ناشناس

سوال 524008

سلاممن 27 سالمهحدود یک سال پیش یکی از همکارم از من خواستگاری کردبا توجه به اینکه هر روز همو می دیدیم مسائلی بین ما پیش اومد و من بخاطر اینکه نمی خواستم گناه کنم پنهانی ازدواج موقت کردیم بعد از مدتی به خاطر شرایطی که پیش اومد کلا جریان ازدواج ما منتفی شدمن از اون جریان خیلی ضربه روحی بدی خوردمبعداز 7-8ماه در اینترنت با پسری آشنا شدم که اون هم با دختری نامزد کرده بود و به هم خورده بودشرایط روحی ما خیلی به شبیه بودبرای همین خیلی سریع به هم وابسته شذیمما کل جریان گذشتمونو برای هم تعریف کردیمبعد از مدتی قرار گذاشتیم صیغه کنیم به شرط اینکه من دختر باقی بمونمو من و اون با هم ازدواج موقت کردیم به مدت 2 ماه و نیماون از روز اول به من گفت چون من از گذشته تو خبر دارم نمی تونم باهات ازدواج کنمتو هم از من خبر داری و این روی آینده ما تاثیر می ذارهپس به ازدواج دائم فکر نکن و سعی کن وابسته نشیاما من کم کم بهش وابسته شدم و این وابستگی روز به روز بیشتر و بیشتر میشهاما از اون علاقه شدیدم رو پنهان کردم چون می ترسیدم مطلع بشه و ناراحت بشه و به هم یزنهتا اینکه اتفاقی روزی که می خواست بره ماموریت موقع خداحافظی اشکام بی اختیار ریختاون شب خیلی قربون صدقه من رفت و گفت با احساس تر از من دختری ندیدهاما چند روز بعد کم کم سرد شد تا اینکه بعد از 3-4 روز گفت من احساس می کنم تو داری خیلی به من وابسته میشی و من نمی خوام تو دوباره ضربه بخوری بهم گفت من هر چه قدر با خودم کلنجار می رم میبینم نمی تونم باهات ازدواج کنم چون می دونم تو قبلا با کس دیگه ای بودی برای همین بهت پیشنهاد میدم همین الان از هم جدا شیم تا وابستگیمون بیشتر نشهاون گفت تصمیم بگیر اگر می خوای همین طوری بمونی من مشکلی ندارم اما چون دوستت دارم بر خلاف میلم می گم از هم جدا شیم تا تو دچار مشکل نشیمیگه من می ترسم برات خواستگار بیاد و تو به خاطر وجود من ردش کنی که واقعیت هم هست من با وجود همسر موقتم نمی تونم به مرد دیگه ای فکر کنم هر چند بهش قول دادم اگر برام خواستگار اومد حتما بهش بگم و حتی ازش کمک بگیرم من شدیدا به همسر موقتم علاقه مندم و دوست ندارم حتی یه لحظه ازش جدا شم اون دقیقا همسر رویاهای منه و من برای همین خیلی بهش وابسته شدمحالا توی یه بن بست گیر کردمعقلم بهم میگه ادامه دادن درست نیست اما احساسم چیز دیگه ای رو میگهازتون راهنمایی می خوام که چیکار کنمخواهش میکنم کمکم کنین چون واقعا موندم و کارم فقط اشک ریختنهمیدونم اشتباه های زیادی توی زندگیم و بخصوص توی این یک سال اخیر انجام دادم اما چاره چیه؟بازم خواهش میکنم منو سریع راهنمایی کنین تا یه تصمیم درست بگیرمممنون از لطفتون

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
باسلام
دوست گرامی فلسفه ازدواج موقت این است که در ازای یک مدت معین و به بهایی معین ، زن و مرد به هم محرم شوند و رابطه جنسی داشته باشند. این نوع ازدواج تنها برای شرایط خاص و بیشتر در مواقعی که امکان ازدواج دایم وجود ندارد ایجاد شده است. حال شما چگونه به این نتیجه رسیده اید که ازدواج موقت باید بکنید نمی دانم؟؟؟؟ ازدواج موقت برای دختران باکره نیست و از همه بدتر اینکه از آسیبهای مهم این ازدواج همین است که زن با توجه به روحیه حساس خود به شدت وابسته می گردد و نتیجه اش می شود انچه که شما در حال تجربه ان هستید.
در امر انتخاب همسر و تصمیم گیری در مورد این مواقع، احساس پاسخگو نمی باشد. هر چه سریعتر این رابطه را قطع کنید تا فرصت ازدواج منطقی و درست را داشته باشید. ضمنا در اینترنت، چت و .. به دنبال یافتن نیمه گمشده خود نباشید اجازه دهید فرآیند ازدواجتان یک جریان منطقی داشته باشد. ضمن اینکه در فرصتهای بعدی که برای ازدواج یافتید دلیل ندارد اشتباهات گذشته تان(عقد موقت و دوستی با دو نفر برای ازدواج و ..) را توضیح دهید . در فرآیند ازدواج و خواستگاری اصلا نباید در مورد این گونه روابط صحبتی به میان اورد.
دوباره تاکید می کنم هر چه زودتر این رابطه آسیب زا را تمام کنید. ضرر کننده اصلی شما که زن بوده و بسیار احساساتی هستید می باشید. ملاحظه می کنید که این آقا خیلی راحت می توانند این رابطه را قطع کنند.
با تشکر از تماس شما