ناشناس
سوال 299709
ضمن عرض سلام و خسته نباشید.اهل سنت معتقدند که شهادت حضرت فاطمه و سوزاندن در خانه او توسط عمر و به دستور ابوبکر برای بردن حضرت علی(ع) جهت بیعت،یک تهمت به ابوبکر و عمری است که خدمات شایانی به اسلام داشتند.اگر در روز غدیر نیز حضرت علی به جانشینی تعیین شد چرا چند هزار نفری که حضور داشتند بعد از تعیین ابوبکر جز اندکی از آنها اعتراضی نکردند.این در صورتی بود که اصحاب پیامبر و خصوصا ابوبکر و عمر حاضر بودند جان خود را فدای پیامبر کنند.در ضمن اگر میخواستند بدون توجه به حضرت علی ابوبکر را انتخاب کنند چرا به زور او را برای بیعت بردند. البته بیشتر اهل سنت به دلیل تحریفات فراوان در احادیث شیعه و سنی آنها را قبول ندارند پس برای اثبات عقلی محکم چه باید گفت. با تشکر
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام. اولا سوزاندن در خانه حضرت فاطمه سلام الله علیها و شهادت ایشان یک تهمت نیست ، بلکه در کتب متعدد مورد اعتماد اهل سنت آمده است ثانیا در اثبات ولایت علی علیه السلام ادله ی فراوانی هست که غدیر تنها یکی از آن ادله است .در مورد غدیر خم لازم است بدانید كه این واقعه و خطبه پیامبر اكرم(ص) در آن، مورد اجماع و اتفاق جمیع مسلمانان شیعه و سنى است و جایگاه ویژهاى در نصوص دینى و ادبیات و اشعار مسلمانان - اعم از عرب و غیر عرب - دارد. در متون اسلامى هیچ روایتى به اندازه این واقعه به حد فوق تواتر نرسیده است و احدى را یاراى تردید در آن نیست. در میان صحابه پیامبر(ص) 110 نفر و از تابعین 89 نفر آن را نقل كردهاند و طبقات راوى آن، به 360 نفر رسیده است. شاعران بسیارى نیز این جریان را به نظم آوردهاند. بعد از اینکه افرادی بسیار اندک در سقیفه جمع شده اند و از پیش خود آن هم با اختلافات و وقایعی که بسیار عبرت انگیز و خواندنی است با ابوبکر بیعت کردند (نه صدها هزار نفر ) بعد به کوچه آمدند و مردم را دسته دسته مجبور به بیعت کردند از همان لحظات نخستین مخالفت مردم ابراز شد و آنچه در تاریخ ثبت است اسامی افراد معروف و مشهور از مخالفت کنندگان است ( که آن هم نام بیش از سی نفر از بهترین و باسابقه ترین اصحاب پیامبر اکرم است که وزنه ی بسیار سنگینی در برابر اندک افراد حاضر در سقیفه است) مگر مردم از پرداخت زکات به ابوبکر با این دلیل امتناع نورزیدند که پیامبر علی را نصب کرده و تو را خلیفه نمی دانیم ، که با زور شمشیر و کشتن عده ی زیادی از آنان و عمل شنیع خالد و توجیه عمل حرام مسلم او توسط خلیفه مردم را سرکوب کردند و امام علی برای حفظ اساس اسلام راه سکوت را در پیش گرفت ...!!!. اكنون این سؤال رخ مىنماید كه اگر این واقعه در میان همه مسلمین، اجماعى و مورد اتفاق است، پس اختلاف در چیست؟ اساس اختلاف بر سر همان ماهیت و دلالت این واقعه است: 1- برادران اهل تسنن اظهار مىدارند كه این حادثه عظیم تاریخى و سخنان و تأكیدات پیامبر اكرم(ص)، صرفاً به معناى لزوم «محبت و دوستى» حضرت على(ع) است و هیچ دلالتى بر امامت و زمامدارى و لزوم پیروى از ایشان ندارد. دلیل آنان نیز آن است كه «ولایت» چند معنا دارد و یكى از معانى آن «دوستى» است. بنابراین تا زمانى كه به این معنا قابل حمل است، نمىتوان به معانى دیگر آن تمسّك جست. 2- دیدگاه شیعه این است كه ماهیت این حادثه و سخنان پیامبر اكرم(ص)، نصى صریح و قاطع بر امامت و پیشوایى حضرت على(ع) است و قراین و شواهد حالى، مقالى و مقامى به گونهاى است كه هرگز نمىتوان آن را تنها به دوستى و محبت تفسیر كرد. البته باید توجه داشته باشید كه شیعه ادله بىشمار دیگرى از قرآن و عقل و سنت بر امامت آن حضرت در دست دارد و این مسأله یكى از آن ادله مىباشد، در عین حال این رخداد، حجتى قاطع و خللناپذیر است و به هیچ روى نمىتوان از آن دست برداشت. دلایل و قرائنى كه بر صحّت دیدگاه شیعه گواهى مىدهد، عبارت است:
1- معناى ولایت: لغت شناسان و كتابهاى برجسته و ممتاز لغت، كلمه ولایت را به معناى سرپرستى، عهدهدارى امور، سلطه، استیلا، رهبرى و زمامدارى معنا كردهاند. در این جا معناى این كلمه را با برخى از مشتقاتش فقط از كتابهاى لغت اهل سنت برایتان نقل مىكنیم: - راغب اصفهانى مىنویسد: «وِلایت؛ یعنى، یارى كردن. و وَلایت؛ یعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلایت و وَلایت مانند دِلالت و دَلالت است و حقیقت آن «سرپرستى» است. ولى و مولى نیز در همین معنا به كار مىرود»، (المفردات الراغب، ص 570). - ابن اثیر مىنویسد: «ولىّ؛ یعنى، یاور... و هر كس امرى را بر عهده گیرد، مولى و ولىّ آن است». سپس خودش مىگوید: «و از همین قبیل است حدیث «من كنت مولاه فعلى مولاه»... و سخن عمر كه به على(ع) گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»؛ یعنى، «ولى مؤمنان گشتى»، (النهایة، لابن اثیر، ج 5، ص 227). - صاحب صحاح اللغة مىنویسد: «... هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گیرد ولى او است»، (الصحاح فى لغة العرب، ج 6، ص 2528). - صاحب مقاییس مىنویسد: «.. هر كس زمام امر دیگرى را به عهده گیرد «ولىّ او است»، (معجم مقاییس اللغة، ج 6، ص ص 141). اكنون با این گفتههاى مصرّح ارباب لغت، چگونه مىتوان «من كنت مولاه فعلىّ(ع) مولاه» را به «دوستى» صرف معنا كرد و سرپرستى اجتماعى و زمامدارى را از آن جدا ساخت؟! مگر نه این است كه «ابن اثیر» لغتشناس معروف عرب و سنى، خودش تصریح مىكند كه كلمه «مولى» در روایت «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» از زبان پیامبر(ص) و در گفتار عمر در همین معنا به كار رفته است؟
2- خطاب تند و قاطع الهى: آیا اگر حادثه غدیر صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على(ع) بود، آن قدر اهمیت داشت كه خداوند به پیامبرش وحى كند، كه اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام ندادهاى؟ خداوند مىفرماید: یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَللَّهَ لا یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْكافِرِینَ، (مائده، آیه 67). آیا این اخطار شدید اللحن به خوبى نشان نمىدهد كه مسأله بالاتر از این حرفها است؟ البته محبت امیرالمؤمنین(ع) جایگاه بسیار بلندى دارد و یكى از نشانههاى ایمان است؛ لیكن بحث در این است كه این خطبه بنا به دلایل ذكر شده، قطعاً منحصر به «ولایت محبت» نیست.
3- دلدارى خدایى: در آیه یاد شده، خداوند پیامبر را دلدارى داده، مىفرماید: در راستاى اجراى این مأموریت، خداوند تو را در مقابل توطئههاى مردم محافظت مىكند
وَ اَللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ. آیا این مسأله نشان نمىدهد كه این مأموریت، مسأله مهمى بوده است كه پیامبر(ص) بیم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و توطئه كنند؟ آیا فقط با اعلام دوستى حضرت على(ع) جاى چنین خوفى بود؟
4- گزینش مكان: آیا این كه پیامبر(ص) جحفه (مكان جدا شدن و انشعاب مسافران) را انتخاب كردند، تا همگى قبل از انشعاب در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نیز این كه پیامبر(ص) دستور دادند كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند، و صبر نمودند تا كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند و... نشانه چیست؟ این كه دستور دادند كه شاهدان به غایبان اطلاع دهند و این
نبأ عظیم را به گوش همگان برسانند، دلالت بر این ندارد كه مسأله، براى امت اسلامى فوقالعاده مهم و حیاتى است؟ آیا عاقلانه است كه پیشواى بزرگ مسلمانان در آخرین سخنرانى براى جمعیت باشكوه حجگزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با این تأكیدات، با آنان سخن بگوید و تنها مقصودش این باشد كه بگوید: «على را دوست داشته باشید»؟!
5- نزول آیه اكمال: این كه پس از اجراى این مأموریت، آیه نازل شد كه: اَلْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً، (مائده، آیه3). آیا دلالت بر این ندارد كه مسأله بالاتر از صرف محبت بوده و آیا فقط با دوستى حضرت على(ع) - نه رهبرى و پیشوایى آن حضرت - دین كامل شد و خداوند اسلام را پسندید؟ اگر مسأله فقط دوستى و مودّت بود، كه در این رابطه قبلاً آیهاى نازل شده و از این جهت نقصى در دین نبود؛ زیرا آیه: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبى، (شورى، آیه 23) قبلاً نازل گشته بود. پس نتیجه مىگیریم كه آیه اكمال، پیام دیگرى را در بر دارد.
6- چرا پیامبر(ص) در آن حادثه، به مسائل اعتقادى استشهاد نموده و در كنار آنها مسأله ولایت را مطرح كردند؟
7- دلیل دیگر حدیث «ثقلین» است كه پیامبر(ص) فرمود:
انّى تارك فیكم الثقلین: كتاب اللَّه و عترتى.... در این جا باید پرسید: چرا پیامبر(ص) عترت را در كنار قرآن و به عنوان «ثقل اصغر» ذكر نمودند؟
8- چرا پیامبر(ص)فرمودند: قرآن و عترت از یكدیگر جدا نمىشوند و فرمودند: امت باید به هر دو چنگ بزنند؟ آیا صرف دوست داشتن قرآن كافى است یا باید از آن پیروى كرد و آن را امام و پیشواى خود دانست؟ وحدت سیاق نشان مىدهد كه در مورد اهل بیت(ع)، نیز باید همینگونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پیشواى عملى خود قرار داد.
9- چرا پیامبر(ص) به مسأله ایفاى رسالت و سپس به «اولویت» خود بر مؤمنان انگشت مىگذارد و بلافاصله مسأله ولایت را طرح مىكند؟
10- چرا پیامبر(ص) مسأله ولایت را سه یا چهار بار تكرار مىكند؟ این همه تأكید براى چیست؟
11- چرا پیامبر(ص) بعد از این حادثه فرمودند: «اللَّه اكبر بر اكمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من»؟ نكته مهم در این جا این است كه اگر مقصود از «ولایت» محبت باشد دیگر قید «بعد از من»، زاید است؛ زیرا محبت حضرت على(ع) مقید به زمان پس از مرگ پیامبر(ص) نیست و بسیار مسخره است اگر منظور پیامبر(ص) را این بگیریم كه بعد از رحلت من، على را دوست بدارید؟ زیرا محبت على(ع) با حیات پیامبر(ص) قابل جمع است و این رهبرى امام على(ع) است كه پس از پیامبر(ص) مورد نظر مىباشد؛ زیرا در یك زمان وجود دو پیشوا در عرض هم ممكن نیست.
12- چرا بعد از این ماجرا، مردم با حضرت على(ع) بیعت كردند؟ مگر دوستى بیعت دارد؟ بیعت در لغت به معناى التزام به فرمانبردارى و تبعیت است و حتى ابوبكر و عمر نیز با آن حضرت بیعت كرده و هر یك گفتند: «بخٍّ بخٍّ لك یا على، اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن».
13- نكته دیگر آن كه همه حاضران در آن جلسه از خطابه پیامبر(ص) مسأله «امامت و پیشوایى حضرت على(ع)» را فهمیدند و بلافاصله «حسان بن ثابت انصارى» از پیامبر(ص) اجازه گرفت و اشعارى زیبا سرود كه در یكى از ابیات آن از زبان پیامبر(ص) چنین مىگوید:
......... قم یا على فانّنى رضیتك من بعدى اماماً و هادیاً
یعنى: اى على! برخیز، خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مىباشى. ذكر این نكته لازم است كه «تقریر»؛ یعنى، سكوت و عدم مخالفت پیامبر(ص) در برابر یك سخن یا رفتار در نزد همه مسلمانان - اعم از شیعه و سنى - حجت و جزء سنت است. بنابراین اگر مسأله غدیر معنایى غیر از امامت داشت، چرا پیامبر(ص) سخنان «حسان بن ثابت» را تأیید كرده و او را تشویق فرمودند؟ و چرا دیگران اعتراض نكردند كه منظور پیامبر(ص) «امامت و هدایت» امت نبوده است؟ - نكته بسیار جالب توجه دیگر، مسأله «جابر بن نضر» یا «حارث بن النعمان الفهرى» است. در روایت است كه پس از انتشار سخن پیامبر(ص) در غدیر خم، وى نزد پیامبر(ص) آمده و عرض كرد: «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهیم كه جز خداى یگانه پروردگارى نیست و شهادت دهیم كه تو پیامبر خدایى و نماز بخوانیم و روزه بداریم و حج انجام دهیم و زكات بپردازیم ما نیز همه اینها را از تو پذیرفتیم؛ لیكن به این حد راضى نگشتى و پسر عمویت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اویم، این على مولاى او است». اكنون بگو كه این سخن را از پیش خود گفتى، یا از جانب خدا؟ پیامبر(ص) فرمودند: سوگند به آن كه جز او خدایى نیست، این مطلب از سوى خداوند است. در این هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت، در حالى كه مىگفت: خدایا! اگر آنچه محمد(ص) مىگوید حق است، پس سنگى بر ما ببار، یا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن! هنوز به اسب خود نرسیده بود كه از طرف خدا، سنگى بر سرش بارید و او را بر زمین كوبید و جانش را بگرفت. آن گاه این آیه نازل شد كه: سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ، مِنَ اَللَّهِ ذِی اَلْمَعارِجِ، (سوره معارج، آیات 1 - 3). اكنون باید دید چه چیزى در سخن پیامبر(ص) نهفته بود كه آن مرد خیره سر را بر آشفته كرد؟ آیا اگر صرف مسأله محبت و دوستى بود، این همه لجبازى و خیرهسرى پدید مىآمد؟ مسلماً مسأله بالاتر از این بوده است؛ زیرا شخص مزبور از طرفى دلى پر كینه نسبت به حضرت على(ع) داشت و از سوى دیگر، مىدید با ولایت آن حضرت، باید عمرى تحت فرمان و رهبرى ایشان سپرى كند واز سر بىخردى و كبر و كژاندیشى، مرگ و عذاب را بر ولایت مولاى متقیان و فخر كائنات ترجیح داد. براى آگاهى بیشتر ر.ك: الغدیر - متن عربى - ج 1، ص 239 - 246 .
15- نكته مهم دیگر آن كه، خود امیرالمؤمنین در روز «شورى» براى اثبات امامت خود، به حادثه غدیر استناد كردند. عامربن واثله مىگوید: «در روز شورى با على(ع) كنار درب خانه ایستاده بودم و شنیدم كه امیرالمؤمنین(ع) خطاب به آنان فرمود: من براى شما دلیلى مىآورم كه احدى نمىتواند بر آن خدشهاى وارد كند. سپس فرمود: «اى جماعت! - آیا در میان شما كسى هست كه پیش از من به یگانگى خداوند ایمان آورده باشد؟ گفتند: نه. - آیا در بین شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طیّار داشته باشد كه با ملائك پرواز مىكند؟ گفتند: نه. - آیا كسى از شما غیر از من عمویى همچون حمزه - شمشیر خدا و شمشیر رسول خدا(ص) - دارد؟ گفتند: نه. - آیا غیر از من كسى از شما همسرى چون فاطمه(س) دختر پیامبر(ص) و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه. - آیا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه. - آیا كسى از شما هست كه [به دستور قرآن] پیش از نجواى با پیامبر(ص) صدقه داده باشد؟ گفتند: نه. - آیا در میان شما غیر از من كسى هست كه پیامبر(ص) دربارهاش فرموده باشند:
من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، لیبلّغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه. براى آگاهى بیشتر ر.ك: الغدیر، ج 1، ص 159 - 213 .
16- شاهد دیگر آن است كه پس از اعلام ولایت امیرالمؤمنین(ع)، پیامبر(ص) چنین دعا كردند:
اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه و احبّ من احبه...؛ خدایا! آنكه على را به ولایت برگزیند تو ولى او باش و آن كه با او به عداوت در آید، با او دشمنى كن و دوست بدار آن كه على را دوست دارد...»، (الغدیر، ج 1 ، ص 11) [توجه داشته باشید كه این قسمت در متن عربى وجود دارد و در ترجمه ارسالى به خوبى ترجمه نشده است]. اكنون به خوبى روشن مىشود كه اگر مقصود از ولایت، همان محبت و دوستى باشد، آن گاه دعاى بعدى پیامبر(ص) كه عرض داشتند:
و احبّ من احبّه تكرار و لغو خواهد بود. بنابراین وجود هر دو سخن نشان مىدهد كه اینها، دو موضوع متفاوت مىباشند و ولایت چیزى برتر از صرف محبت است و البته از لوازم ولایت، محبت و دوستى ولىّ است. مشاهده مىكنیم كه مسلمانان بعد از پیامبر اكرم(ص) به فرقههاى مختلفى تقسیم شدند و هر یك براى خویش طریقهاى را برگزیدند. تعالیم اسلام نیز دستخوش ذوقها و سلیقهها و نیز تمایلات افراد و حكومتها گردید. در این بین با مراجعه به گفتههاى پیامبر(ص) و نیز قرآن، به دنبال راه مىگردیم كه در این جنجال و هیاهو بالاخره باید به چه راهى رفت و تعالیم دین و احكام آن را از چه كسى باید فرا گرفت؟ با كمى تحقیق، به این نتیجه خواهیم رسید كه پیامبر اكرم(ص) براى پس از خود، مردم را در سر در گمى رها نساخته و براى آنان راه و طریقهاى را مشخص كرده است. آن حضرت فرمودهاند: «من دو چیز گرانبها در بین شما مىگذارم: قرآن و اهل بیت». با تمسّك به همین كلام نورانى درمىیابیم كه پس از پیامبر باید به دنبال اهل بیت آن حضرت حركت نمود تا در پیچ و خم افكار و عقاید و راههاى گوناگون، اسیر گمراهى نشد. تشیع و تسنن، از انشعابهاى فكرى و عملى است كه در داخل اسلام پدیدار شده است. از همینرو بایستى ریشههاى آن را در بطن اسلام جست و جو كرد، نه بیرون از آن. گفتنى است كه مبانى فكرى تشیع، مبتنى بر آیات قرآن و روایات است و بدون توجه به آنها، نمىتوان راه به جایى برد. البته نه این كه راه دیگرى وجود نداشته باشد؛ ولى آنها به نقطه اطمینان بخشى ختم نمىشود. از جمله این مسائل و ریشهها، تحلیل تاریخ صدر اسلام و علل منتهى شدن آن به حكومت معاویهها است. با اندك تأملى در تاریخ صدر اسلام، این نكته به ذهن مىآید كه چرا سیره و سنّت پیامبر اكرم(ص) در حكومت و معیشت - كه روش پیامبران بود - مبدّل به یك بنوع اریستوكراسى (Aristocracy) عربى و اشرافیت بىحد و مرز شد. به عبارت دیگر، خاندان ابوسفیان - كه از سرسختترین دشمنان پیامبر خدا(ص) و اسلام بودند و تا آخرین سنگر (فتح مكه) نیز به دشمنى خود ادامه دادند - چگونه سر از خلافت و حكومت درآوردند و فرزند او معاویه و دیگر وابستگان خاندان اموى، بر اریكه حكومت بر مسلمانان تكیه كردند. وقتى ریشه این حوادث را بررسى كنیم، مىبینیم كه معاویه از جانب عمر به حكومت شام منصوب گردید و حتى در برابر انتقاداتى كه صحابه به نحوه حكومت او داشتند، مقاومت كرد و به آنها ترتیب اثر نداد. پس از عمر نیز عثمان - كه توسط شوراى شش نفره به خلافت رسیده بود - به تقویت معاویه همت گماشت و علاوه بر آن، پایههاى تسلط بنىامیه را بر سرنوشت اسلام و مسلمانان پىریزى كرد. پس از عثمان مردم با رشد سیاسى و متنبه شدن نسبت به گذشتهها با حضرت على(ع) بیعت كردند؛ ولى این پایهها خود را نشان داد و عملاً حكومت حضرت على(ع) را با مشكل روبه رو ساخت و در نهایت نیز با شهادت امیرالمؤمنین(ع)، آخرین سنگر مقاوم در برابر جریان انحراف رو به خاموشى نهاد. باید توجه داشت كه موضوع خلافت، تنها در ابعاد سیاسى محصور نبود؛ بلكه موجب تغییرات و ایجاد بدعتهاى گستردهاى در دیگر ابعاد؛ از جمله در فقه و مسائل عملى بود. در برابر این جریانهاى مختلف انحرافى، تنها حضرت على(ع) و معدود یاران وفادار آن حضرت بودند كه به مقاومت پرداختند و از اساس اسلام حراست كردند. شیعه از همان صدر اسلام، به كسانى گفته مىشود كه از مكتب اهل بیت(ع) پیروى مىكردند و مىخواستند خود را از انحرافات پیش آمده، مصون بدارند. این گروه، استمرار اسلام محمدى را در امامت علوى مىدانستند. خلاصه آن كه بررسى تاریخ و تحلیل دقیق آن، مىتواند حقانیت تشیع و مواضع آن را تا حدود زیادى روشن سازد. در رابطه با حقانیت شیعه، هزاران كتاب و میلیونها صفحه به نگارش درآمده كه برخى از آنها مانند «عبقاتالانوار» نوشته میرحامد حسین لكنهوى مشتمل بر دهها مجلد است كه تمام منابع و مدارك آن بدون استثنا از منابع اولیه و صحاح و مسانید اهل سنت مىباشد. در ذیل، شمار بسیار اندكى از این كتابها - كه برخى از آنها توسط علماى اهل تسنن كه شیعه شدهاند، نگاشته شده است - معرفى مىشود: 1- بررسى مسائل كلى امامت،ابراهیم امینى 2- امامت و رهبرى،شهید مطهرى 3- آنگاه هدایت شدم،تیجانى سماوى،ترجمه: سید محمد جواد مهرى 4- اهل سنت واقعى كیست؟،تیجانى سماوى،ترجمه: سید محمد جواد مهرى 5- از آگاهان بپرسید،تیجانى سماوى،ترجمه: سید محمد جواد مهرى 6- عبداللَّه بن سبا، ج 3 - 1،علامه عسكرى 7- نقش ائمه در احیاى دین، ج 15 - 1،علامه عسكرى 8- یكصد و پنجاه صحابى ساختگى،علامه عسكرى 9- نقش عایشه در تاریخ اسلام،علامه عسكرى 10- اندیشههاى اسلامى در دیدگاه دو مكتب (ترجمه معالم المدرستین)، ج 2 - 1 علامه عسكرى، ترجمه: دكتر جلیل تجلیل 11- رهبرى امام على(ع) در قرآن (ترجه المراجعات)، علامه سید شرف الدین، ترجمه: سید محمود سیاهپوش 12- شیعه در اسلام،علامه طباطبایى 13- شیعه و تهمتهاى ناروا،علامه جواد شرى 14- شیعه پاسخ مىگوید،سید رضا حسینى نسب 15- فریب،صالح الوردانى 16- خاطرات مدرسه،سید محمد جواد مهرى 17- سیرى در صحیحین،محمد صادق نجمى 18- الغدیر،علامه امینى 19- عبقات الانوار،میرحامد حسین 20- احقاق الحق،علامه شهید تسترى
1- معناى ولایت: لغت شناسان و كتابهاى برجسته و ممتاز لغت، كلمه ولایت را به معناى سرپرستى، عهدهدارى امور، سلطه، استیلا، رهبرى و زمامدارى معنا كردهاند. در این جا معناى این كلمه را با برخى از مشتقاتش فقط از كتابهاى لغت اهل سنت برایتان نقل مىكنیم: - راغب اصفهانى مىنویسد: «وِلایت؛ یعنى، یارى كردن. و وَلایت؛ یعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلایت و وَلایت مانند دِلالت و دَلالت است و حقیقت آن «سرپرستى» است. ولى و مولى نیز در همین معنا به كار مىرود»، (المفردات الراغب، ص 570). - ابن اثیر مىنویسد: «ولىّ؛ یعنى، یاور... و هر كس امرى را بر عهده گیرد، مولى و ولىّ آن است». سپس خودش مىگوید: «و از همین قبیل است حدیث «من كنت مولاه فعلى مولاه»... و سخن عمر كه به على(ع) گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»؛ یعنى، «ولى مؤمنان گشتى»، (النهایة، لابن اثیر، ج 5، ص 227). - صاحب صحاح اللغة مىنویسد: «... هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گیرد ولى او است»، (الصحاح فى لغة العرب، ج 6، ص 2528). - صاحب مقاییس مىنویسد: «.. هر كس زمام امر دیگرى را به عهده گیرد «ولىّ او است»، (معجم مقاییس اللغة، ج 6، ص ص 141). اكنون با این گفتههاى مصرّح ارباب لغت، چگونه مىتوان «من كنت مولاه فعلىّ(ع) مولاه» را به «دوستى» صرف معنا كرد و سرپرستى اجتماعى و زمامدارى را از آن جدا ساخت؟! مگر نه این است كه «ابن اثیر» لغتشناس معروف عرب و سنى، خودش تصریح مىكند كه كلمه «مولى» در روایت «من كنت مولاه فعلىّ مولاه» از زبان پیامبر(ص) و در گفتار عمر در همین معنا به كار رفته است؟
2- خطاب تند و قاطع الهى: آیا اگر حادثه غدیر صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على(ع) بود، آن قدر اهمیت داشت كه خداوند به پیامبرش وحى كند، كه اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام ندادهاى؟ خداوند مىفرماید: یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اَللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَللَّهَ لا یَهْدِی اَلْقَوْمَ اَلْكافِرِینَ، (مائده، آیه 67). آیا این اخطار شدید اللحن به خوبى نشان نمىدهد كه مسأله بالاتر از این حرفها است؟ البته محبت امیرالمؤمنین(ع) جایگاه بسیار بلندى دارد و یكى از نشانههاى ایمان است؛ لیكن بحث در این است كه این خطبه بنا به دلایل ذكر شده، قطعاً منحصر به «ولایت محبت» نیست.
3- دلدارى خدایى: در آیه یاد شده، خداوند پیامبر را دلدارى داده، مىفرماید: در راستاى اجراى این مأموریت، خداوند تو را در مقابل توطئههاى مردم محافظت مىكند
وَ اَللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ. آیا این مسأله نشان نمىدهد كه این مأموریت، مسأله مهمى بوده است كه پیامبر(ص) بیم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى به مقابله برخاسته و توطئه كنند؟ آیا فقط با اعلام دوستى حضرت على(ع) جاى چنین خوفى بود؟
4- گزینش مكان: آیا این كه پیامبر(ص) جحفه (مكان جدا شدن و انشعاب مسافران) را انتخاب كردند، تا همگى قبل از انشعاب در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند و نیز این كه پیامبر(ص) دستور دادند كسانى كه از آن مكان گذشته بودند برگردند، و صبر نمودند تا كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند و... نشانه چیست؟ این كه دستور دادند كه شاهدان به غایبان اطلاع دهند و این
نبأ عظیم را به گوش همگان برسانند، دلالت بر این ندارد كه مسأله، براى امت اسلامى فوقالعاده مهم و حیاتى است؟ آیا عاقلانه است كه پیشواى بزرگ مسلمانان در آخرین سخنرانى براى جمعیت باشكوه حجگزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با این تأكیدات، با آنان سخن بگوید و تنها مقصودش این باشد كه بگوید: «على را دوست داشته باشید»؟!
5- نزول آیه اكمال: این كه پس از اجراى این مأموریت، آیه نازل شد كه: اَلْیَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَكُمُ اَلْإِسْلامَ دِیناً، (مائده، آیه3). آیا دلالت بر این ندارد كه مسأله بالاتر از صرف محبت بوده و آیا فقط با دوستى حضرت على(ع) - نه رهبرى و پیشوایى آن حضرت - دین كامل شد و خداوند اسلام را پسندید؟ اگر مسأله فقط دوستى و مودّت بود، كه در این رابطه قبلاً آیهاى نازل شده و از این جهت نقصى در دین نبود؛ زیرا آیه: قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبى، (شورى، آیه 23) قبلاً نازل گشته بود. پس نتیجه مىگیریم كه آیه اكمال، پیام دیگرى را در بر دارد.
6- چرا پیامبر(ص) در آن حادثه، به مسائل اعتقادى استشهاد نموده و در كنار آنها مسأله ولایت را مطرح كردند؟
7- دلیل دیگر حدیث «ثقلین» است كه پیامبر(ص) فرمود:
انّى تارك فیكم الثقلین: كتاب اللَّه و عترتى.... در این جا باید پرسید: چرا پیامبر(ص) عترت را در كنار قرآن و به عنوان «ثقل اصغر» ذكر نمودند؟
8- چرا پیامبر(ص)فرمودند: قرآن و عترت از یكدیگر جدا نمىشوند و فرمودند: امت باید به هر دو چنگ بزنند؟ آیا صرف دوست داشتن قرآن كافى است یا باید از آن پیروى كرد و آن را امام و پیشواى خود دانست؟ وحدت سیاق نشان مىدهد كه در مورد اهل بیت(ع)، نیز باید همینگونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پیشواى عملى خود قرار داد.
9- چرا پیامبر(ص) به مسأله ایفاى رسالت و سپس به «اولویت» خود بر مؤمنان انگشت مىگذارد و بلافاصله مسأله ولایت را طرح مىكند؟
10- چرا پیامبر(ص) مسأله ولایت را سه یا چهار بار تكرار مىكند؟ این همه تأكید براى چیست؟
11- چرا پیامبر(ص) بعد از این حادثه فرمودند: «اللَّه اكبر بر اكمال دین و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولایت على بعد از من»؟ نكته مهم در این جا این است كه اگر مقصود از «ولایت» محبت باشد دیگر قید «بعد از من»، زاید است؛ زیرا محبت حضرت على(ع) مقید به زمان پس از مرگ پیامبر(ص) نیست و بسیار مسخره است اگر منظور پیامبر(ص) را این بگیریم كه بعد از رحلت من، على را دوست بدارید؟ زیرا محبت على(ع) با حیات پیامبر(ص) قابل جمع است و این رهبرى امام على(ع) است كه پس از پیامبر(ص) مورد نظر مىباشد؛ زیرا در یك زمان وجود دو پیشوا در عرض هم ممكن نیست.
12- چرا بعد از این ماجرا، مردم با حضرت على(ع) بیعت كردند؟ مگر دوستى بیعت دارد؟ بیعت در لغت به معناى التزام به فرمانبردارى و تبعیت است و حتى ابوبكر و عمر نیز با آن حضرت بیعت كرده و هر یك گفتند: «بخٍّ بخٍّ لك یا على، اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن».
13- نكته دیگر آن كه همه حاضران در آن جلسه از خطابه پیامبر(ص) مسأله «امامت و پیشوایى حضرت على(ع)» را فهمیدند و بلافاصله «حسان بن ثابت انصارى» از پیامبر(ص) اجازه گرفت و اشعارى زیبا سرود كه در یكى از ابیات آن از زبان پیامبر(ص) چنین مىگوید:
......... قم یا على فانّنى رضیتك من بعدى اماماً و هادیاً
یعنى: اى على! برخیز، خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مىباشى. ذكر این نكته لازم است كه «تقریر»؛ یعنى، سكوت و عدم مخالفت پیامبر(ص) در برابر یك سخن یا رفتار در نزد همه مسلمانان - اعم از شیعه و سنى - حجت و جزء سنت است. بنابراین اگر مسأله غدیر معنایى غیر از امامت داشت، چرا پیامبر(ص) سخنان «حسان بن ثابت» را تأیید كرده و او را تشویق فرمودند؟ و چرا دیگران اعتراض نكردند كه منظور پیامبر(ص) «امامت و هدایت» امت نبوده است؟ - نكته بسیار جالب توجه دیگر، مسأله «جابر بن نضر» یا «حارث بن النعمان الفهرى» است. در روایت است كه پس از انتشار سخن پیامبر(ص) در غدیر خم، وى نزد پیامبر(ص) آمده و عرض كرد: «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهیم كه جز خداى یگانه پروردگارى نیست و شهادت دهیم كه تو پیامبر خدایى و نماز بخوانیم و روزه بداریم و حج انجام دهیم و زكات بپردازیم ما نیز همه اینها را از تو پذیرفتیم؛ لیكن به این حد راضى نگشتى و پسر عمویت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اویم، این على مولاى او است». اكنون بگو كه این سخن را از پیش خود گفتى، یا از جانب خدا؟ پیامبر(ص) فرمودند: سوگند به آن كه جز او خدایى نیست، این مطلب از سوى خداوند است. در این هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت، در حالى كه مىگفت: خدایا! اگر آنچه محمد(ص) مىگوید حق است، پس سنگى بر ما ببار، یا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن! هنوز به اسب خود نرسیده بود كه از طرف خدا، سنگى بر سرش بارید و او را بر زمین كوبید و جانش را بگرفت. آن گاه این آیه نازل شد كه: سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ، لِلْكافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ، مِنَ اَللَّهِ ذِی اَلْمَعارِجِ، (سوره معارج، آیات 1 - 3). اكنون باید دید چه چیزى در سخن پیامبر(ص) نهفته بود كه آن مرد خیره سر را بر آشفته كرد؟ آیا اگر صرف مسأله محبت و دوستى بود، این همه لجبازى و خیرهسرى پدید مىآمد؟ مسلماً مسأله بالاتر از این بوده است؛ زیرا شخص مزبور از طرفى دلى پر كینه نسبت به حضرت على(ع) داشت و از سوى دیگر، مىدید با ولایت آن حضرت، باید عمرى تحت فرمان و رهبرى ایشان سپرى كند واز سر بىخردى و كبر و كژاندیشى، مرگ و عذاب را بر ولایت مولاى متقیان و فخر كائنات ترجیح داد. براى آگاهى بیشتر ر.ك: الغدیر - متن عربى - ج 1، ص 239 - 246 .
15- نكته مهم دیگر آن كه، خود امیرالمؤمنین در روز «شورى» براى اثبات امامت خود، به حادثه غدیر استناد كردند. عامربن واثله مىگوید: «در روز شورى با على(ع) كنار درب خانه ایستاده بودم و شنیدم كه امیرالمؤمنین(ع) خطاب به آنان فرمود: من براى شما دلیلى مىآورم كه احدى نمىتواند بر آن خدشهاى وارد كند. سپس فرمود: «اى جماعت! - آیا در میان شما كسى هست كه پیش از من به یگانگى خداوند ایمان آورده باشد؟ گفتند: نه. - آیا در بین شما كسى هست كه برادرى چون جعفر طیّار داشته باشد كه با ملائك پرواز مىكند؟ گفتند: نه. - آیا كسى از شما غیر از من عمویى همچون حمزه - شمشیر خدا و شمشیر رسول خدا(ص) - دارد؟ گفتند: نه. - آیا غیر از من كسى از شما همسرى چون فاطمه(س) دختر پیامبر(ص) و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه. - آیا كسى از شما فرزندانى مانند حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه. - آیا كسى از شما هست كه [به دستور قرآن] پیش از نجواى با پیامبر(ص) صدقه داده باشد؟ گفتند: نه. - آیا در میان شما غیر از من كسى هست كه پیامبر(ص) دربارهاش فرموده باشند:
من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، لیبلّغ الشاهد الغائب؟ گفتند: نه. براى آگاهى بیشتر ر.ك: الغدیر، ج 1، ص 159 - 213 .
16- شاهد دیگر آن است كه پس از اعلام ولایت امیرالمؤمنین(ع)، پیامبر(ص) چنین دعا كردند:
اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه و احبّ من احبه...؛ خدایا! آنكه على را به ولایت برگزیند تو ولى او باش و آن كه با او به عداوت در آید، با او دشمنى كن و دوست بدار آن كه على را دوست دارد...»، (الغدیر، ج 1 ، ص 11) [توجه داشته باشید كه این قسمت در متن عربى وجود دارد و در ترجمه ارسالى به خوبى ترجمه نشده است]. اكنون به خوبى روشن مىشود كه اگر مقصود از ولایت، همان محبت و دوستى باشد، آن گاه دعاى بعدى پیامبر(ص) كه عرض داشتند:
و احبّ من احبّه تكرار و لغو خواهد بود. بنابراین وجود هر دو سخن نشان مىدهد كه اینها، دو موضوع متفاوت مىباشند و ولایت چیزى برتر از صرف محبت است و البته از لوازم ولایت، محبت و دوستى ولىّ است. مشاهده مىكنیم كه مسلمانان بعد از پیامبر اكرم(ص) به فرقههاى مختلفى تقسیم شدند و هر یك براى خویش طریقهاى را برگزیدند. تعالیم اسلام نیز دستخوش ذوقها و سلیقهها و نیز تمایلات افراد و حكومتها گردید. در این بین با مراجعه به گفتههاى پیامبر(ص) و نیز قرآن، به دنبال راه مىگردیم كه در این جنجال و هیاهو بالاخره باید به چه راهى رفت و تعالیم دین و احكام آن را از چه كسى باید فرا گرفت؟ با كمى تحقیق، به این نتیجه خواهیم رسید كه پیامبر اكرم(ص) براى پس از خود، مردم را در سر در گمى رها نساخته و براى آنان راه و طریقهاى را مشخص كرده است. آن حضرت فرمودهاند: «من دو چیز گرانبها در بین شما مىگذارم: قرآن و اهل بیت». با تمسّك به همین كلام نورانى درمىیابیم كه پس از پیامبر باید به دنبال اهل بیت آن حضرت حركت نمود تا در پیچ و خم افكار و عقاید و راههاى گوناگون، اسیر گمراهى نشد. تشیع و تسنن، از انشعابهاى فكرى و عملى است كه در داخل اسلام پدیدار شده است. از همینرو بایستى ریشههاى آن را در بطن اسلام جست و جو كرد، نه بیرون از آن. گفتنى است كه مبانى فكرى تشیع، مبتنى بر آیات قرآن و روایات است و بدون توجه به آنها، نمىتوان راه به جایى برد. البته نه این كه راه دیگرى وجود نداشته باشد؛ ولى آنها به نقطه اطمینان بخشى ختم نمىشود. از جمله این مسائل و ریشهها، تحلیل تاریخ صدر اسلام و علل منتهى شدن آن به حكومت معاویهها است. با اندك تأملى در تاریخ صدر اسلام، این نكته به ذهن مىآید كه چرا سیره و سنّت پیامبر اكرم(ص) در حكومت و معیشت - كه روش پیامبران بود - مبدّل به یك بنوع اریستوكراسى (Aristocracy) عربى و اشرافیت بىحد و مرز شد. به عبارت دیگر، خاندان ابوسفیان - كه از سرسختترین دشمنان پیامبر خدا(ص) و اسلام بودند و تا آخرین سنگر (فتح مكه) نیز به دشمنى خود ادامه دادند - چگونه سر از خلافت و حكومت درآوردند و فرزند او معاویه و دیگر وابستگان خاندان اموى، بر اریكه حكومت بر مسلمانان تكیه كردند. وقتى ریشه این حوادث را بررسى كنیم، مىبینیم كه معاویه از جانب عمر به حكومت شام منصوب گردید و حتى در برابر انتقاداتى كه صحابه به نحوه حكومت او داشتند، مقاومت كرد و به آنها ترتیب اثر نداد. پس از عمر نیز عثمان - كه توسط شوراى شش نفره به خلافت رسیده بود - به تقویت معاویه همت گماشت و علاوه بر آن، پایههاى تسلط بنىامیه را بر سرنوشت اسلام و مسلمانان پىریزى كرد. پس از عثمان مردم با رشد سیاسى و متنبه شدن نسبت به گذشتهها با حضرت على(ع) بیعت كردند؛ ولى این پایهها خود را نشان داد و عملاً حكومت حضرت على(ع) را با مشكل روبه رو ساخت و در نهایت نیز با شهادت امیرالمؤمنین(ع)، آخرین سنگر مقاوم در برابر جریان انحراف رو به خاموشى نهاد. باید توجه داشت كه موضوع خلافت، تنها در ابعاد سیاسى محصور نبود؛ بلكه موجب تغییرات و ایجاد بدعتهاى گستردهاى در دیگر ابعاد؛ از جمله در فقه و مسائل عملى بود. در برابر این جریانهاى مختلف انحرافى، تنها حضرت على(ع) و معدود یاران وفادار آن حضرت بودند كه به مقاومت پرداختند و از اساس اسلام حراست كردند. شیعه از همان صدر اسلام، به كسانى گفته مىشود كه از مكتب اهل بیت(ع) پیروى مىكردند و مىخواستند خود را از انحرافات پیش آمده، مصون بدارند. این گروه، استمرار اسلام محمدى را در امامت علوى مىدانستند. خلاصه آن كه بررسى تاریخ و تحلیل دقیق آن، مىتواند حقانیت تشیع و مواضع آن را تا حدود زیادى روشن سازد. در رابطه با حقانیت شیعه، هزاران كتاب و میلیونها صفحه به نگارش درآمده كه برخى از آنها مانند «عبقاتالانوار» نوشته میرحامد حسین لكنهوى مشتمل بر دهها مجلد است كه تمام منابع و مدارك آن بدون استثنا از منابع اولیه و صحاح و مسانید اهل سنت مىباشد. در ذیل، شمار بسیار اندكى از این كتابها - كه برخى از آنها توسط علماى اهل تسنن كه شیعه شدهاند، نگاشته شده است - معرفى مىشود: 1- بررسى مسائل كلى امامت،ابراهیم امینى 2- امامت و رهبرى،شهید مطهرى 3- آنگاه هدایت شدم،تیجانى سماوى،ترجمه: سید محمد جواد مهرى 4- اهل سنت واقعى كیست؟،تیجانى سماوى،ترجمه: سید محمد جواد مهرى 5- از آگاهان بپرسید،تیجانى سماوى،ترجمه: سید محمد جواد مهرى 6- عبداللَّه بن سبا، ج 3 - 1،علامه عسكرى 7- نقش ائمه در احیاى دین، ج 15 - 1،علامه عسكرى 8- یكصد و پنجاه صحابى ساختگى،علامه عسكرى 9- نقش عایشه در تاریخ اسلام،علامه عسكرى 10- اندیشههاى اسلامى در دیدگاه دو مكتب (ترجمه معالم المدرستین)، ج 2 - 1 علامه عسكرى، ترجمه: دكتر جلیل تجلیل 11- رهبرى امام على(ع) در قرآن (ترجه المراجعات)، علامه سید شرف الدین، ترجمه: سید محمود سیاهپوش 12- شیعه در اسلام،علامه طباطبایى 13- شیعه و تهمتهاى ناروا،علامه جواد شرى 14- شیعه پاسخ مىگوید،سید رضا حسینى نسب 15- فریب،صالح الوردانى 16- خاطرات مدرسه،سید محمد جواد مهرى 17- سیرى در صحیحین،محمد صادق نجمى 18- الغدیر،علامه امینى 19- عبقات الانوار،میرحامد حسین 20- احقاق الحق،علامه شهید تسترى