ناشناس

سوال 479963

دختری22 ساله هستم که 6ماه است ازدواج کردم . من تو یه خانواده کم جمعیت، تحصیلکرده، آزاد ومذهبی (درحد نماز، روزه و حجاب) بزرگ شدم. 1خواهر دارم که3 سال ازم کوچکتره. دختر زیبایی بودم لیسانسمو با معدل خوبی گرفتم واز زمان مدرسه جز شاگردهای ممتاز بودم. سال دوم دانشگاه تصمیم گرفتم چادری بشم. خواستگاران زیادی داشتم اما وقتی همسر فعلی ام به خواستگاریم اومد چنان از برخورد خودش و خونوادش خوشم اومد که سریعا پذیرفتم هرچنداون زمان هنوز شوهرم سرباز بود. شوهرم 25 ساله س و اوهم تو خونواده ای تحصیلکرده و البته به شدت مذهبی بزرگ شده بود و فقط 1برادر داره که 11 سال از خودش کوچکتره. مادرو برادر همسرم بسیار بسیار مذهبی بودند تا جایی که حتی برای خوردن 1لیوان آب استخاره میکردند. البته شوهرم 5سال دانشگاه و 2سال سربازیش رو دور از خانواده گذرانده بود و شخصیتی مستقل داشت اما پدرشوهر و برادر شوهرم شدیدا تحت فرمان مادرشوهرم بودند.مراسم خواستگاری بدلیل یکسری مسایل3 ماه طول کشید،اول صیغه ای 1ماهه خوانده شد و بعد عقد محضری وحدود 1سال بعد هم مراسم عروسی بود. روزی که برای خرید عروسی رفتیم یکی از بدترین روزهای زندگیم بود. اولا که علی رغم اصرارهای من مادر همسرم اجازه نداد همسرم مارو همراهی کنه. دوما سلیقه من و مادرشوهرم 180 درجه با هم تفاوت داشت. او طرفدار لباسهای تیره و پوشیده بود و من طرفدار لباسهای شادو شیک، من به اصرار او لباسی را با دقت و وسواس انتخاب میکردم و او با یک جمله استخاره خوب نیومد داغ آن را به دلم میگذاشت هرچند بعد از آن چه بسا لباسی گرانقیمت تربرایم می خرید اما در آن لحظه حس بدی به من می داد. وقتی مادرم گفت مادر شوهرم گفته مراسم باشکوهی برایمان ترتیب داده از خوشحالی بال در آوردم اما وقتی شروع به مقدمه چینی کرد فهمیدم مشکلی وجود داره. بله مادر شوهرم اصرار داشت در مراسم عروسی ما نه آهنگی پخش بشه نه رقصی انجام بشه او حتی دف زدن رو هم گناه میدونست. یادمه خیلی گریه کردم. پدرم که وضع را اینجور دید گفت اگه همسرتو دوست داری باید به خواسته خانوادش هم اهمیت بدی وآدم عاقل به خاطر 1شب 1عمر زندگیشو خراب نمیکنه. خلاصه عروسیمون با همه بدیهاش تموم شدو رفتیم سر زندگیمون تو خونه بزرگی که خانواده همسرم برامون تدارک دیده بودن. مادرم هم در این میان جهیزیه مفصلی بهم داده بود و هیچ کمبودی نداشتیم تا 3 ماه بعد از عروسیمون که نوبت چاپ عکسها شد. بیشتر از100 عکس در 1 سی دی با رزولوشن بسیار پایین بهمون دادن تا انتخاب کنیم کدوم عکسها چاپ بشن اما مادر شوهرم گفت عکسها هزینه بره و من فقط میتونم2-3 تاشو چاپ کنم. به همسرم اصرار کردم که باقیشو با هزینه خودمون چاپ کنیم اما مادر شوهرم نهایتا5 عکس رو چاپ کردو بدون سی دی تحویلمون داد.مشکل بعدی اعتقادات مادرشوهرم بود. یکبار منو به حوزه علمیه بردو به زور اسمم را در کلاسهای آنجا نوشت. وقتی صدای اعتراضم برای اولین بار بلند شد شوهرم قول داد همه چیز درست شود. احساس کردم از پشتیبانی همسرم برخوردارم و کمی آرام شدم اما این آرامش طولی نکشید چراکه صبح روز بعد مادرشوهرم تماس گرفت و با ناراحتی گفت که شوهرم با او تماس گرفته و حرفهای ناراحت کننده ای را از قول من به او گفته است. شب وقتی از همسرم توضیح خواستم بی تفاوت گفته های مادرش را تایید کرد و خدا میدونه چی کشیدم تا از دل مادرشوهرم دربیارم. هنوز2ماه بیشترازازدواج ما نگذشته بود که مادرشوهرم گفت اگر تا پایان امسال بچه دار بشیم مبلغ چشمگیری جایزه بهمون میده. احساس کردم به شعورم توهین شده. وقتی به خانه برگشتیم همسرم را تهدید کردم که اگر زودتر از2سال دیگر به فکر بچه دار شدن بیفتد اتاق خوابم را از او جدا میکنم.من و شوهرم در مورد مسایل سیاسی هم در 2قطب مخالف بودیم. هرچند قبل از ازدواج این تنها تفاوت سلیقه مان بود اما حالا در کنار مسایل دیگر بیشتر خودش را نشان میداد. یکبار سر همین مسایل او به خانواده من توهین کردو من هم مجددا رفتارهای عذاب آور مادرش را یادآوری کردم و این اولین جرو بحث ما شد.چند وقت بعد قرار شد به سفر حج بریم. خانواده همسرم با خوشحالی اعلام کردند که هزینه سفر مارا میدهند. همه چیز داشت خوب پیش میرفت تااینکه همسرم به من گفت مادرش شرطی را در قبال پرداخت هزینه گذاشته. شرط این بود که من بعد از برگشتنم از این سفربه کلاس قرآن بروم چراکه مادرشوهرم استاد الهیات بود و از اینکه عروسش نتواند قرآن را با صوت بخونه جلوی دوستانش خجالت میکشید. اینبار هم با وساطت مادرم سکوت کردم. خدا میداند تا رفتن به این سفر چه کشیدم. از بایدو نبایدهای ناتمام مادر شوهرم، از گیر دادنهاش به همه چیزو همه کس، از اینکه باید او را در جریان تمام برنامه هایمان قرار میدادیم، از استرسهایی که به ما وارد میکرد، از برنامه ساعت به ساعتی که برای انجام اعمال حج برایمان نوشته بودو وقتی فهمید طبق آن عمل نکردیم ناراحت شدو....بعد از بازگشتمان در حالیکه شدیدا بیمار بودم مادرشوهرم تماس گرفت و ما را برای شب قدر دعوت کرد و طبق معمول آنقدر مرادر منگنه قرار داد تا نتوانم جواب قطعی بدهم. وقتی بیماری من شدت یافت همسرم توصیه کرد در خانه بمانیم. من هم از او خواستم با مادرش تماس بگیرد و قرارمان را کنسل کند. صبح آنروز درحالیکه تازه از بستر بیماری بلند شده بودم مادرشوهرم تماس گرفت و ضمن گلایه از اینکه بااو به احیا نرفتم توضیحاتی راجع به حرفهایی خواست که مجدداهمسرم از قول من به او زده بود مبنی بر اینکه مادرشوهرم خیلی در زندگی ما دخالت میکند و باعث دعوا وقهرهای پی در پی شده است و..... نمیدانستم چه جوابی بدهم فقط با آخرین توانی که داشتم حرفهایش را تکذیب کردم. واکنش شوهرم مثل دفعه قبل بود بی خیال. اینبار مجبور شدم برای رفع دلخوری پیشنهاد مادرشوهرم را برای رفتن به کلاسهای حوزه بپذیرم چراکه تنها با اینکارمن او شاد میشد. چند روز بعد مادر شوهرم خبر داد فیلم عروسیمان را گرفته. چندباری بطورغیرمستقیم به او گفتم فیلم را بدهد اما او به روی خودش نیاورد. تااینکه بعد از یکماه آنقدر من و شوهرم اصرار و التماس کردیم تا راضی شد فیلم رو به ما نشان بده.اما چه فیلمی؟ یک فیلم عروسی بدون آهنگ. فیلمبرداری که با استخاره انتخاب بشه نه با عقل کارش هم همینطوری میشه دیگه .من یکبار مستقیما به مادرشوهرم گفته بودم من انواع موسیقی های مجازو غیرمجاز را میشنوم اما او با خودخواهی تمام فقط روی بعضی قسمتهای فیلم موسیقی گذاشته بود آن هم بی کلام. بلافاصله بعد از دیدن فیلم هم از شوهرم خواست سی دی را به او تحویل دهد اما من که خیلی عصبانی بودم شوهرم را مجبور کردم قبل از تحویل فیلم در لپ تاپمان 1کپی از آن بگیرد. هرچند مادرشوهرم فهمید و دلخور شد اما من واقعا عصبانی تراز آن بودم که بخواهم این دلخوری را رفع کنم. ناچار موضوع را با یکی از دوستانم که در کار میکس فیلم است در میان گذاشتم. او وقتی دید در این چندماه چقدر لاغر شده ام و دیگر از آن شادابی دوران مجردی خبری نیست گفت اگر بتوانم فیلم مادر را برایش ببرم میتواند دور از چشم مادرشوهرم همه چیز را درست کند. با هزار بدبختی به بهانه مسایل ایمنی از مادرشوهرم خواستم فیلم اصلی را بگیرد هرچند فیلم عروسی مان را هم نمیده چه برسه به فیلم اصلی.خانواده همسرم اهل سینما و پارک و مسافرت نیستند درست برعکس خونه پدریم. اونوقت مادرشوهرم گله میکنه که چرا کمتر میریم خونه شون. گیر دادنشون به نمازو روزه که دیگه هیچی. 1بار تو یه مهمونی رسمی افطاری آنقدر گیر داد برو نمازتو بخون تا آخر سر همه فهمیدن من عذر شرعی دارم و روزه نبودم. وقتی میریم خونه شون درطول روز همیشه یا باید شبکه قرآنو ببینم و تفسیرهای مامانشو بشنوم، یا رادیو قرآن گوش بدم. یکبار که جرات کردم کانالو عوض کنم اینقدر سطح فکر و سلیقه منو زیر سوال برد که دوباره بردم کانال8. یکبار به شوهرم گفتم به مامانت بفهمون اینقدر به من گیر نده اما شوهرم گفت تو لوس و ازخودراضی بار اومدی و نمیتونی با دیگرون کنار بیای اگرهم خیلی ناراحتی خودت بهش بگو بهت گیر نده. اینا فقط یک هزارم مشکلات من با مادرشوهرم بود. واقعا به پوچی رسیدم. برنامه ریزی کرده بودم فوق لیسانس رشته مورد علاقه م یعنی هنر بخونم اما مادرشوهرم اونقدر نصیحتم کردو شوهرم به تبع او دلسردم کرد که دیگه انگیزه ای برای زندگیم ندارم. صبحا اصلا دلم نمیخواد از رختخواب بیرون بیام. حتی نمیدونم تا قبل از این به چه امیدی زندگی میکردم. متاسفانه میدونم رفتارهای مادرشوهرم از روی عمد نیست. بارها بهم گفته منو مثل دخترش دوست داره. آخه دختری معلول داشته که تو14 سالگی فوت کرده. و میگه هرکاری برام میکنه اگه دخترش زنده بود برای اون هم انجام میداد. راستش دلم براش میسوزه آخه فکر میکنه با این کارهاش داره بهم محبت میکنه اما دراصل رفتارهاش عذابم میده. وقتی شوهرم تازه استخدام شده بود تو یه مهمونی جلوی همه 1ساعت به من و شوهرم گیر دادکه بفهمه شوهرم چقدر حقوق میگیره. نهایتا هم وقتی یکی از مهمونا یادآوری کرد که ما دیگه مستقل شدیم و این موضوع خصوصیه بهش برخورد. دیگه خسته شدم چون هربار که میریم خونه شون تا 1هفته اعصابم به هم ریخته س. شما بگین چکار کنم؟

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
باسلام
دوست گرامی مواردی را که شما عنوان می کنید در جلسات خواستگاری کاملا قابل بررسی بوده ولی متاسفانه شما و خانواده تان به این مسایل توجه نکرده و بیشتر تحت تاثیر ظاهر این خانواده قرار گرفتید. مسلما خانواده همسر شما بد نیستند اما اختلاف سلیقه تان با هم بسیار زیاد است.
در هر حال شما نمی توانید با این وضعیت زندگی کنید و باید هر دو طرف با شرایط هم آشنا شده و با هم کنار بیایید. در این زمینه از همسرتان باید کمک بگیرید. فکر نکنید اگر دایما به همسرتان بگویید" به مادر بگو این جوری رفتار نکنه... به مادرت بگوپا توی کفش من نکنه و .. "مشکلتان رفع می شود شما باید با سیاست با همسرتان صحبت کنید ضمن اینکه بسیار احترام مادر همسرتان را نگه دارید تا همسرتان متوجه شود که مشکل بر سر دعواهای رایج عروس و مادر شوهر نیست بلکه مساله بر سر این است که تصمیم گیری ها همه به عهده مادر همسرتان گذاشته شده.
برخی از مسایل را باید با کمک همسرتان حل کنید و برخی دیگر از مسایل را خودتان رفع کنید. مثلا وقتی شما را وادار به شرکت در کلاسهای حوزه می کنند باید خودتان با رعایت احترام عنوان کنید که" ببخشید مادر جان می دانم شما صلاح من را می خواهید ولی من علاقه ای به شرکت در این کلاسها ندارم...." سایر موارد هم همین طور است. شاید در ابتدا باعث ناراحتی و کدورت ایشان شوید اما به مرور متوجه سلیقه شما می شوند. از طرف دیگر برای هر مساله ای شوهرتان را جلو نیندازید و پیغامهای خودتان را به همسرتان ندهید خودتان مشکل تان را با مادر همسرتان مطرح کنید تا بعد مورد بازخواست قرار نگیرید.
در سایر موارد نیز بهتر است احترام خانواده همسرتان را نگهدارید. مثلا وقتی در منزل ایشان هستید کاری به برنامه های تلویزیونی و .. ایشان نداشته باشید و حرمتها را نگهدارید. در مورد سایر موارد مانند فرزند دار شدن و ... نیز با همسرتان محترمانه صحبت کرده و به جای اینکه تهدید به جدا کردن محل خواب و .. بکنید در این مورد با ایشان صحبت کرده و ببینید اصلا خودتان و ایشان دوست دارید چه زمانی فرزند دار شوید و مطابق با برنامه ریزی خود فرزند دار شوید و ..
در هر حال این مشکل با کمی سیاست و منطق شما کاملا قابل حل است تنها لازم است که شما نحوه برخورد درست با مسایل رابیاموزید.
با تشکر از تماس شما