ناشناس
سوال 521437
سلام امیدوارم زود جوابمو بدید من هیچ مشكلی با همسرم ندارم مشكل اصلی من كه داره زندگیمو مختل میكنه پدرم هستند كه خیلی نسبت به بچه هاشون بی تفاوتن بزگترین موفقیت من وخواهر وبرادرم وشوهرم در نظرش خیلی كوچیك جلوه میكنه ولی كوچكترین موفقیت دیگران واسش خیلییییییی بزرگه مثلا شوهر بنده در مقطع دكترا قبول شدن دارن میخونن از اولش كه ما با هم عقد كردیم اون لیسانس بود منم لیسانس ولی پدرم درست وحسابی بهش تبریك نگفت ولی وقتی دختر عموم با یه فوق عقد كرده پدرم همچین بساطی راه انداختن كه انگار بچه خودشهاز بچگی همین مشكلو داشتم كوچیك كه بودم تا میرفتم بغل بابام بابام با دست هلم میداد عقب در صورتیكه دختر عموهام همش تو بغلش بودن هی خودشونو لوس میكردن عموی بنده جانباز هستن و بچه هاش همه با سهمیه تو كنكور قبول شدند اون موقعی كه من لیسانس امتحان میدادم سال اول كنكور قبول نشدم بماند چه كتك هایی میزد منو كه چرا دختر عموت قبول شد تو قبول نشدی امیدوارم متوجه شده باشید طوری با خانواده عموم رفتار میكنه كه انگار پدر اون خونوادست مامانم پاهاش از شدت واریسش بی حس شده یه بار نگفت كه پات چطوره ببرمت دكتر ولی زن عموی بنده از بابت مرض قند بی حسی پا دارن همش گوشی دست بابامه كه برو فلان دكتر پات چطوره بهتر شدی؟یادمه یه وقت كوچیك بودم رفته بودم خونه عموی ناتنیم اون عموم نه یههو زن عموی ناتنیم خبری من گفت ماشالله چه قدی داری؟یههو بابام شنید گفت هیكلش اصلا بدرد نمیخوره فوری زد تو ذوقم به قول خودش منو شوهر داد كه از دستم راحت شه البته خودم با این ازدواجم كاملا موافق بودم من راحت شدم به نوعی از این رابطش وبرخوردش ولی همچنان با خواهرم وبرادرم همین طوری رفتار میكنه با نمره خوب میگه تقلب كردن وبانمره بد یكی دیگه رو میكوبه تو سرشونمن تهران زندگی میكنم وپدر ومادرم شهرستان به خاطر شرایط كاری هفته ای یه بار میرم خونه بابام دختر عموهای گرام بنده تهران شریف داشتند موقع برگشتن بابام تا فهمید دارن میان رفت ترمینال دنبالشون حالا من نمیخوام هر هفته بیاد دنیالم ولی یه شب یه مشكلی پیش اومده بود حتما باید میرفتم عابر بانك ساعت 11 شب به بابام گفتم منو ببر گفت نمیتونم ببرمت منم دو دستی كوبیدم تو سرم كه وایییی كه چقدر من بدبختم یه زمین زراعی داریم همش تو اون زمینه كار میكنه من میگم تو 4 سال 10 تا 12 میلیون پولو ریخته توش الانشم هر چی حقوق میگیره میده واسه سم وكود واین چیزا اصلا تو خرید و خرج خونه به مامانم كمك نمیكنه در ضمن خودشم انگار غصه داره نمیدونم غصه مارو میخوره یا فك وفامیلاش یا قلم های زمینش كه تا صبح خوابش نمیبره همش قرص خواب دستشه .............................شاید تا اینجا فكر كنید چه ربطی به من زندگی من دارهاین چیزهاییی كه گفتم فشار عصبی زیادی بهم وارد میكنه تا جاییی كه دردهای عصبی دارم گاهی اوقات همش دارم گریه میكنم شوهرم از هیچ چیز راجع به پدرم خبر نداره یعنی نزاشتم بفهمه خیلیییی داره اذیت میشه از بابت دردهای من وناراحتی هام....................................حالا ازتون میخوام بهم بگید من چیكار كنم با این پدر چطوری میتونم به مادرم كمك كنم جالبه بدونید هم پدر و هم مادرم بازنشسته فرهنگی هستند 50 وخورده ای سنشونه مادرم بعد فوت خواره 18 سالم ضربه روحی شدیدی خورده دیگه از بابت این كارهای پدرم خودشو زده به بیخیالی اخیرا هم پدرم گفته كه انگار 30سال پیش ارث درست تقسیم نشده (به دروغ) ومیخواد یه زمینی با موقعیت خوب تقدیم عموم كنه تا به خرج بچه هاش برسه در صورتی كه خونه خودش داره خراب میشه همه جای خونش رطوبتیه حیاطشون داغوووونه و.... مممنون میشم راهنماییم كنید
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.