ناشناس

سوال 499351

با سلام<br>من بچه ی روستا و از شهرستان بابل هستم شغل ثابتی ندارم اما بعضی وقت ها روزهای تعطیل سر کار نیز میرم و وضعیت اقتصادی خوبی هم نداریم (نه چندان بد . خدا رو شکر دستمان به دهنمان میرسد) و در حال حاضر من و پدر و مادم زندگی میکنیم و مجرد هستم<br>من دقیقا نمیدونم مشکل من از کجا سرچشمه گرفته اما در مقابل مشکلات صبر و حوصله ندارم و هر چند ماه یکبار احساس میکنم دچار افسردگی میشم یا چیزی تو همین مایه ها و هیچ برنامه ای برای آینده ام ندارم و یا حتی وقتی برنامه ای برای فقط یک روز ردیف میکنم نمیتونم به پایان برسونم و احساس پوچی و بی مصرفی دارم و بیشتر اوقات فکرم اینه که چرا عمر من اینقدر طولانی شده و برای چی دارم زندگی میکنم تنها دوستی که بیشتر اوقات وقتمو باهاش میگذرونم تبیان هستش. حس و حال در خوندم هم ندارم و احتمال میدم که این ترم مشروط بشم! احساس میکنم به هیچ رشته ی درسی هم علاقه ای ندارم و همچنین هم ناگفه نمونه از اینکه نمیتونم برای خودم همسری اختیار کنم خیلی داغونتر از اینی که هستم میشم!شاید مشکل من ازدواج باشه ؟اما من حدود یه دو سالی میشه که هر چند ماه این حالت پیش میاد اما هر وقت فاصله ی این حالت کمتر میشه و تا به این جا که حالا یک هفته هست که به دانشگاه هم نرفتم! برای کارها و مشکلاتم و چیزایی که نمیتونم بهشون برسم دیگرون رو مقصر میدونم و بعد از اون خودم رو . هیچ تصمیم وهدفی هم برای آینده ندارم .،تنها کلمه ای که برای لحظه ای آرومم میکنه اینه که میگم خوشبختانه فقط زیادش 30سال دیگه بیشتر زنده نیستم.! واقعا دیگه نمیدونم چی کار کنم دیگه اون آدم چند سال پیش نیستم! آدمی که همیشه لبخند رو لباش بوده و تو درسهاش موفق ،حالا به یه جایی رسیده که با زمین و زمان قهر کرده! راهی هست که بشه از این حس و حال در اومد و یه خورده به زندگی اهمیت بدم و هدفی از زندگی کردن داشته باشم!

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
با سلام.
بله راه حلی هست اما اگر خود شما بخواهید . جملات ذهنی ما تاثیر شگرفی در احساس و رفتار ما دارد . هر چه زندگیرا خسته کننده تر و بیهوده تر بدونیم و تصور کنیم آثار افسرده گونه تری ور بر ما می گذاره .

مهم ترین اقدامی که برای فزایش افسردگی خودت می تونید اشته باشی اینه که دانشگاه ور ترک کنی و قبح نرفتن را برای خودت بریزی. پس از ان به مرور از اجتماع هم کناره می گیری و به یک ادم گوشه گیر تبدیل می شی که هیچ کاری ازش بر نمیاد .

دوست خوبم من نیازهای درونی و نیاز به ازدواج و کار و ... رو در شما درک می کنم اما روزگار همیشه به این روال باقی نمی مونه برای هر رسیدن باید راه را طی کرد . شما سنی نداری که به خاطر ناتوانی در ازدواج این همه ناامیدی !!!

قرار نیست همیشه دانشجو بمونی یا همیشه بدون کار دائمی باشی. سعی کن کمی صبور بوده و بردباری را تمرین کنی. خدا رو شکرکه اکنون در حال تحصیلی و بالاخره یکی از مراحل زندگی رو داری سپری می کنی . خیلی ها در سنین شما آرزوی ورود به دانشگاه دارن .

سعی کنید مردانه تر زندگی کنید و با چاله چوله های زندگی دست و پنجه نرم کنی نه این که این چاله ها رو به چاه تبدیل کنید . درس رو با اراده قوی ادامه بدین و هیچ وقت به خوداجازه ندید به خاطر افسردگی از نجام وظایف دوری کنید .

همین وظایف هستن که می تونن ما رو سر پا نگه دارن و امید به زندگی رو حفظ کنند . نرفتن به دانشگاه یا محل کارحتی یک روز به دلیل بی میلی می تونه دروازه بی مسئولیتی را باز نگه داره که خود آغاز افسردگی و بیماری است .

با یاداور داشته ها امید را زنده نگه دارید و به خود اطمینان دهید که روزی خواسته ها یک به یک براورده می شن.