ناشناس
سوال 296746
با سلام و خسته نباشید.من پسری 18 ساله از اصفهان هستم.امسال ان شا الله دیپلم میگیرم.درس هایم همگی خوب است و از این نظر هیچ مشکلی ندارم.من در یک خانواده 4 نفره با وضعیت اقتصادی متوسط زندگی میکنم.من یک دختردایی دارم که حدود 4 سال پیش احساس کردم که او را دوست دارم.و از همان اوایل نوجوانی تصمیم گرفتم که روزی با او ازدواج خواهم کرد.ام این موضوع را به هیچ کس نگفتم.تا به امروز که دچار مشکل شدم و به شما میگویم.من حتی به او هم نگفته بودم که او را دوست دارم.انها یک خانواده ی 5 نفره با وضعیت اقتصادی تقریبا مرفه هستند.من سعی کردم همان فردی شوم که فکر میکردم او دوست دارد.برای مثال معدلم را 16 به 19 رساندم و ...فکر میکنم که او متوجه نشد که او را دوست دارم.او 1 سال از من بزرگتر بود.چند روز پیش با یک جوان 23 ساله ی کارگر نامزد کرد.و میدانم که حدود 1 سال همدیگر را میشناختند.ان جوان 23 هم با او فامیل بود.من سعی کردم خوب درس بخوانم تا زندگی خوبی در اینده برای او فراهم کنم.اما حالا که میبینم با یک جوان کارگر نامزد کرده از چندجهت بسیار ناراحت هستم چون فردی را که دوست دارم با همه ی تلاشی که کردم از دست داده ام و میبینم که این عشق یکطرفه بوده و 4 سال تمام به یاد او بودم اما او 1 سال به فکر فرد دیگری بوده و من فنا شدم نه ان دو نفر.دوم از ان جهت که فکر میکنم که او چیز زیادی از من بیشتر نداشته.جز سن بیشتر و قیافه و تیپ بیشتر.و من هم اگر 23 ساله بودم فکر میکنم در موقعیت بهتری نسبت به او بودم.از طرفی او 1 سال منتظر او بود و به او رسید و من 4 سال و نرسیدم.تمام انگیزه ی من در درس و رفتار او بود و حالا کاملا بی انگیزه شده ام.حس بدی نسبت به او و ان کارگر 23 ساله پیدا کرده ام.من هم فردی را که دوست داشتم از دست دادم هم انگیزه ام و هم اعتمادم را.از اینکه میبینم من کسی را دوست داشتم که دل در گرو فردی دیگر داشته بسیار ناراحت و عصبانی میشوم. نمیتوانم به سادگی چیزهایی را که از دست داده ام را بدست اورم و بدست اوردن بعضی چیزها دیگر محال است.مثل رسیدن به او.بعضی وقت ها میگویم کاش زودتر به او میگفتم که دوستش دارم.بعضی وقت ها از خودم عصبانی میشوم که چرا 4 سال را به فکر او گذراندم.بعضی وقت ها فکر میکنم او میدانسته دوستش دارم و احساس میکنم که به من خیانت شده.بعضی وقت ها از ان کارگر ناراحت میشوم.من هیچ چیز جز سن و تیپ کمتر از او نداشتم.این افکار رهایم نمیکنند.لطفا راهنمایی کنید.<br>با تشکر فراوان.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام.
این شرایط دشوار است زیرا انتظار آن را نداشتید و سال ها بود که درباره ی آن خیال پروری می کردید. بنابراین حق دارید ناراحت شوید زیرا از دست دادن با ناراحتی و ناکامی همراه است. ما ضمن آنکه می خواهیم با شما هم احساس باشیم و با شما تا حدودی هم دردی کنیم، از طرفی باید به بهتر شدن حال و شرایط شما کمک کنیم تا به مرور زمان دوباره بتوانید اوضاع خود را سر و سامان بدهید.
بنابراین:
1. تبدیل معدل شما از 16 به 19 به خاطر این علاقه می تواند بهترین یادگار این علاقه باشد. زیرا چنانچه بتوانید این معدل را در پیش دانشگاهی هم حفظ کنید و به یک دانشگاه خوب و رشته ی خوب بروید، بدیهی است آینده ی بسیار خوب با شغل خوب، درآمد خوب، احترام زیاد و ... در انتظار شماست که ازدواج در آن شرایط می تواند بسیار بسیار خوب و با همسری مناسب باشد.
2. آیا می توانید خودتان را به جای این دختر خانم بگذارید؟ چقدر در جامعه ی سنتی و خانواده های ما اجازه می دهند که با دختری که از شما یک سال بزرگ تر است ازدواج کنید؟ آیا ایشان حق ندارند در سن 19 یا 20 سالگی چنانچه خواستگاری داشت، ازدواج کند؟ از کجا معلوم که باز هم فرصت خوبی در انتظارش باشد؟ به فرموده ی خودتان ایشان از عشق شما بی خبر بوده است؛ چطور انتظار دارید نسبت به چیزی که اطلاع ندارد، واکنشی نشان دهد؟ مگر از این علاقمند شدن ها و دلباختگی ها کم در خانواده ها و فامیل رخ می دهد؟ بسیاری از آنها مدتی در ذهن یکی وجود دارد؛ آن هم معمولاً یک طرفه. تا این که وقتی هر دو بزرگ تر شدند متوجه می شوند که دنیای آنها با یکدیگر متفاوت است
3. گویا کمی مطالب را با هم ترکیب کرده اید، یعنی چیزهایی را که به هم ربط ندارند. آیا اداممه تحصیل و آینده ی شما حتماً حتماً حتماً به شرط رسیدن به ایشان بود و شما هیچ احترام و ارزشی برای خودتان و هدفتان قائل نیستید؟ پس اراده ی شما چه می شود؟ یعنی وجود این دختر یا تمام زندگی شما را معنی دار می کند یا عدم آن تمام زندگی شما را بی معنی؟ و خودتان در معنی زندگی خودتان نه جایگاهی دارید و نه تأثیری؟ فکر نمی کنید خودتان را دست کم گرفته اید؟
4. ایشان حق داشتند که یکی را دوست داشته باشند. آیا این حق طبیعی او نیست؟ یعنی اگر شما را دوست نداشت پس آدم بدی است؟ تازه، گناه این آقا چیست که با دختری که به خواستگاری او پیش نهاد داد پاسخ مثبت داده ازدواج کرده است؟ آیا می توانید خودتان را جای او بگذارید؟ مگر کارگر بودن عیب و عار است؟
5. اگر موافق باشید تا پایان دوره ی پیش دانشگاهی تمرکز و انرژی خود را به دانشگاه اختصاص دهید تا دچار دو نوع مشکل نشوید: یکی مشکل عاطفی و یکی مشکل شکست تحصیلی. یادتان باشد که شما فقط 18 سال دارید و در اول راه زندگی قرار دارید. یک اتفاق را به همه ی زندگیتان تعمیم ندهید.
خدانگهدار
این شرایط دشوار است زیرا انتظار آن را نداشتید و سال ها بود که درباره ی آن خیال پروری می کردید. بنابراین حق دارید ناراحت شوید زیرا از دست دادن با ناراحتی و ناکامی همراه است. ما ضمن آنکه می خواهیم با شما هم احساس باشیم و با شما تا حدودی هم دردی کنیم، از طرفی باید به بهتر شدن حال و شرایط شما کمک کنیم تا به مرور زمان دوباره بتوانید اوضاع خود را سر و سامان بدهید.
بنابراین:
1. تبدیل معدل شما از 16 به 19 به خاطر این علاقه می تواند بهترین یادگار این علاقه باشد. زیرا چنانچه بتوانید این معدل را در پیش دانشگاهی هم حفظ کنید و به یک دانشگاه خوب و رشته ی خوب بروید، بدیهی است آینده ی بسیار خوب با شغل خوب، درآمد خوب، احترام زیاد و ... در انتظار شماست که ازدواج در آن شرایط می تواند بسیار بسیار خوب و با همسری مناسب باشد.
2. آیا می توانید خودتان را به جای این دختر خانم بگذارید؟ چقدر در جامعه ی سنتی و خانواده های ما اجازه می دهند که با دختری که از شما یک سال بزرگ تر است ازدواج کنید؟ آیا ایشان حق ندارند در سن 19 یا 20 سالگی چنانچه خواستگاری داشت، ازدواج کند؟ از کجا معلوم که باز هم فرصت خوبی در انتظارش باشد؟ به فرموده ی خودتان ایشان از عشق شما بی خبر بوده است؛ چطور انتظار دارید نسبت به چیزی که اطلاع ندارد، واکنشی نشان دهد؟ مگر از این علاقمند شدن ها و دلباختگی ها کم در خانواده ها و فامیل رخ می دهد؟ بسیاری از آنها مدتی در ذهن یکی وجود دارد؛ آن هم معمولاً یک طرفه. تا این که وقتی هر دو بزرگ تر شدند متوجه می شوند که دنیای آنها با یکدیگر متفاوت است
3. گویا کمی مطالب را با هم ترکیب کرده اید، یعنی چیزهایی را که به هم ربط ندارند. آیا اداممه تحصیل و آینده ی شما حتماً حتماً حتماً به شرط رسیدن به ایشان بود و شما هیچ احترام و ارزشی برای خودتان و هدفتان قائل نیستید؟ پس اراده ی شما چه می شود؟ یعنی وجود این دختر یا تمام زندگی شما را معنی دار می کند یا عدم آن تمام زندگی شما را بی معنی؟ و خودتان در معنی زندگی خودتان نه جایگاهی دارید و نه تأثیری؟ فکر نمی کنید خودتان را دست کم گرفته اید؟
4. ایشان حق داشتند که یکی را دوست داشته باشند. آیا این حق طبیعی او نیست؟ یعنی اگر شما را دوست نداشت پس آدم بدی است؟ تازه، گناه این آقا چیست که با دختری که به خواستگاری او پیش نهاد داد پاسخ مثبت داده ازدواج کرده است؟ آیا می توانید خودتان را جای او بگذارید؟ مگر کارگر بودن عیب و عار است؟
5. اگر موافق باشید تا پایان دوره ی پیش دانشگاهی تمرکز و انرژی خود را به دانشگاه اختصاص دهید تا دچار دو نوع مشکل نشوید: یکی مشکل عاطفی و یکی مشکل شکست تحصیلی. یادتان باشد که شما فقط 18 سال دارید و در اول راه زندگی قرار دارید. یک اتفاق را به همه ی زندگیتان تعمیم ندهید.
خدانگهدار