ناشناس

سوال 299783

پدر و مادرم اصلا به من توجه نمیکنند با من دعوا میکنند و حتی فحش میدهند و اصلا درکی از این ندارند که من در بحران نوجوانی ام.من از 6 سالگی به فوتسال علاقه مندم و حتی تا مرز ورود به تیم ملی رفتم ولی آن ها دوست ندارند من این ورزش را ادامه دهم در حالی که من جانم به این ورزش وابسته است.<br>من یک برادر دارم که دو سال از من کوچک تر است پدر و مادرم او را بسیار دوست دارم،با این که او اخلاخ خیلی بدی داردومدام سر پدرو مادرم داد میزنداما آن ها همیشه با او کنار می آیندولوسش میکنند من مشکلی با این قضیه ندارم اتفاقا برادرم را بسیار دوست دارم اما آیا من حق زندگی ندارم؟ چرا هر وقت دچار دل درد شدید ویا مریضی میشوم آن ها میگویند که من خودم را لوس میکنم.<br>ببینید من آدم لوسی نیستم و از نظر درسی هم جزو شاگردان ممتاز هستم،اهل دوست پسرو...نیستم ونماز میخوانم.بچه ها در مدرسه و حتی در کلاس های دیگرمرا دوست دارنداما من یک کمبود اساسی دارم که کم کم این کمبود با وجود پنهان کاری بسیار در مدرسه دارد بر بقیه آشکار میشود.<br>پدرم 58 سال سن داردو یک تیمسار بازنشسته است او مدام از خاطرات گذشته اش تعریف و به خودش افتخار میکند او در زمان انقلاب حتی یک بار در تضاهرات شرکت نکرد و به دستور شاه مردم را مورد ضرب و شتو قرار میداد و از این موضوع هم،خوشحال و مفتخر است من از او متنفرم او آدمی خودخواه و خودبین است همه ی تقصیرات را به گردن این وآن می اندازد و قسم میخورم تا حال یک بار هم حاضر نشده یکی از اشتباهاتش را بپذیردو میخواهد من آن طور شوم که او میخواهم:درس بخوانم،ازدواج کنم،زن لازم نیست کار کند.فقط همین! اما من میخواهم درس بخوانم(تا درجات بالا)،کاری خوب داشته باشم،به تیم ملی فوتسال راه یابم در عین حال درسم را ادامه دهم و شاید بورس بگیرم و راستش زیاد به امر ازدواج فکر نمیکنم وزندگی سالمی داشته باشم.<br>می خواهم شما را از جریانی مطلع سازم:من در دبستان دولتی درس خوانده ام ولی برادرم را غیر انتفایی نوشتندمن راهنمایی را نیز در دولتی خوانده ام اما باز هم برادرم را غیر انتفاعی نوشتند ودبیرستان را با اصرار و گریه های فراوان به غیر انتفاعی رفتم که هنوز منت های آن بر سرم است! بار ها خواستم که خودکشی کنم اما نتوانستم وفقط کمی با این رویا آرام میگیرم که پدر و مادرم را به دادگاه احضار کنند و با استناد به مدارک و آزمایش دی ان ای بگویند که پدر و مار من اشخاص دیگری هستند و من به سوی آن ها بشتابم!<br>خواهش میکنم راهنمایی ام کنید.در ضمن این نامه کاملا خصوصی است و با ایمیل جواب دهید. مرسی <br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
با سلام.
رؤیای آخر شما راهی است که با این روش خود را آرام می کنید. حالا که در عالم واقعیت اوضاع بهتر نمی شود، پس چه بهتر که در عالم خیال آنها را مجازات کنید. اما این افکار نمی تواند خیلی طولانی باشد. اگر موافق باشید بین افکار منطقی و غیر منطقی فرق بگذاریم. مثلاً:
1. آیا تغییر دادن افکار و عقاید مادر و پدرتان ممکن است (به ویژه پدرتان)؟ پس حالا که نمی شود آن را تغییر داد، آیا بهتر نیست با آن کنار بیاییم؟
2. بپذیریم که توجه والدین شما به برادرتان بیش از شما بوده است و شما از این مسأله ناراحت هستید. به نظر شما تا کی می شود به این مسأله فکر کردن و بر آن پافشاری نمود؟ نکند فکر کردن به آن باعث می شود که شما نتوانید به هدف ها و آرزوهای خود برسید؟
یک پرسش: با توجه به مواردی که فرمودید، فکر می کنید در همین شرایط موجود چه کاری می توانید برای پیش رفت خودتان انجام دهید؟ آیا درس خواندن و ادامه تحصیل نمی تواند یکی از آنها باشد؟ فکر نمی کنید اگر شما از نظر درسی پیش رفت نکنید، در آینده شرایط و محدودیت های شما بدتر می شود؟ پس شاید بهتر باشد به جای خیال پروری، یک برنامه ی جدی برای رشد و آینده ی خودتان پیش بینی کنید.
در انتظار شنیدن خبرهای خوب از پیش رفت شما
خدانگهدار