ناشناس
سوال 457545
سلام<br>من لیسانس کتابداری دارم و خواهر دارم یکی بزرگتر یکی کوچکتر پدرم کارمند و مادرم خانه دار. وضع مالی متوسط. ساکن تهران<br>ایمیل من: ashena14516@yahoo.com<br>نمی دونم چرا زندگیم این جوری شده زندگیم خیلی مزخرف و بیخود بود با وجود اینکه بیشتر از یک ساله فارغ التحصیل شدم نه کاری مناسب پیدا کرده بودم و نه خدا شرایط ازدواجم رو فراهم می کرد و نه حال و حوصله خواندن برای ارشد رو داشتم.<br>تا اینکه از 7 خرداد اوضاع بر وفق مراد شد 7 خرداد یک خواستگار برام اومد و دقیقا از چند روز قبلش جایی برای کار صحبت کرده بودم و از 8 خرداد اونجا مشغول شدم تازه از اونجایی که به یک دفتر خدمات فنی سپرده بودم تند و تند برام کار تایپ پیدا می شد تا اینکه اون خواستگار که متولد 59 و فوق دیلم فنی بود دوباره روز پنجشنبه 13 خرداد به خانه مان اومدند و من هم از قبل سوالاتی رو نوشته بودم و از پسره پرسیدم یک اشکالی که داشت این بود که جواب اکثر سوالات منو مخصوصا اعتقادی و مذهبی رو می پیچوند و آخرش هم جواب درستی نمی داد حتی روز سه شنبه 18 خرداد خود پسره به خواست پدرم به خانه مان آمد و پدرم تنهایی باهاش صحبت کرد در این حین یه خواستگار دیگه برام پیدا شده بود که من به مادرم می گفتم تکلیف این اولی باید روشن بشه بعد اگه لازم شد خواستگار دیگه ای بیاد اما مامانم گفت اینا خیلی زنگ زدند حالا بیان ببینیمشون این یکی خواستگار روز پنج شنبه 20 خرداد آمدند که این یکی هم متولد 59 و دیپلم فنی بود ولی خوب خونه و ماشین از خودش داشت و مهمتر اینکه از نظر اعتقادی مذهبی به نظرم بیشتر به ما می خورد و در ضمن جواب سوالاتی هم که می پرسیدم درست و صریح جواب می داد و خوب متاسفانه اینا دیگه زنگ نزدند لابد از من خوششون نیومده بود میشه گفت 90 درصد خواستگارای من همین جوری شد اومدند و رفتند و دیگه از شون خبری نشد حالا چرا نمی دونم. ولی خوب این خواستگار دومی باعث شد نسبت به اولی بی میل تر بشم طوری که به مامانم اینا گفتم بهشون جواب رد بدند البته هنوز مادرم بهشون خبر نداده دقیقا روز سه شنبه 25 خرداد من آخرین روزی بود که به اون شرکت رفتم به خاطر اینکه استرسی که در اونجا هم از نظر روحی و خستگی جسمی که به من وارد میشد خیلی بود و نتونستم دوام بیارم. دقیقا همان روز خانواده خواستگار اولی بعد از یک هفته زنگ زدند و طبق گفته خودشون چون مسافرت بودند تماسی نگرفته بودند و مامانم از شون آدرس گرفت برای تحقیق. <br>حالا دو سه روزه شرکتی در کار نیست کار تایپ هم نیست و چون به این خواستگار اولی هم بی میل شدم دلم می خواد ردش کنم البته بابام هم خیلی موافق نیست. <br>انگار یهو برای چند روز همه چی زندگی عالی بود ولی یهو دوباره همه چی خراب شد همش با همه دعوا می کنم عصبی هستم. بی هدفی همیشگی دوباره به سراغم اومده <br>البته باید بگم من چندین ساله که دلم می خواد ازدواج کنم و فکر می کنم آمادگیش هم دارم نمی دونم چرا با وجود این همه دعا و نذر و نیازی که کردم خدا جوابی بهم نداده<br>اگه ممکنه منو راهنمایی کنید دارم تو این خونه دیوانه می شم.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخسلام . دوست خوبم فکر نمی کنی این همه کلافگی و خستگی اکنون زود باشه . اتفاق های زندگی نیاز به زمان دارن و قرار نیست هر وقت ما دلمون میخواد رخ بدهند .درسته که باید دعا کنیو و مصر هم باشیم اما استجابتش دست خدایی است که بر همه چیز علم غیب داره و حکیمه. باید صبور باشید . برهم خوردن خواستگاری و شرایط کاری و ... نباید این قدر شما رو به هم بزنه ما پسرانی رو داریم که سال ها پی گیر کار هستن و این در حالی است که وظیفه امرار معاش بر عهده اونهاس اما به این زودی نا امید نمی شن .
سعی کن بی گدار به آب نزنی و بهتر فکر کنی. اگر پدرتون با او صحبت کردن و نظرشون مثبته حتما بیشتر بررسی کن . به هر حال مردان راحت تر و سریع تر یکدیگر رو می شناسند . حتما تحقیق محلی مفید داشته باشید . هم از کسانی که او معرفی می کن و هم از کسانی که او برای تحقیق توصیه نمی کنه . عادات زندگی او را بپرسید . از فعالیت هاش سئوال کنید .اخلاقش رو بشناسید . روابطش رو بررسی کنید .
و در نهایت برای تصمیم اخر حتما از مشاوره استفاده کنید .
سعی کن بی گدار به آب نزنی و بهتر فکر کنی. اگر پدرتون با او صحبت کردن و نظرشون مثبته حتما بیشتر بررسی کن . به هر حال مردان راحت تر و سریع تر یکدیگر رو می شناسند . حتما تحقیق محلی مفید داشته باشید . هم از کسانی که او معرفی می کن و هم از کسانی که او برای تحقیق توصیه نمی کنه . عادات زندگی او را بپرسید . از فعالیت هاش سئوال کنید .اخلاقش رو بشناسید . روابطش رو بررسی کنید .
و در نهایت برای تصمیم اخر حتما از مشاوره استفاده کنید .