با همین فردی که جواب این سوالم رو میدن صحبت کنم باید چیکار کنم؟؟؟ممنون.التماس دعا.خواهر کوچک شما.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخسلام عزیزم
خواهر خوبم اینطور که برای من بیان کردی دو نکته به ذهنم می رسه. اول اینکه من مقداری یکه حرفی و سلطه طلبی و یا دیکتاتوری در حرف های این آقا و شخصیتشون احساس می کنم. و دوم اینکه همان تناقضی که شما به اون اشاره کردید رو درک می کنم. لذا به نظر من در ازدواج همیشه سعی کنید روی نظر شخصی پدرتون فکر کنید چون آقاین خیلی زودتر از خانمها هم جنس خودشون رو می شناسن. پسری که نتونه شرایط شما رو در خانه پدری درک کنه احتمالاً در آینده هم از قوه درک کافی برخوردار نخواهد بود. لذا بهتره کمی واقع بین باشی و شرایط ایشان رو با همه بدی و خوبی به همراه هم ببینی.
از ابتدا باید عاقلانه تر رفتار می کردی و اجازه نمی دادی تا افراد شاغل در شرکت از روابط شما مطلع بشوند اما حالا می تونید قضیه رو خیلی عادی جلوه بدین و در نظر داشته باشید که اگر از این به بعد در جریان ازدواج با کسی آشنا شدید جریان کار رو به خدا و مصلحت او بسپارید. قبول کنید که یک مقدار شراطط رو برای محک زدن این آقا سخت گرفتید و سعی کنید به تکرار این قضیه نپردازید. اینقدر اعمال و گفته های خود رو مورد ارزیابی قرار ندهید و از خودتون انتقاد نکنید. شرایط به شما کمک کرده تا شاید ازدواجی که اصلاً به صلاحتون نبوده صورت نگیره. قرار نیست در مواجهه با مشکلات له بشیم. با اینکه شرایط شما رو کاملاً درک میکنم ولی دلم می خواد خیلی محکم این اتفاق رو نه به عنوان یک شکست بلکه به عنوان یک تجربه در نظر بگیری. در انتخاب همسر در مورد اعتقادات طرف مقابل توجه بیشتری داشته باش البته انجام واجبات و ترک محرمات کافیه. اما نه فقط عمل به آن قسمتی که به نفع ما باشه. آرام باش. به خدا توکل کن. اَلا بِذکرِ اللهِ تَطمَئِنَّ القُلوب. و آینده ای درخشان بساز. در صورت تمایل منتظر نامه های بعدی شما هستم.
خواهر خوبم اینطور که برای من بیان کردی دو نکته به ذهنم می رسه. اول اینکه من مقداری یکه حرفی و سلطه طلبی و یا دیکتاتوری در حرف های این آقا و شخصیتشون احساس می کنم. و دوم اینکه همان تناقضی که شما به اون اشاره کردید رو درک می کنم. لذا به نظر من در ازدواج همیشه سعی کنید روی نظر شخصی پدرتون فکر کنید چون آقاین خیلی زودتر از خانمها هم جنس خودشون رو می شناسن. پسری که نتونه شرایط شما رو در خانه پدری درک کنه احتمالاً در آینده هم از قوه درک کافی برخوردار نخواهد بود. لذا بهتره کمی واقع بین باشی و شرایط ایشان رو با همه بدی و خوبی به همراه هم ببینی.
از ابتدا باید عاقلانه تر رفتار می کردی و اجازه نمی دادی تا افراد شاغل در شرکت از روابط شما مطلع بشوند اما حالا می تونید قضیه رو خیلی عادی جلوه بدین و در نظر داشته باشید که اگر از این به بعد در جریان ازدواج با کسی آشنا شدید جریان کار رو به خدا و مصلحت او بسپارید. قبول کنید که یک مقدار شراطط رو برای محک زدن این آقا سخت گرفتید و سعی کنید به تکرار این قضیه نپردازید. اینقدر اعمال و گفته های خود رو مورد ارزیابی قرار ندهید و از خودتون انتقاد نکنید. شرایط به شما کمک کرده تا شاید ازدواجی که اصلاً به صلاحتون نبوده صورت نگیره. قرار نیست در مواجهه با مشکلات له بشیم. با اینکه شرایط شما رو کاملاً درک میکنم ولی دلم می خواد خیلی محکم این اتفاق رو نه به عنوان یک شکست بلکه به عنوان یک تجربه در نظر بگیری. در انتخاب همسر در مورد اعتقادات طرف مقابل توجه بیشتری داشته باش البته انجام واجبات و ترک محرمات کافیه. اما نه فقط عمل به آن قسمتی که به نفع ما باشه. آرام باش. به خدا توکل کن. اَلا بِذکرِ اللهِ تَطمَئِنَّ القُلوب. و آینده ای درخشان بساز. در صورت تمایل منتظر نامه های بعدی شما هستم.