ناشناس
سوال 304747
با عرض سلام و خسته نباشید.<br>شما که می گویید اعتماد به نفسم را بالا برم و به خودم تلقین کنم که که من شخصیت دارم بارها این کار را کرده ام و هر کاری می کنم نمی توانم و بعضی مواقع باعث می شود که خود را بگیرم واز خود راضی شوم. <br>او بعضی مواقع در دانشگاه جلو همه بچه ها مرا دعوا می کند من در چنین مواقعی باید چه به او بگویم؟مثلا یه ر وز برای او داشتم تعریف می کردم که یکی ار بچه ها رفته مسافرت او با صدای بلند جلو همه به من گفت به من چه. چون حسودیش شده بود که چرا من با او ارتباط دارم و به من گفت او خودش برایت زنگ زده گفتم اره.او به خاطر این که نمره اش را نگاه کنم به من زنگ زده بود ولی من چیزی نگفتم.یا مثلا اون روز رفته بودیم پارک بهش گفتم بیا بریم کلاس اسکیت (چون ما قبلا با هم این کلاسو می رفتیم و هر کلاسی که بریم با همیم )او به من چیزی جواب نداد دوباره من بهش گفتم بیا بریم گفت من الان 3 جلسه رفتم من بهش گفتم ممنون که چیزی بهم نگفتی با خنده بهم گفت خواهش می کنم چون او دید که من عصبانی شده ام خیلی زیاد دلش خوش شد و رفتارش با من خوب شد چون توانسته بود اعصاب من را خورد کند من هم سعی می کردم به روی خودم نیارم.حالا من, هم دوست دارم به این کلاس بروم و هم این که چون او به من نگفته نمی خواهم بروم.نمی دانم چه کار کنم؟<br>خاله ی من بک دوست دارد که هر از مدتی مییاد خونه ی مادر بزرگم.او منو خیلی دوست داشت و اخلاق او و چهره او گونه ای هست که همه انرا دوست دارند.یه روز با او و همراه اقواممان به باغ رفتیم او در باغ خیلی زیاد دور من بود و که همه شاخشان بیرون امده بود چون او از من خیلی بزرگتر هست و بچه هم دارد اون روز رقیبم جلوی دوست خاله ام خودش را شیرین کرد.دوباره یه روز دیگه به باغ رفتیم او دیگه منو نمیشناخت و از اولش با او شوخی میکرد و با او حرف می زد تا این که شمارشو گرفت و از اون به بعد همین طور به هم اس ام اس می دادند و من هم برای خود با نگرانی نشسته بودم و چیزی نمی گفتم.او به دوست خاله ام گفته بود هرچی اس ام اس برات زدم به کسی نده او بعد از مدت ها که فهمیده بود رقیبم به من حسادت می کند به من گفت.ولی هر وقت او را می بیند با او حرف میزند نه با من.حالا دوباره می خوایم همگی فردا بریم باغ نمی دونم برم یا نه؟دختر عمه هم که پشت سر او از بدیش می گوید و می داند که او نسبت به من حسادت می کند ولی هروقت او را می بیند جلو من از او تعریف کرده و من را کوچک می کند.من بعضی مواقع دوست دارم خودم را بکشم چون مادرم هم اصلا به من اهمیت نمی دهد و فقط کار می کند.<br>من همه ی اینهایی را که گفته اید انجام داده ام ولی نمی توانم.<br>اگر امکان دارد این مطالب خصوصی باشد و ان را در سایت نگذارید.<br><br>
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام
سیما جان سعی کن ارتباط خودت رو با ایشان با دلایل مختلف کم کنی. البته منظور من این نیست که گوشه گیری کنید, اصلاً, بلکه سعی کن در جمع هایی که شرکت می کنی ایشان حضور نداشته باشد و یا در ساعات حضور او برای خود سرگرمی ایجاد کن. به هیچ نحو به او اجازه تحقیر و توهین به شما رو نده. لازم نیست با او ابراز صمیمیت کنی. روابط را در حداقل ها نگاه دار. این رفتار خود به نوعی ارزش قائل شدن برای خود و اعتماد به نفس داشتن است. بهتره مقداری نگرش های منفی خودتون رو نیز تغییر بدین.
اینکه "هرگاه من رو میبینه از او تعریف می کنه ...." ممکنه از حساسیت زیاد شما سوء استفاده کنن و یا اینکه شما از حساسیت زیادتون رنج می بری. اگر روی قضاوت هاتون کار کنید راحت تر می شوی.
سیما جان سعی کن ارتباط خودت رو با ایشان با دلایل مختلف کم کنی. البته منظور من این نیست که گوشه گیری کنید, اصلاً, بلکه سعی کن در جمع هایی که شرکت می کنی ایشان حضور نداشته باشد و یا در ساعات حضور او برای خود سرگرمی ایجاد کن. به هیچ نحو به او اجازه تحقیر و توهین به شما رو نده. لازم نیست با او ابراز صمیمیت کنی. روابط را در حداقل ها نگاه دار. این رفتار خود به نوعی ارزش قائل شدن برای خود و اعتماد به نفس داشتن است. بهتره مقداری نگرش های منفی خودتون رو نیز تغییر بدین.
اینکه "هرگاه من رو میبینه از او تعریف می کنه ...." ممکنه از حساسیت زیاد شما سوء استفاده کنن و یا اینکه شما از حساسیت زیادتون رنج می بری. اگر روی قضاوت هاتون کار کنید راحت تر می شوی.