ناشناس
سوال 428364
سلام خانم کهتریمن همون دختری هستم که مادرو پدروشو از دست داده و داره با برادرش زندگی میکنه و اون یکی داداشش عروسی کرده.من با خانواده ام خیلی بیگانه ام و این فکر باعث عذاب وجدان من شده(همه ی این عذاب وجدان هم ,مربوط به مرگ پدرومادرم نیست. کلا ناراحتم که چرا مثل بقیه که خواهرو برادرشون رو دوست دارن نیستن و ظاهرا دوسشون دارم ,حتی بعد از دست دادن دوتا از اعضای خانواده) نمیدانم من مقصرم یا آنها .آنها ازلحاظ رفاهی برای من کم کاری نکرده اند, اگرچه همه ی خواسته هام براورده نشده .مثلا مامانم هرچی که بهش نیاز اساسی داشتم ,برام می خریده. اما چیزایی که به نظرش مهم نبوده رو نخریده (البته نه اینکه نخواد ,چون فکر خرجهای دیگه بوده که حقوق بابام به اونا هم برسه, برام نمیخریده.)من یادمه که بچه که بودم غصه میخوردم, که چرا بعضی چیزا رو ندارم .ازبچگی آدم مقاوم و فعال و پرانرزی نبودم و دیگران با زبان بی زبانی اینو به من میفهموندن.(یعنی این یه نقطه ضعفه.من بچه که بودم تا بهم میگفتن بالای چشمت ابرو, گریه ام میگرفت و نمی تونستم از حق خودم دفاع کنم. همین اخلاقم باعث سرزنش شدم توسط همه بود.)من خواهر ندارم با مامانم هم اصلا رابطه ی خوبی نداشتم. بعد فوت مادرم تصمیم گرفتم که به برادرام علاقه بیشتری داشته باشم. اما بازم..علاقه که زورکی ایجاد نمیشه.من از یه چیزی هم ناراحتم, اینکه چرا همش بیاد مامانم هستم و دلم برای بابام تنگ نشده.من میدونم اگه مامانم زنده بود ,اما مثلا زمین گیر میشد و من مسئول نگهداریش میشدم, حتما غرغر میبکردم. اگه بابام اینطور میشد که بدتر.تو خونواده ی ما جای مامان و بابا عوض شده بود, ما از مامانمون بیشتر حساب میبردیم و بابامون آدم خجالتی ای بود .البته این تقصیر مامانم نبود .من فکر میکنم آدم بیقیدی هستم. من اون موقعها از خونواده ام راضی نبودم. اون وقتا کتابای روانشناسی زیاد می خوندم. این کتابا باعث شد من خونواده ام رو تجزیه تحلیل کنم و بگم که اونا مقصر تمام احساسات من هستن.من خوشبخت نیستم نه تو دنیا نه تو آخرت.دختر همسایمون هم مادرشو از دست داده اینقدر گریه میکنه, اما من....همه میگفتن تو چه صبوری که بعد دو تا داغ بهم نریختی ,اما کاش بهم میریختم تا مثل بقیه بودم.من اون سالی که مامانم فوت کرد پیش دانشگاهی بودم .مامان و بابام با سه ماه فاصله فوت کردن .اما من همون سال دانشگاه قبول شدم .اما من اگه واقعا دختر خوبی بودم. نباید دانشگاه قبول میشدم.اینم که میگن مامانت دوست داشت تو ادامه تحصیل بدی ,اینکه درستو خوندی و ول نکردی کار خوبی بود ,اینا همه حرفه .من بخاطر مامانم درس نخوندم ,ولی داداشام اینو نمیدونن. من بخاطر آینده ی خودم خوندم .اگه من آدم شده بودم, الان باید هوای داداشام رو میداشتم .تو این شبای محرم دارم میرم مسجد گریه کنم.من حتی تو روضه گریه نمیکنم.من نمیدونم این همه قساوت قلب از کجا اومده ?!امسال بخاطر بدبختی خودم دارم گریه میکنم .اخه تو خونه گریه ام نمیاد, گفتم برم روضه گوش بدم ,بلکه گریه ام بگیره.دیشب تو مسجد دختر همسایمون که مامانش پارسال فوت کرده رو دیدم. بعد چند وقت با یکی تونستم در این رابطه حرف بزنم. خوش بحال اون که واقعا برامامانش گریه میکنه .اما من فقط روز اول گریه کردم ,اونم برای اینکه باورم نمیشد مامانم بمیره .گاهی فکر میکنم منم مامانم رو دوست داشتم.من نمیدونم خوبم یا بد .گناه که زیاد دارم از جمله غیبت و دعوا با داداشمو بی احترامی به اون و اون وقتا که مامانمو بابام بودن بی احترامی به پدر و مادر(البته نه خیلی شدید فقط گاهی جلوی زبونم رو نمیگرفتم.)من فکر میکنم خیلی اهل جلب توجه باشم .یعنی دلم میخواد همه به من توجه کنن و دوستم داشته باشن و بهم محبت کنن.اما بقیه دخترای فامیل اینطوری نیستن. اونا هم مشکل دارن اما مثل من غرغر نمیکنن. بخاطر همین خجالت میکشم حرفی بزنم .شما بگید آیا واقعا حق با منه یا نه؟مگه نمیگن خدا بنده هاشو دوست داره ,بهشون کمک میکنه ,حتی اگه بد باشن .پس چرا جوابمو نمیده ?چرا بهم کمک نمیکنه بر نفسم غلبه کنم و بد اخلاقیهامو و اخلاق بدم رو کنار بذارم.بخدا تنهایی نمیتونم,اوایل بزور نمازمو اول وقت میخوندم با این حال نمازصبحم قضا میشد.ولی الان هرموقع حسش بود نماز میخونم ,با اینکه دلم میخواد اول وقت بخونم .قبلا فکر میکردم فقط اینا مهمه و روابطمون با دیگران مهم نیست. اما تازه فهمیدم که بابا اگه واقعا خدایی باشی, باید با مردم مهربون باشی بهشون خدمت کنی.(دیگه خسته شدم از این حرفی که تو سرمه. میدونم باید به دیگران خدمت کنم, اما گاهی میگم:به من چه ,که, کی خوشبخته ,کی بد بخت. گرچه گاهی که خودم به مشکل میخورم ,دلم میخواد همه بیان کمکم.)من چیکار کنم ?دیگه خسته شدم. یه چیزی که اذیتم میکنه ,اینه که انگار خودم به حرفام اعتقاد ندارم. میگم به دلایل باطنی بدبختم. اما انگار دارم یه چیزی رو پنهان میکنم. انگار ته قلبم خودم رو بیشتر دوست دارم و اینکه کارام بد بوده ,رو قبول ندارم .چرا ظاهرو باطنم اینقدر فرق داره ?اینکه خصوصیت ریاکارهاست.یه چیز دیگه, من نمیدونم چجور حالی جواد بکنم که منظم باشه,صددفعه بهش میگم این کبریتو برندار, اگه برداشتی بذار سر جاش(برای سیگار کشیدنبر میداره) من با این کار دارم. بازم میرم ,میبینم ,کبریت نیس .وقتی بگی چرا اقا بهش بر میخوره ,میگه یه دفعه بگی میفهممو صد دفعه گفتم ,نفهمید. صد دفعه گفتم, چون صد دفعه تکرار کرده.این یه نمونه اش هست وقتی بهش میگم برو نون بگیر هر موقع دلش خواست میره برای میوه و... هم همینطوربا اینکه این چیزا رو برای دوستم گفتم اگه شما اینجا بودین و بهتون میگفتم هم عصبانی میشدم و هم گریه ام میگرفت من چقدر کینه ای هستم!وقتی عصبانی بشم کاری ندارم کی باشه باید حرفمو بزنم همه میگن باید احترام داداشت رو داشته باشی باید صبور و نجیب باشی از بچگیم هم همین طور بود همش حقو به جواد میدادنببخشید سرتون رو درد آوردم و من کسی رو ندارم با هاش دردو دل کنم غرضم دردودل خالی نیست میخوام یه راهی پیدا کنمالبته چند ساله کار من اینه نمیدونم آخرش به راهی میرسم یا دارم خودمو گول میزنم و دنبال سرابمممنون از توجهتون
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام
ساره جان برخلاف عقاید خودت که فکر می کنی آدم بی احساسی هستی و به خاطر همین بی احساسی از فوت پدر و مادرت ضربه نخوردی و دانشگاه قبول شدی به نظر من بسیار احساساتی و حتی شاید زیادی دارای احساسات عمیق هستی. همین احساسات باعث شده با اتفاق های مختلف مثل فوت پدر و مادر و تنهایی, و ... جمع بشن و شما رو تحریک پذیر کنند و کم حوصله. اما اینکه در حین فوت والدین دانشگاه قبول شدی به نظر میاد خیلی خوب می تونی مدیریت احساسات خودت رو داشته باشی و حتی در حین سخت ترین اتفاقات هدفت رو دنبال کنی و این یک نقطه قوت است. به نظر من شما زیادی داری ذهنت رو درگیر مسائل حاشیه ای می کنی. چه دلیلی داره آدمی اینقدر خودش رو در حیطه های مختلف زیر سؤال ببره و از جهات منفی نقد کنه. محیط خانواده هرچه که بوده و هست دلیل نمی شه ما دیگران رو مقصر بدونیم. چون دارای اراده و نیروی تعقلیم و می تونیم در خودمون تغییر ایجاد کنیم. اگر خودمون رو به عنوان یک آدم توانا دوست داشته باشیم و قابل اعتنا, آنوقت به ندای وجدانمون برای تشخیص خوب و بد, خوب گوش می کنیم و در تشخیص اون دچار مشکل نمی شیم. سعی کن صفات مثبت خودت رو مدنظر داشته باشی و به جای سرکوب خود فقط سعی کن صفات منفی رو کم کنی. خداوند فرموده از تو حرکت از خدا برکت. شما یک قدم بردار تا خداوند دهها و بلکه صدها قدم برات برداره. وقتی ما به واجبات دینمون عمل نمی کنیم آنوقت چطور می تونیم انتظار کمکی از او داشته باشیم (البته او بخشنه تر از این حرفاست). اما انجام وظائف به خود ما آرامش میده و امیدمون رو به رحمت او بیشتر می کنه. سعی کن به جای تفکر درمورد حواشی زندگی خودت رو فعال تر کنی. از بیکاری دوری کنی و هدفمند باشی تا کمتر به حواشی بپردازی. دیگه هم خودت رو با دیگران مقایسه نکن. هرکسی دارای محاسن و ضعفهای مختلفی است که شما از آن مطلع نیستی. دلیلی برای این همه مقایسه نیست.
ساره جان برخلاف عقاید خودت که فکر می کنی آدم بی احساسی هستی و به خاطر همین بی احساسی از فوت پدر و مادرت ضربه نخوردی و دانشگاه قبول شدی به نظر من بسیار احساساتی و حتی شاید زیادی دارای احساسات عمیق هستی. همین احساسات باعث شده با اتفاق های مختلف مثل فوت پدر و مادر و تنهایی, و ... جمع بشن و شما رو تحریک پذیر کنند و کم حوصله. اما اینکه در حین فوت والدین دانشگاه قبول شدی به نظر میاد خیلی خوب می تونی مدیریت احساسات خودت رو داشته باشی و حتی در حین سخت ترین اتفاقات هدفت رو دنبال کنی و این یک نقطه قوت است. به نظر من شما زیادی داری ذهنت رو درگیر مسائل حاشیه ای می کنی. چه دلیلی داره آدمی اینقدر خودش رو در حیطه های مختلف زیر سؤال ببره و از جهات منفی نقد کنه. محیط خانواده هرچه که بوده و هست دلیل نمی شه ما دیگران رو مقصر بدونیم. چون دارای اراده و نیروی تعقلیم و می تونیم در خودمون تغییر ایجاد کنیم. اگر خودمون رو به عنوان یک آدم توانا دوست داشته باشیم و قابل اعتنا, آنوقت به ندای وجدانمون برای تشخیص خوب و بد, خوب گوش می کنیم و در تشخیص اون دچار مشکل نمی شیم. سعی کن صفات مثبت خودت رو مدنظر داشته باشی و به جای سرکوب خود فقط سعی کن صفات منفی رو کم کنی. خداوند فرموده از تو حرکت از خدا برکت. شما یک قدم بردار تا خداوند دهها و بلکه صدها قدم برات برداره. وقتی ما به واجبات دینمون عمل نمی کنیم آنوقت چطور می تونیم انتظار کمکی از او داشته باشیم (البته او بخشنه تر از این حرفاست). اما انجام وظائف به خود ما آرامش میده و امیدمون رو به رحمت او بیشتر می کنه. سعی کن به جای تفکر درمورد حواشی زندگی خودت رو فعال تر کنی. از بیکاری دوری کنی و هدفمند باشی تا کمتر به حواشی بپردازی. دیگه هم خودت رو با دیگران مقایسه نکن. هرکسی دارای محاسن و ضعفهای مختلفی است که شما از آن مطلع نیستی. دلیلی برای این همه مقایسه نیست.