ناشناس

سوال 319736

با سلام.<br> سلام حدس شما تا حدی درسته.من تمام بخش هایم را از الهام جدا كردم.<br><br><br><br>و خیلی در برابر اصرار الهام به اینكه دوباره بخش هایمان با هم باشد مقاومت كردم. خودشم خوب فهمید نمی خواهم باهاش دوست باشم.به دوستان دیگه ام گفتم بیشتر مواظب الهام باشند و تنهایش نگذارند ولی 2 روز كه از شروع بخشها گذشت دلم برایش تنگ شد.حتی حاضر شدم دوباره بیاد توی گروه های من.عادت كردم.3سال هر روز باهاش بودم.ولی احساس را گذاشتم كنار.و نگذاشتم دوباره بیاد تو گروه های من.ولی سر كلاس هنوز میاد پیش من میشینه.<br>خوب الهام از شوهرش ارضا نمیشه.اینو بارها گفته.اوایل مسائل خصوصی اش در خصوص ازدواج را می گفت تازه من اصرار داشتم نگه.ولی نگاهش به پسرا خیلی نافذ است.منم از همین می ترسم.همیشه این ترس در من هست كه نكنه عاشق شوهر اینده من بشود و یه عیب دیگه الهام اینه كه این چیزا رو میگه(مثلا میگه شوهر تو به من نگاه میكنه و خوب منم بهش بی اعتماد میشم.البته من هنوز ازدواج نكردم ولی حدس می زنم اینطوری بشه).یكبار كه خانه مادر جاری اش رفته بودند میگفت داداش جاری ام به من نگاه میكرد به من نظر داشت. یه بار هم با هم رفتیم مترو دست جفتمان كتاب جراحی فك و صورت بود یه دفعه یه پسر 18_19ساله یه تیكه انداخت.به نظرم الهام كلی خوشش اومد چون خندید و به من گفت این پسره چه با مزه است و....الهام بیشتر حرف میزنه.یعنی در حد خیال و فكر و...است.خدا نكنه یه پسر اتفاقی سر كلاس پیشش بشینه فقط اینو می بینه كه پسره نظر داشته یا مثلا دستش به من خورد یا....<br>از اینكه مورد توجه پسرها باشد و در این زمینه حرف بزنه لذت میبره.الهام فیلم های سكس ماهواره خیلی می دیده.ماهواره شان كه جمع كردند به یكی از بچه ها گفته بود فیلم سكس برایش بیارند.و..... از شوهرش نا راضیه.میگه محبت نمی كنه.مشاور دانشگاه هم بهش گفت نگرانتم از اینكه می ترسم یكی دیگه را وارد زندگی ات كنی.<br><br><br>من یه سوال دارم.چرا فكر می كنید مشكلات الهام در واقع مشكل خودمه؟!منظورتان را متوجه نشدم.كارهای الهام منو مجبور میكنه اینطوری راجع به اون فكر كنم.شاید اینكه این فكر را كردم كه الهام به پاتال حرف بزنه و اسم منو بیاره اینو گفتین؟اخه تا حالا چند بار اسم منو اورده.الهام با اینكه شوهر داره از من می پرسید چه جوری به پاتال نگاه كنم كه زودتر بیاد جلو یا...البته من جواب ندادم.راستش اینو اعتراف میكنم كه از ترس اینكه بیشتر عاشق اون ترم 12 نشه(اقای ق.همون كه منم ازش خوشم میاد)باهاش همكاری كردم .یعنی به من گفت بیا از جلوی پاتلا هی رد شویم.منم رفتم باهاش بعد پشیمان شدم.خودمو اینطوری توجیه كردم كه الهام حق داره چون شوهرش محبت نمیكنه اینطوری شده.خدا منو ببخشه<br><br>راستی اقای ق را كه دیدم از جلویش رد شدم چشم تو چشم شدیم منم نگاهمو بلافاصله برگرداندم ولی اون انقدر نگاه كرد تا از كنار من رد شد.من سعی می نكم با پسرا چشم تو چشم نشم ولی به اقای ق حساسم.نا خود اگاه چشمم بهش می افتد<br><br><br><br>حس میكنم شما فكر می كنید من عاشق دل بستن هستم یا عاشق عشق ورزیدن یا عاشق اینم كه یكی را دوست داشته باشم یا اون طرف منو دوست داشته باشد.درسته؟شما فكر می كنید شخصی را خیلی دوست دارم و انتظار دارم اونم به من فكر كند در حالیكه فراموش كردم اونم انسانه.اجباری نیست كه اونم حتما از من خوشش بیاد.درست حدس زدم؟اینو می خواهید به من بفهمانید!!! <br><br>می خواهید باور كنم هم دانشگاهی ام از روی حساسیت من به من حساسه .نه.اینطور نیست.اون اول نگاه های معنی دار را شروع كرد .اخه من زیاد پالس نمی فرستم.میدونم اگه بخواهد میاد جلو اما به قول الهام منم باید یه چیزی نشون بدم تا اون بیاد!(البته این نظر منم هست)یكی از همكلاسی هام حس میكنم بدش نمی امد به من نزدیك شه.به بهانه میاد و یه كوچولو حرف میزنه.اما جرات نكرده به من بگه تو.همیشه با احترام باهام حرف میزنه.الهامم به من گفت اون اقا انگار بدش نمیاد از من.اما من هیچ وقت دل بسته اش نشدم.حالا اینكه مهم نیست.چون من هیچ حسی ندارم بهش.احتمالا اونم همین طوری میاد جلو.بحث من سر اقای ق است كه شما انگار دارید منو انكار میكنید.در نبود الهام همچنان توجه می كنه.من دیدم پسر مومن نجیب ساده و خوش قیافه بود ازش خوشم اومد و فقط حس كردم به من میخوره.همین.تا 2ماه پیش احساس مالكیت بهش میكردم اما همینكه از الهام جدا شدم تا حدی روی احساسم كنترل به دست اوردم..ولی عاشقش نیستم.یعنی دلیلی نداره فكرمو مشغولش كنم.شاید هیچ وقت نیاد.شاید.....<br>من فقط موندم چرا به من نگاه میكنه اونم خیره.ظاهر من ساده است.تابلو است كه اهل دوستی و....نیستم.تازه منم كه پالس زیادی نمی فرستم.شاید هم منو سركار گذاشته.خدا بهتر میدونه.<br>(به هر حال فكر میكنم می خواهید اینو بگید كه با نگاه ها ویا توجهات اقای ق دل بسته نشم.اگه فكر كنم می فهمهم كه نباید دل بسته یا وابسته به چیزی بشم.شاید اگه عاقل تر باشم بفهمم كه دل بسته بودن من درست نیست اما چون دل كندن برام سخته ترجیح میدم همچنان دل بسته بمانم(این در مورد الهام هم صدق می كنه)این بی قرار بودن های منم شاید دوری از خداست یا...به هر حال باید از خیلی چیزا برید و دل كند.نباید كور و كر باشم.نباید دل بسته شد چون برا ما ادما دل كندن خیلی سخته.ولی یه چیز بگم اونم اینه كه من از جنس دیوار نیستم و حس من به اقای ق از سر ضعف یا.....نیست) <br>ممنون میشم اگه یه كمی هم بیشتر به حس من به اقای ق بیشتر بها بدین.شما انگار تمام حرفای منو می خوانید جز این قسمتا! شاید هم جوابمو دادین!<br>ممنون<br><br><br><br><br><br><br><br><br><br> <br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br><br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
سلام
در مورد بخش اول ، آیا الهام به شما پیشنهاد رابطه ای را داده یا آیا با هم درگیر رابطه sex شده اید؟

در مورد آقای ق ، غافل از حس شما هیچگاه نبودم اما آن چنان الهام بر زندگی ات سایه افکنده که هیجان ناشی از آن در زندگی شما ، پر رنگ تر از هیجان خودت به زندگی است.
تا کنون خودت را ابزاری در دست الهام می دیدی که بایستی برای دفع شر او از سر خودت و محبوب خودت ، اول او را به سرانجام برسانی و بعد خودت به دنبال گمشده ات بگردی.

حالا از خودت و حس خودت نسبت به آقای ق بگو. آیا می خواهی با او دوست شوی یا ازدواج کنی.
ضمنا جذابیت های او را نیز برایم بنویس.

موفق باشید
منتظر پاسخ هستم.