ناشناس
سوال 297878
سلام و خسته نباشید<br>503317 این كد سوال قبل من است<br>من 2 سال پیش از روی احساس این انتخاب كردم نه عقل..برای اینكه گناه نكنم.من درسم ضعیف بوداما اون موفق بود.الان هم موفق توی دانشگاه سراسری درس میخونه.اما من حتی فكر نمی كردم كه دانشگاه قبول بشم. می خواستم كمكم كنه كه منم موفق بشم.هر دو پیش دانشگاهی درس میخوندیم.من شبانه میخوندم.می خواستم منم مثل اون بشم.من هیچ وقت شاگرد خوبی نبودم.اون موقع كه پیش دانشگاهی میخوندم می خواستم تو دانشگاه معتبر قبول بشم مثل دانشگاه تهران.همیشه دوست داشتم اول باشم اما هیچ وقت نشدم.نه به خاطر دیگران كه بگن به به چقدر موفق هستم.من از تعریف كردن خوشم نمیآد چون احساس خوبی پیدا نمیكنم .من به خاطر خودم می خواستم اول باشم.بگذریم<br>من اون موقع فقط به اون فكر میكردم كه چطور بهش برسم. من معیارم این هست كه محجبه باشه كه دیگران نگاهش نكنن.اخلاق داشته باشه ولی من حاضر بودم اگر اخلاق تندی داشته باشه تحمل كنم چون دوسش داشتم.الان نمی دونم دوسش دارم یا نه.به وظیفه همسری خودش عمل كنه.من خودم میدونم كمبود عاطفه منو به این روز انداخته.توی خونواده كسی ندارم كه باهاش حرف بزنم می خواستم یكی رو پیدا كنم كه باهاش حرف بزنم از خودم بگم خودمو خالی كنم بعدش كمكم كنه به هدفهام برسم .همچین كسیو ندارم.هنوزم به دنبالشم.<br>مشكل من فقط ازدواج نیست من تو زندگیم نمیدونم تو چه جایگاهی هستم. من یك نفر میخوام كه حرفامو گوش كنه بعد راهنمایی كنه برام دلسوزی كنه حرفامو بفهمه.من دوستی نداشتم كه این حرفارو بهش بزنم .اولش اینكه با این دختر ازدواج كنم یه ایده بود .بعد كه روابطمون بیشتر شد بهش شدیدن علاقه مند شدم چون اون چیزی كه دنبالش بودم همون محبتی كه میخواستمش درون روابطمون دیدم .نیاز روحی من بیشتر از نیاز جنسی ولی برای اینكه گناه نكنم میخوام ازدواج كنم تا هردو نیازم بر طرف بشن.من معیلر دیگه ای به نظرم نمیرسه كه بگم اصلا بهش فكر نكردم بهم بگید چه معیاری میتونم داشته باشم.من توی خونواده ای زندگی میكنم كه همه رو باید یه جوری تحمل كنم.سلیقه هارو میگم اخلاق هارو و حتی حرف زدن ها.تعریفها وحتی شوخیها.دیگه نمی دونم چی بگم<br>من اخلاق اسلامو قبول دارم فكر میكنم اونم همینطوره پس توی اخلاق باید به یه نقطه مشترك برسیم.<br>چه طوری آشنا شدیم؟ همسایه هستیم .اون موقع كه بچه بودم ازش خوشم میامد.چون با بقیه فرق میكرد.مثلا محجبه بود و من خوشم میامد.سنگین بود مثل خودم .فكر نمیكنم با پسری دوست شده باشه كه اصلا خوشم نمیآد كه یكی از معیارهام هست. این علاقه من بیشتر از موقعی شروع شد كه محبتشو دیدم اگر بخوام بگم از موقعی كه اولین بار دیدمش. من از اون كتاب میگرفتم بعد از 1 ماه كه چند تا كتاب گرفتم اون هم از من كتاب میگرفت.بعد چند بار توی خیابون دیدمش كه یه بار خواستم بهش بگم اما نتونستم..یه بارم بهش زنگ زدم نتونستم بگم گوشی قطع كرد.براش چند بار نامه نوشتم اما میگفت كه نخونده فقط اولیشو نصفه خونده.<br>چقدر میشناسمش؟ اون خودش معیار من بودباهاش بر خورد نداشتم اما میدونم دلسوزه شایدم نازك نارنجی. وقتی جریان منو و ناراحت شدنمو فهمید و گریه كردنموبهم گفت كه نمیخواد اشكمو در بیاره بعد اون قضیه بهم گفت كه شبها كابوس میدیده و سر درد داشته. اون مو قع كه جریان ما داغ بود. كم و بیش از مشكلاتش با خبرم.تازگیها ازش دروغ هم شنیدم(شایدم راست بوده ولی احتمالش كمه) <br>خیلی مقید است.(حرفش رد خور نداره) پیش خانوادهخیلی عزیزه.نمی تونم بگم كه میشناسمش ولی بی اطلاع هم نیستم.البته بگم كه من هنوز تصمیم قطعی نگرفتم كه با اون ازدواج كنم. من دوستش دارم. من الان هم نمی خوام ازدواج كنم.من برای 2 سال دیگه برنامه داشتم كه درسم تموم بشم و كار كنمو بعد ازدواج كنم.من می خواستم بیشتر بشناسمش كه كار خانواده هامون كشید.<br>همخونی معیار؟ اون خودش چون میدونم به دین مقید و من هم هرچی دین بگه قبول دارم. پس خود اون معیار منه در نتیجه هم خونی هم داره.تازه هرچی بگه من قبول دارم اگه مخالف دین نباشه <br>می دونم كه بیشتر از من میفهمه چون هم سن هستیم .میخوام كه كمكم كنه حرفامو بفهمه.<br>چی دیدم؟ مقید بودن به دین كه من هم همینطورم هر چیزی رو از روی دینم قبول دارم.هر چیزی رو كه قبول دارم اجرا میكنم نه حرف دیگران را.بقیشو از روی حرفام میتونید متوجه بشید كه چقدر كمكم كرده كه به اینجا رسیدم و از نجابتش كه كسیو اطرافم ندیدم كه اینطور باشه.<br>پدر منو هم در آورده.<br>آمادگی؟ الان نمیدونم ولی وقتی ازش مطمئن بشم تلاشمو میكنم كه به این آمادگی برسم.وقتی كار كنم میتونم مسئولیت زندگی هم بپذیرم.<br>سربازی معاف هستم.در مورد كار هم رشته خوبی درس میخونم.میتونم كنار پدرم كار كنم .راحت تر از دیگران میتونم كار پیدا كنم.<br>مطمئن از انتخاب؟ نه كاملا ولی به احتمال قوی همونی كه من دنبالشم.باید بیشتر بشناسمش.<br>نه اگه اون منو از روی شناخت رد كنه راضی نیستم زندگیشو خراب كنم.من میخوام خوشبخت بشه همونطور كه میخوام خودم بشم.<br>من اگه بهش دروغ گفتم كه خودكشی كردم اولا چاره نداشتم.نمی دونستم چی كار كنم كسی هم پیشم نبود.داشتم دیونه میشدم .مخم هنگ كرده بود.تنها چیزی كه به ذهنم رسید همین بود.فكر نكردم عواقبش چیه و چوبشم خوردم. حداقل فهمیدم كه دوستم نداره و بعد این همه مدت تكلیفم معلوم شد.اما مادرش بازم ول نمیكنه .هم به من قیافه میگیره هم بازم میاد كتاب میخواد.نمیدونم چی فكر میكنه. خسته شدم دیگه. <br>از یه طرف میترسم باهاش حرف بزنم دوباره ناراحت بشه از یه طرف خانوادم به روی من نمیآرن چون ما مذهبی نسبتا خشك هستیم یعنی حداقل روی صحبت كردن در مورد ان حرفارو نداریم.خودم با اینكه نمیخوام باشم ولی نمیتونم.<br>می خوام اگه شما موافق باشید زنگ بزنم از دلش در بیارم یعنی صحبت كنم چون من نمیتونم تحمل كنم كه كسی از دست من ناراحت بشه یا در مورد من بد فكر كنه منظورم خود كشی كردنمه.ولی میترسم اگه بفهمه دروغ گفتم و دیگه هیچ امیدی نباشه.ولی بهتر از خودكشی كردنه نه.شما از همه جریان ما خبر ندارید .اونقدر خسته ام كه حتی حوصله فكر كردن هم ندارم چه برسه به نوشتن.كسی نیست كمكم كنه.متهم شدم به مردم آزاری و دختر بازی.حتی اگر اون منو نخواد فراموش كردن برام ممكن نیست.چون میدونستم بهش نمی رسم سعی كردم فراموش كنم اما نتونستم و این بلا سرم امد.دیگه نمیتونم فكر كنم.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخباسلام.دوست عزیز!در نوشته طولانیتون به نکاتی اشاره کردید.
1-گفتید ایشون رو از روی احساس انتخاب کردید نه عقل: "زندگی دو نیمه است.نیمه اول در آرزوی نیمه دوم، نیمه دوم در حسرت نیمه اول"
2- گفتید به خاطر خودم میخواستم اول بشم نه دیگران.یعنی چی؟
3-حاضر بودید حتی اگر اخلاق تندی داشته باشه تحملش کنید چون دوستش داشتید.الان هم همین عقیده رو دارید؟
4-الان نمیدونید دوستش داید یا نه.در موردش توضیح بدید.
5- یکی از معیارهاتون اینه که به وظیفه همسریش عمل کنه.در موردش بیشتر توضیح بدید.
6- کمبود عاطفه شما رو به این روز انداخته.فکر می کنید ازدواج با ایشون این مشکل رو حل می کنه؟فکر نمی کنید چاره این مساله راه دیگری باشه؟
7- شما نمیدونید توی زندگی در چه جایگاهی هستید.بیشتر توضیح بدید.
8-یکی رو میخواید که حرفاتونو بفهمه ،براتون دلسوزی کنه و راهنماییتون کنه.ایشون چنین فردی هستند؟
9-خیلی نمیشناسیدش.فکر می کنید اگر بعد از ازدواج بفهمید اونی نبود که میخواستید چه اتفاقی می افته؟
10-هنوز تصمیم قطعی برای ازدواج نگرفتید.پس...
11- بیشتر از شما می فهمه:این در زندگی مشترک مشکلساز نیست؟
12-گفتید اگر ردتون کنه راضی نیستید زندگیشو خراب کنید.مگه قبلا ردتون نکرده بود؟
13- فهمیدید دوستتون نداره.پس چرا هنوز دارید ادامه میدید؟
منتظر جوابتون هستم.تا بعد...روحانی
1-گفتید ایشون رو از روی احساس انتخاب کردید نه عقل: "زندگی دو نیمه است.نیمه اول در آرزوی نیمه دوم، نیمه دوم در حسرت نیمه اول"
2- گفتید به خاطر خودم میخواستم اول بشم نه دیگران.یعنی چی؟
3-حاضر بودید حتی اگر اخلاق تندی داشته باشه تحملش کنید چون دوستش داشتید.الان هم همین عقیده رو دارید؟
4-الان نمیدونید دوستش داید یا نه.در موردش توضیح بدید.
5- یکی از معیارهاتون اینه که به وظیفه همسریش عمل کنه.در موردش بیشتر توضیح بدید.
6- کمبود عاطفه شما رو به این روز انداخته.فکر می کنید ازدواج با ایشون این مشکل رو حل می کنه؟فکر نمی کنید چاره این مساله راه دیگری باشه؟
7- شما نمیدونید توی زندگی در چه جایگاهی هستید.بیشتر توضیح بدید.
8-یکی رو میخواید که حرفاتونو بفهمه ،براتون دلسوزی کنه و راهنماییتون کنه.ایشون چنین فردی هستند؟
9-خیلی نمیشناسیدش.فکر می کنید اگر بعد از ازدواج بفهمید اونی نبود که میخواستید چه اتفاقی می افته؟
10-هنوز تصمیم قطعی برای ازدواج نگرفتید.پس...
11- بیشتر از شما می فهمه:این در زندگی مشترک مشکلساز نیست؟
12-گفتید اگر ردتون کنه راضی نیستید زندگیشو خراب کنید.مگه قبلا ردتون نکرده بود؟
13- فهمیدید دوستتون نداره.پس چرا هنوز دارید ادامه میدید؟
منتظر جوابتون هستم.تا بعد...روحانی