ناشناس

سوال 491166

با سلام<br>من در یک خانواده مذهبی متولد و بزرگ شدم.سه ساله که ازدواج کرده ام. قبل از ازدواج فقط یکی دوبار همسرم رو دیده بودم و باهاش حرف زده بودم اونهم در مراسم خواستگاری و...حدود 1سال و اندی عقدی بودیم.چند ماه پس از عقد متوچه رفتارهایی از او شدم که خیلی منو اذیت میکرد.دیر به دیر سر میزد وقتی هم میومد حواسش همه جا بود جز به من . خیلی حرف نمی زد همش توی افکار خودش بود. به خاطر درسش همیشه راهی شهرستان بود شاید ماهها همدیگه رو نمیدیدیم حتی یک بارهم زنگ نمیزد فقط من زنگ میزدم و...کلی باهاش حرف زدم تا آخر فهمیدم همون بار اولیکه منو دیده متاسفانه منو نخواسته ولی به اصرار خانوادش با من ازدواج کرده و هیچ علاقه ای به من نداره اما من روز به روز بیشتر دوستش دارم و همینطور زندگیمو.همسرم خیلی افسرده است همه آینده ی خودشو از دست داده می بینه . منو زن آرزوهاش نمی بینه و انگاری هیچ امیدی نداره . خودش میگه به خاطر آینده من همه چیز رو تحمل میکنه . بهش میگم برو مشاوره میگه میدونم جواب مشاوره فقط یک کلمه است (جدایی). من حتی حاظر نیستم این کلمه رو به زبان بیارم.ما حتی توی روابط زناشویی هم خیلی مشکل داریم. روح او هیچ وقت پیش من نیست.به جای دوست داشتن فقط منو تحمل میکنه.گاهی وقتها فکر میکنم با اومدن یک بچه توی زندگیمون همه چیز درست میشه شاید هم ریسک باشه.شاید خدا داره ما رو امتحان میکنه که هنوز ما بچه دارهم نشدیم. بعد از گذشت سه سال هنوز اوضاع هیچ فرقی نکرده. نمیدونم تا کی می خواد این جوری پیش بره؟ آیا امیدی هست که احساس تحمل به دوست داشتن تبدیل بشه؟ آیا ممکنه تحملش یک روزی تمام بشه؟و...حتی یک لحظه فکر و خیال راحتم نمیگذاره.<br>خواهش میکنم راهنماییم کنید<br>با تشکر فراوان<br> <br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
باسلام
دوست گرامی هیچ مشاوری در برابر چنین مشکلی پیشنهاد جدایی نمی دهد. شاید خواسته قلبی همسرتان این باشد ولی یک مشاور هیچگاه چنین پیشنهادی را به یک مراجع نمی دهد. به خصوص که ایجاد عشق و علاقه در زندگی زناشویی با تلاش آگاهانه خود فرد صورت می گیرد و اینگونه نیست که علاقه و محبت وافر و شدیدی از همان ابتدا میان طرفین وجود داشته باشد بنابراین توصیه اکید می کنم که حتما به اتفاق همسرتان برای دریافت مشاوره اقدام نماید.
در ضمن تا زمانی که این مشکل حل نشده برای فرزند دار شدن اقدام نکنید. من تصور نمی کنم این وضعیت به این شکل خیلی ادامه دار شود یا باید مشکل تان را حل کنید و یا اینکه فکری جدی به حال زندگی تان شود. نمی دانم همسرتان به چه دلیل علاقه دارند نقش قربانی را بازی کنند و احتمالا خیلی هم به این کارشان افتخار می کنند اما از همان ابتدا باید در برابر خانواده جدی می ایستادند و اینگونه زندگی شما را نیز تحت تاثیر قرار نمی دادند. الان هم به جای اینکه به فکر اصلاح رفتار و افکار خود باشند تنها ژستهای فداکارانه گرفته و اصلا اقدامی برای بهبود نمی کنند.
توصیه اکید دارم با ایشان یک صحبت جدی داشته باشید. به ایشان عنوان کنید که این وضعیت برایتان خسته کننده و ملال اور شده و یا می خواهید وضعیت ایشان اصلاح شود و یا اینکه تکلیف زندگی تان مشخص شود لذا ایشان باید برای دریافت خدمات مشاوره ای به اتفاق شما اقدام داشته باشند و الا این زندگی به این شکل نمی تواند دوام اورد.
تصور نکنید قصد دارم شما را ترغیب به جدایی و یا درگیری با همسرتان کنم اما اینکه شما دو نفر سه سال دست به سینه نشسته اید و شاهد زوال زندگی زناشویتان هستید ، جای تاسف دارد. مسلما شما دختر شایسته ای بوده و حق تان چنین زندگی نیست همان طور که حق همسرتان هم نیست که بخواهند در یک شرایط اجباری (که البته خودشان مقصرند) قرار بگیرند. لذا هر چه زودتر برای اصلاح این وضعیت اقدام نمایید.
اگر واقعا تصمیم جدی برای اصلاح داشتید می توانم کتابهای مفیدی را به شما و همسرتان توصیه کنم.
با تشکر از تماس شما