ناشناس

سوال 477191

با سلام خدمت شما و ممنون ازاینکه پاسخی به من بدهید. <br>من 28 ساله لیسانس حسابداری و تک دختر که فقط یک برادر اونم با تحصیلات لیسانس و شاغل دارم که ازدواج کرده و در خونواده ای نیمه مذهبی زندگی می کنم . بعد از بیکاری دو ساله خودم یک مغازه خدمات دانشجویی برای خودم باز کردم و الان مشغول به کار هستم . از لحاظ ظاهرم متوسط هستم ولی اخلاق بسیار اجتماعی دارم که با هرکسی با هر اخلاق و نگرشی زود اخت می شم. شاید 100% مشتریهای من بخاطراخلاقم به من مراجعه می کنند. البته با آقایون با رعایت نجابت . حالا مشکل من اینه که خواستگار خیلی کم دارم . شاید سالی یه دونه اونم با موقعیت بسیار بد که اصلا نمی تونم به ازدواج باهاشون فکرکنم چون اکثرشان به مال و منال پدرم چشم داشتن و می خواستن بخاطر موقعیتم با من ازدواج کنند. حالا احساس تنهایی بسیار زیادی می کنم . نمی دونم چکار کنم . تجارب و اعتقاداتم هم به من اجازه دوستی کردن با پسرها رو نمی ده . یه موردی بسیار منو آزار داد که دوست دارم اونو برای شما توضیح بدم . سال گذشته یه دانشجو گیاهپزشکی برای انجام کارهای دانشجویی به من مراجعه کرد که بعد از شش ماه بهم ابراز علاقه کرد و متوجه این شد که من اصلا دوستی نمی کنم خواست که به خوا ستگاری من بیاید . ولی از لحاظ کار هیچ موقعیت خوبی نداشت و خونوادش در روستا ساکن بودند ولی سنش به من می خورد، با صحبت های بسیار زیادی که با هم کردیم به این نتیجه رسیدیم که با هم ازدواج کنیم چون من بهش علاقه داشتم حاضر شدم که تا تموم شدن درسش کار کنم و پدرم هم به ما یه واحد خونه می داد . موضوع رو به خونوادش گفته بود که مادرش مخالفت کرده بود و گفته بود که دخترای شهر نشین فاسد و اهل هرزه کاری و ولگردی هستن به خاطر همین برای خواستگاری حاضر نشد بیاد نه خودش بیاد نه پدر پسره ولی به اصرار پسر برادر و خواهر متاهلش به خواستگاریم اومدن، منم خونوادم رو راضی کردم که با ازدواجم با اون موافقت کنند . کار به آزمایش خون هم رسید . روز قبل از تولد امام علی(ع) بود که به خاطر تعطیلی نتونستیم همون روز جواب آزمایش رو بگیریم و به دو روز دیگه افتاد که تو این فاصله اون به خونه رفت و موقع گرفتن جواب آزمایش که با هم رفته بودیم با گریه و زاری اون مواجه شدم که مادرش اونو نفرین کرده اگه با من ازدواج کنه هیچ وقتم باهاش حرف نمیزنه . همونجا همه چیزو تموم کردیم و با عصبیانیت و دلشکستگی بسیار زیاد به خونه اومدم . شما خودتون خانومید بهتر منو درک می کنید که اون روز چه حالی داشتم به خاطر گناه نکرده حتی با وجود اینکه تا حالا مادرش هم منو ندیده بود نزاشت ازدواج کنیم. بعد ازچند روز ارتباط ما از سر گرفت و من مهلت یه ماهه ای به اون دادم که بعد از رمضون دوباره با مادرش صحبت کنه که شاید راضی بشه ولی متأسفانه راضی نشد و برای همیشه همه چیز تموم شد. الان وضعیت روحی بسیار بدی دارم . نداشتن خواستگار از یک طرف و شکست هایی هم که قبلا خوردم و مشابه همین مورد بودن و باز بی گناه سوختم بسیار آزارم می ده . نمی دونم واقعا چکار کنم . من به خاطر اینکه ازدواج کنم و به گناه کشیده نشم از همه چیز گذشتم و با موقعیت بسیار بد اون پسر حاضر به ازدواج باهاش شدم ولی حتی خداوند اونم برام جور نکرد . سالهای سال از خدا التماس کردم که یه موقعیت ازدواج برای من پیش بیاره که بتونم ازدواج کنم تا به گناه کشیده نشم ولی متاسفانه اصلا جوابم رو نمی ده این مساله باعث شده که توکلم خیلی کم بشه و دیگه نمی تونم نماز بخونم . خیلی وضعیت روحی بدی دارم . انگارکسی منو طلسم کرده که هیچ چیز درست نمی شه هیچ چی. هزاران سئوال تو ذهنمه که چندتا شونو از شما می پرسم : <br>1-چرا با وجود اینکه من اصلا نا نجیب نیستم و خونواده ی خیلی خوبی دارم و موقعیت و ظاهرم هم بد نیست خواستگار خیلی کم دارم؟ <br>2- چرا مادر اون پسره حاضر نشد منو برای پسرش بگیره با وجود اینکه منو هم ندیده بود و برادرش به خوب بودن خونوادم پی برده بود. و به قول قدیمیا نون و نمکمون رو هم خورد؟ باور کنید حتی انگشتم هم به اون پسر نخورده بود.<br>3- چرا خدا دعاهای منو برآورد نمی کنه الان سه ساله ازش التماس می کنم. چرا جوابمو نمی ده ولی آرزوی همه رو براورد می کنه بخدا حتی بارها و بارها تو نماز جمعه التماسش کردم؟ <br>4- چطور می تونم خودم موقعیت ازدواج برای خوم بوجود بیارم و منتظر نباشم تا کسی بیاد سراغم؟ <br>توروخدا راهنماییم کنید . به خدا ازتون ممنون می شم.

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
باسلام
دوست گرامی کم بودن خواستگار اصلا نباید باعث نگرانی و ناامیدی شما شود. بسیارند دخترخانمهایی مشابه شما که از همه لحاظ واقعا مطلوب بوده وارزوی هر پسری است که با انها ازدواج کند اما تعداد خواستگارانشان کم است. این ساله متاسفانه بسیار شایع شده اما نباید باعث ناامیدی جوانان به خصوص دختران شود بلکه شما باید سعی کنید از بین همین تعداد خواستگاران محدودی که دارید به یک انتخاب درست دست بزنید. در ضمن تصور نکنید داشتن خواستگار زیاد خیلی خوب است. بسیارند دخترانی که خواستگار زیاد دارند اما هیچ یک از این خواستگاران متناسب با آنها نبوده و همین مساله باعث اسیبهای روحی بسیاری برای آنها شده است.
در ضمن وقتی شما مخالفتهای مادر این آقا را دیدید نباید اجازه می دادید رابطه ادامه پیدا کند چرا که حتی در صورت ازدواج نیز مسلما با اختلافات بسیار شدید مواجه می شدید. بنابراین اصلا به خاطر از دست دادن این آقا ناراحت نباشید چرا که من فکر می کنم اختلاف فرهنگی شما دو خانواده بسیار بالا بود به طوری که مادر ایشان به علت بی اطلاعی و پایین بودن سطح فرهنگی، چنین قضاوتی در مورد مردم شهر نشین می کردند.

در ضمن افزایش یافتن فعالیتهای اجتماعی باعث افزایش فرصتهای دوستی با همسالان و در نتیجه ایجاد فرصت برای ازدواج است.
فراموش نکنید که خوش پوشی و ظاهری برازنده می تواند در جذب اطرافیان بسیار موثر باشد اما باید مراقب باشید که از حد و حدود شرعی خارج نشوید. برای مثال همیشه لباسهایتان را متناسب و هماهنگ انتخاب کنید. به اتوکشی و مرتب بودن انها بسیار توجه کنید. سعی کنند همیشه کفشهایتان تمیز و واکس زده باشد و از رنگهایی استفاده کنید که نه خیلی زننده باشند و نه خیلی تیره و دلگیر.
در ضمن توصیه می کنم حتما از دعاهایی که در مفاتیح الجنان آمده و به طور کلی از از ادعیه ای که برای مهیا شدن فرصت ازدواج در اسلام توصیه شده استفاده نمایید تا همسر دلخواه شما هر چه زودتر به سراغتان بیاید.


باتشکر از تماس شما