ناشناس

سوال 447628

سلام خانم کهتریمن دوست دارم ازدواج کنم اما خواستگاری ندارم.و روز به روز تحمل این وضعیت برای من سختتر میشه.دوست دارم قستی از روز رو با کسی باشم که دوستش داشته باشم و او هم مرا دوست داشته باشد.اما یه دونه خواستگار هم ندارم چه رسد به اینکه مناسب باشد یانه.احساس می کنم همین نیاز به یک همدم را برادر دومم دارد.من احساس وظیفه ای نسبت به برادرم می کنم .احساس می کنم که تا او سر و سامان نگیرد من نباید ازدواج کنم و مادرم راضی نیست.از اینکه اینقدر دختر عجول و بی ملاحظه ای هستم از خودم بدم میاد.بارها در مورد خودم و رفتارم فکر می کنم و صفتهای مختلفی برای خودم پیدا می کنم مثل دختر خودخواه.لجباز.کسی که فقط خواسته های خودش براش مهمهو....فکر می کردم می تونم عوض بشم اما انگار وقتی شخصیتی شکل بگیره تغییرش محاله.دیگران حق دارند که دوستم نداشته باشند.از بچگی هیچ کس با من دوست نمی شد.فکر می کردم چون من زشتم کسی مرا دوست ندارد.بچه که بودم خیلی ها از زود گریه کردن من ایراد می گرفتند.از بهانها یم برای از زیر کار دررفتنو...آن موقعها بهشان حق نمی دادم ولی بعد مرگ مادرم نظرم عوض شد.اما حالا هم با اینکه تمام سعیم را داشتم که به کسی متکی نباشم و یک زن خانه دار باشم.باز هم دورم خالیست.انقدر با روش های غیر مستقیم از نگرانیهایم درباره آینده با زنداداشم یا داداشام یا دوستام گفتم که احساس می کنم همه فکر می کنن من چه دختریم.اگر از لحاظ مالی و شرایط بی حقوقی دوران عقدم و آماده نبودن جهیزیه مشکلی نداشتم.می توانستم ازدواج کنم .دلم نمی خواهد برای خواستگار آمدن ختم بگیرم و جلوی خدا اینکارارو بکنم.اما دیگه نمی تونم تحمل کنم.اما یک روانشناس به من گفت تو الان از لحاظ روحی مادی مشکل داریوحدودا تا دو سه سال دیگه که وضعیتت خوب نشه نمی تونی ازدواج کنی به مشکل بر می خوری گفت تو توی یه گردابی.راست میگه؟الان که فکرشو می کنم میگم شاید درست بگه.آخه من چند ماه بعد فوت مامانم بحث یه خواستگار بود اطرافیانم بدشون نمیومد که من ازدواج کنم.اما من خیلی راضی نبودم. که بنا به دلایلی جور نشد.الان که فکر می کنم می بینم اون زمان من تو یه گیجی بودم و هنوز به شرایط جدیدم و تنهایی عادت نکرده بودم هننوز تو موقعیت فعلیم مستقر نشده بودم و چه خوب شد که ازدواج نکردم.گاهی که جدی و دور از رویا و امید به تصادفات خوب فکر می کنم می بینم که از ازدواج می ترسم.چون تنهام وچون می خوام به خودم متکی باشم.دلم نمی خواد برای جهیزیه ام داداشام مجبور بشن که خونمون رو بفروشنن و هر کی سهمشو برداره.در این صورت داداش دومم اگر ازدواج نکرده باشه چکار کنه.اگر بخوام پول جهیزیه ام رو جمع کنم.خوش بینانه اش اینه که دوسال بعد ازدواج کنم.خودم هم این طوری بیشتر خیالم راحته.اما تصور اینکه دوسال دیگه تنها باشم برام سخته.نگرانی دیگه من هم در مورد داداشم هست داره خودشو جمع و جور می کنه که بره تو شغل آزاد ولی تا حالا که خیلی به مشکل بر خورده و من می ترسم اگه منم برم و احساس تنهایی کنه خیلی بد بشه.برای شروع کارش خودش دو میلیون داشت و من هم دومیلیون بهش قرض دادم.اما می ترسم بازم (مثلا چند ماه دیگه)به پول نیاز داشته باشه و بیاد سراغ من .ولی من می خوام برای خودم پول جمع کنم .وقتی به این نقطه می رسم نمی دونم حقو به خودم بدم یا نه.فکر می کنم از این آدما باشم که به شوهراشون وابسته میشنو دنیا رو یه طرف میذارن و شوهرشونو یه طرف .اگه الان برای جمع کردن جهیزیه ام بخوام از داداشم بگذرم وای به حال فردا.اما اگه دلم شور جهیزیه رو نمی زد بهش میدادم.الان اشک تو چشمم حلقه زده .می خواستم صبر کنم و ببینم خدا چی می خواد اما مجبور شدم بیام باشما حرف بزنم.راستی من خیلی به اینترنت عادت کردم.تو یه انجمن برای استفاده از بخش خیاطیش عضو شدم که بعدن متوجه شدم می شه با کاربرا در ارتباط بود با چند تا دختر همسن و سالم دوست شدم.و در روز یکی دوساعت یا گاهی بیشتر تو نتم.یه دفتر اون جا بازکردم که گاهی مسایل روزانه مو می نویسم.اونجا بچه ها بعد چند وقت متوجه شدن که من مادر و پدر ندارم.هم از این ناراحتم که به اونجا وابسته شدم. ویه مدت که کامپیوترمون مشکل داشت و نتونستم وارد انجمن بشم عصبی و زود جوش شده بودم. وهم بلاخره من دارم به چند نفر که از نزدیک نمی شناسمشون عادت می کنم و وابسته میشم. واین ممکنه تا سالها در من ادامه داشته باشه. و هم اینکه می ترسم بیان دل مشغولیام در نت برایم مضرباشه و یا حتی باعث بروز مشکلی بین من و همسر آینده ام بشه.داداشم نمی دونه که من دفتر خاطرات تو اون انجمن دارم و می ترسم کار اشتباهی باشه و اگرم اشتباه نباشه منو وابسته کنه.ولی من انقدر تنهام که اگه همینو بخوان ازم بگیرن احساس می کنم احساساتم نادیده گرفته شده .اما از طرفی دلم می خواد از این وابستگی رها بشم.راستی احتمالا اولین چیزی که به من میگید اینه که خودتو سرگرم کن اما من یه چیزی از شما می پرسم اگر بچه ی شما تشنه باشه آیا می تونین بهش بگین برو خودتو رگرم کن تا تشنه نباشی.یه بار اتفاقا در نت با یه دختری گفتگو کردم. اون از من بزرگتر بود یعنی 24 سالش بود و اون هم می خواست ازدواج کنه اما به خاطر مسایل جنسی.من خیلی براش روضه خوندم و تمام کارهایی که به ذهنم می رسید بهش گفتم مثل ورزش و کارهای هنریو درسو....نمی دونم اون بنده خدا موفق شد یا نه .اما بلاخره آدم از درس خوندن خسته میشه.در ضمن اشتباه نکنید هدف من از ازدواج تغییر توی زندگیم و در اومدن از تنهاییه.اما من اگر بخوام با این روش از تنهایی بیرون بیام همیشه به دیگران وابسته میشم و چون من نمی تونم آن چه که هستم رو بروز ندم ممکنه مورد سوئ استفاده از همسرم قرار بگیرم.تازه از این می بینم که بعضیا از من بزرگترن و ازدواج نکردن و من که هنوز 21 سالم تموم نشده می خوام بزور ازدواج کنم از خودم بدم میاد.آخه چرا من فقط به خواسته های خودم فکر میکنم.فکر می کنم اگر الان ازدواج کنم و به خواسته ام برسم دیگه به مشکل دیگران فکر نکنم.از اینکه خیرم به کسی نمی رسه از خودم متنفر میشم.احساس می کنم هر چه دیرتر ازدواج کنم عاقلانه تر تصمیم می گیرم و خوشبخت تر میشم.خودم هم گاهی از ازدواج تو این سن می ترسم .می ترسم از حول حلیم بیفتم تودیگ.اصلا من ازدواج کنم تا وقتی داداشم سر و سامون نگیره من نمی تونم حتی اگه خوشبخت بشم.احساس خوشبختی کنم. خوبه من یه دخترم اگه چند تا دختر بودیم.حالا چه مامانو بابام بودن چه الان که نیستن من می خواستم چکارکنم.اگه من الان ازدواج کنم با این اوضاع و احوال خوشبخت میشم یا بدبخت؟راستی یه چیز دیگه گاهی هم فکر می کنم من می تونم از این تنهاییم استفاده کنم و توی رفتارم تغییراتی ایجاد کنم تا وقتی ازدواج کردم رفتارم برای همسرم قابل قبول باشه(از اون جایی که من لوس و....بودم این حرفو می زنم.)من چند وقته پیش خیلی با داداشم دعوام میشد و حتی صدام بیرون می رفت و من فکر می کنم به خاطر اینکه صدام بیرون می رفته برام خواستگار نمیاد یا اگرم بیاد تو تحقیقات دیگه نمیان سراغم.اینو یه بارهم به داداشم گفتم .اما خوب داداشم یه کارایی می کنه که منو عصباین می کنه مثلا اهمیت ندادن به کارهاو....که الان بهتر شده از طرفی وقتی بهش حرف می زنم سریع عصبانی میشه و حتی اگه حرفشم درست باشه می خواد با زور به آدم بقبولانه.من دیدم این جوری ضررش برای منه و فردا روی من عیب میذارن .دیگه حرفی نمی زنم.اما حالا یاد گرفته هر چی میشه.میگه با این اخلاقت هیچ کس باهات زندگی نمی کنه .سعی کردم عوض بشم ولی بازم همینو میگه.دیگه نمی دونم اون درست میگه یانه.تازه اگرم رومنم عیب نذارن که عصبیه رو داداشم میذارن و فردا که برای داداشم بیان تحقیقات میگن پسره عصبیه و این تقصیر منه.دلم می خواد خونمونو عوض می کردیم تا کسی نفهمه که من قبلا دعوایی بودم اما خوب چکارکنم بلاخره با دوتا داداش بزرگ شدم.منو آفرید که یا دیگران از من متنفر باشن امروز بعد از ظهر دیگه می خواستم مرگمو از خدا بخوام.یه ادم بی استفاده که هیچ کس نمی خوادش.هیچ کس طرف من نمیاد.وباعرض پوزش (واقعا منو ببخشید که اذیتتون کردم)می خواستم بگم بیشتر فشار این مسئله اینه که من بیش از اندازه توجهم به جنس مخالف جلب میشه.از اونجایی که خدا خوشش نمیاد خیلی تلاش می کنم که کار بدی نکنم اما لم می خواد این یه ذره هم نباشه.اما من تو دبیرستان به یکی از خانمهامون علاق داشتم که ازش خیری ندیدم.با اینکه من باهاش تماس می گرفتم اون تو یه سال هنوز با من تماس نگرفته.اما حالا تو دانشگاه بعضی از استادارو پدرانه دوست دارم .چون می ترسم این قضیه مفسده برام داشته باشه .خیلی از این استادا دوری می کنم. خواهش می کنم سرزنشم نکنید خودم هم می دونم که معنی نداره آدم در مورد کسی که تو زندگیش نقش یه رهگذرو داره فکر بکنه.اما دوست داشتن اون خانم باعث از دست دادن مادرم شد.وحالا می ترسم برادرمو از دست بدم .چون همش مقایسه می کنم و به این سوال می رسم ما چی داریم؟مسئله مقایسه برای م خیلی جدی شده .تصمیم گرفتم لحظه ای خودم با کسی مقایسه نکنم .اما گاهی همین مقایسه ها باعث پیشرفته.اگه آدم از اطرافش آگه نباشه که از بقیه عقب می مونه.آیا اینکه میگن خوشیه زیادی زیر دلش زده در مورد من صادقه آخه دوستم می گفت تو از بی مشکلی برای خودت مشکل درست می کنی.خواهش می کنم اینو حتما بگین.ممنون

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
سلام خانوم خانوما. چند وقتی بود از شما خبری نداشتیم خیلی خوبه که گاه به مشاورین سایت سری می زنی و ما رو به عنوان یک دوست می پذیر اما ما تمایل داریم در هر تجدید ارتباط ازتغییرهای شما هم بشنویم . اگه قرار باشه هر مشاوره فقط گفتن و گفتن باشه که اثری نداره باید روی نوشته ها فکر کنی و تحولات خودت رو بسنجی.
میل به ازدواج و جنس مخالف در هر جوان هم سن و سال شما کاملا طبیعیه و به هیچ عنوان جای سرزنش و ملامت وجود نداره اما این رو بدان که هر چه به این قضیه بیشتر فکر کنی کمتر آرام میشی. مشکل عمده شما اینه که بعضی وقتا خواست و قدرت خداون رو فراموش می کنی و بیش از حد نگران اینده هستی. ماکه نباید اینده هنوز نیامده رو این قدر مهم دونسته و برای استرس داشته باشیم . شما هنوز شرایط و مقدمات ازدواجت هم فراهم نشده ان وقت برای جهیزیه و تنهایی برادر و ........ فکر میکنی ونگرانی. !!!به جای اینکه خودت رو دوست داشته باشی و خطاب های مثبت به خودت داشته باشی این همه برچسب منفی رو بی رحمانه به خودت می زنی که خیلی از اونها در نهایت بی انصافیه. میگی خود خوواهی و در حالی که در نوشته هات عشق به برادر و دلسوزی برای اون موج می زنه . بهتره این قدر دنبال عیب های خودت نباشی.
همه این افکار مال اینه که دور و برت خلوته و زمان زیادی برای تخیل و فکرکردن داری بنابراین این افکار از دلخوشی زیاد نیست از بیکاری زیاده .
این خیلی خوبه که با دخترانی همسن خود ارتباط دوستی برقرار کردی اما باید حواست رو جمع کنی که این دوستی ها در چارچوب زمانی و حریم خاصی ادامه پیدا کنه . برای خودت زمان قرار بده و وجدانا در همان زمان از چت خارج شو. سعی کن سفره دلت رو هم برای هر کسی باز نکنی و حرمت های شخصی رو بیش از این حفظ کن . گذاشتن دل نوشته ها شاید خیلی مناسب نباشه به جای اون این مطالب رو در دفترچه ای یادداشت کن. به امید موفقیت شما