ناشناس

سوال 449024

مشاور محترم باسلام،<br>نخستین بار است که از این طریق مشاوره می کنم.مشکل من ارتباطم با خانواده ام یعنی ماردم،پدرم و خواهرها و برادرم است که البته فکر می کنم ریشه تمام اختلافاتم با خانواده ام،مادرم می باشد .فرزند اول هستم و به ترتیب 6 - 13 و 15 سال با خواهرها و برادرم اختلاف سنی دارم. همیشه شاهد تفاوت و فرق قائل شدن میان خودم و خواهر بعد از خودم بوده ام و همواره اعتراضم به این موضوع با این پاسخ که تو به او حسود می کنی روبرو بوده که اساسا چنین موضوعی مطرح نبوده، بلکه رفتارهای آزاردهنده آنها بویژه مادرم گواه روشنی بر این ادعا است. اکنون که فرزندی 11 ساله دارم هنوز هم تحت فشارهای روحی که مادرم بر من وارد می کند هستم و بخاطر رفتار دو گانه اش با من،خواهرها و برادرم نیز به همین شکل با من رفتار می کنند و دست بسرم می کنند. احترامم را نگه نمی دارند تلفنی به نمی زنند، سراغی از من نمی گیرند و من بروی خودم نمی آورم که روحیه خودم را حفظ کنم ولی این حقیقت وجود دارد که من تنهام خیلی خیلی تنها. بطور مثال موضوعاتی که نیازی به پنهان کاری ندارد را از من مخفی نگه می دارند.از جمله قریب به هفت ماه بوده که برای خواهر کوچکم که 15 سال با من اختلاف سنی دارد خواستگاری آمده بود ولی در خانه همه در جریان بودند جز من. خواهر بعد از خودم که شش سال از من کوچک تر است و همیشه مادرم او را به من ترجیح داده در بابل زندگی می کند و دختر 10 ساله ای دارد و چون کار نمی کند همیشه با مادرم سر هر موضوعی تماس تلفنی دارد و طبیعتا رابطه نزیکی باهم دارند، او در جریان این قضیه بوده ولی وقتی قرار عقد و نامزدی را گذاشتند تازه بعد از 7 ماه به من گفتند .شاید به نظر شما موضوعی پیش افتاده باشد ولی جدا کردن من از این جمع و بی اطلاع گذاشتنم از موضوعات الکی باعث آزار و سرخوردگی شدیدی برایم شده مدام گریه می کنم. وقتی اعتراض کردم و گفتم که حالا که قریبه هستم پس در مراسم عقدکنان و نامزدی هم شرکت نمی کنم، خواهرم به من گفت هرطور راحتی، یعنی نه تنها منکر پنهان کاری از من نشد و بلکه بی تفاوتی خود را از حضور خواهر بزرگتر در میهمانی نیز نشان داد. در زمان میهمانی دخترخاله ام،عمو و عمه و مادربزرگم تماس گرفتند و علت عدم حضور مرا پرسیدند ولی حتی یکبار در طی یکماه گذشته که خبر نامزدی (9اردیبهشت89)را شندیدم از طرف هیچیک از خانواده ام یعنی مادر و پدر و خواهرها وبرادرم تماسی نداشتم. گویی بود و نبودم برایشان فرقی نمی کند. این در حالی است که پیش از این یک روز در میان با مادر و پدرم در تماس بودم حال و احوال می کردم ولی هیچوقت مرا در جریان نگذاشتند. حتی زمانیکه می خواستم آخر هفته های نزدیک به عید به آنها سربزنم مادرم همیشه از ساعت دقیق آمدنم سئوال می کرد و بهانه اش این بود که خونه ریخت و پاشه می خوام جلوی شوهرت ناجور نباشه در صورتیکه وقتیکه بخانه اشان رفتم دیدم جهت میز ناهارخوری را طوری تغییر دادند که میز به دیوار چسبیده و صندلیهاش را در کنار میز پشت به دیوار به ردیف چیده اند. وقتی پرسیدم چرا اینجوری کردید، مادرم گفت می خواهم مبل تخت خواب شو بخرم بخاطر همین اینطوری چیدیم و منه احمق باور کردم در صورتیکه حتی پسر کوچک من گفت می توانستند وقتی خردیدند اینکار را بکنند. در صورتیکه بعدا وقتی موضوع خواستگاری خواهرم را فهمیدم متوجه شدم این تغییرات برای یک میهمانی تدارک دیده شده و شایدم میهمانی را گرفتند و من بد موقع پیش از به حالت اول درآوردن میز و صندلی رسیدم. القصه این که می خواهم بگویم مدام در حال پنهان کاری و دروغ گفتن و جانب داری از بقیه خواهرها هستند ولی من جرات اعتراض ندارم وگرنه بیش از پیش طرد می شوم. الان بیش از یکماهه که با مادرم و بقیه صحبت نکردم و او هم از من دلجویی نکرده حتی خواهر بعد از خودم که همیشه با بی احترامی ها و بی اعتناییش آزارم داده میانجیگری نکرده و روزه نهم اردیبهشت ماه هم مراسمشان را بدون حضور من برپا کردند و بقول عمویم ککشان هم نگزید که دختر بزرگشان جلوی فامیل ها و داماد جدید و خانواده اش حضور ندارد. می دانم که ممکن است برایتان سئوال پیش بیاید که آخه چرا؟ باید دلیلی برای کارشان داشته باشند. دلیلش این است که من اخلاقم مثل مادرم نیست و زیر بار حرفهای غیر منطقی اش نمی روم و برایش خود شیرینی نمی کنم وقتی ناراحتم می کند اعتراض می کنم البته نه با بی ادبی و بی احترامی و لی او اینگونه برداشت می کند. این را هم بگویک که برادرم هم شبیه من است ولی چون تک پسر است و بارها تهدیدشان کرده که اگر پا روی دمش بگذارند از خانه می رود و جدا زندگی می کند به او چیزی نمی گویند. خانم کهتری روح و روانم آسیب دیده در این چند خط که به نظر شما طولانی است نمی توانم همه مشکلاتم را بگویم. کارد به استخوانم رسیده و تصمیم گرفتم تا هر زمان که برای عذر خواهی پا پیش نگذاشته اند، ارتباطم را با آنها قطع کنم. مادری که همیشه فرق قائل شده، بقیه بچه هایش را طوری بار آورده که به من بعنوان عنصری زائد و بی مصرف نگاه کنند و همشه دلم را شکسته و بی اعتنایی به من کرده و احترام گذاشتن به فرزند ارشد را به بقیه فرزندانش که اختلاف سنی زیادی با من دارند یاد نداده، ارزش محبت و احترام را ندارد. اکنون که این ها را می نویسم دلم خون است و چشمانم از اشک تر شده و از ترس اینکه همکارانم نبینند آبگلویم را مرتب قورت می دهم تا شاید اشکم فرو نریزد. احساس تنهایی می کنم هر چند همسرم سعی می کند مرا دلداری دهد ولی جلوی او هم خجالت زده ام وقتی خانواده ام به من پشت کنند دیگر حامی ندارم ولی نمی خواهم در این سن و سال هم دیگر بیش از این خود را خوار و خفیف کنم. لطفا راهنماییم کنید و اگر سوالی در مورد زندگیم داری بپرسید.

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
با سلام. دست خوبم معمولا بروز اختلافاتی در خانواده و میان اعضاء ان باعث میشه که این جدایی ها رخ بدهد. وپس از ایجاد شکاف رابطه ای، تازه توقع ها و شکایات شکل می گیره. هر زمان که اعضا خانواده از جهاتی با یکدیگر تفاوت دارند نا خوداگاه این شکاف ایجاد می شود و فرزند رفتار های غیر عمد والدین را عمدی تلقی می کند و مدام زبان به گله و شکایت باز می کند . خانواده هم که از این شکایت های مداوم او خسته شده اند او را به حاشیه می سپارند و غریبه تر از خود فرض می کنند . این خطوط خط سیری است که در این گونه روابط پیش می آید . اما شکا باید سعی کنید به جای آنکه از نوع رفتار انها دلزده شوید و گله کنید این وضعیت را بپذیرید و به جای شکایت های مداوم، روز بروز روابط خود را گرم تر کنید . ببینید گله های شما نه تنها بی فایده بوده بلکه همیشه مایه دوری شما از انها شده و این در حالی است که اگر پذیرای این شرایط بودید و به جای تلافی و دلخوری ، با بی خیالی محبت خود را ادامه می دادید انها هم شما را گرم تر می پذیرفتند. انگار که دور تسلسل به وجود می آید تا هر عامل دیگری را تشدید کند و در این میان یک نفر باید این زنجیر را پاره کند . با شرایط موجود این شمایید که به خانواده و خصوصا پدر ومادر بیش از انها به خود نیاز دارید بنابراین با تغییر رویه این ارتباط را برقرار سازید و این بار نوعی دیگر رفتار کنید. تغییر روش برای شما ضروری است حتی اگر رابطه ای مثل سایرین نتوانید ایجاد کنید. گاه مسایل را از دید انها هم ببینید. شاید انها در این شرایط از پراکنده شدن این خبر واهمه داشته اند و با توجه به اینکه شما هم کمی با انها غریبه اید نخواسته اند این موضوع از طرف شما به اطلاع دیگران برسد.