ناشناس
سوال 525095
با سلام و خسته نباشیددختری 26 ساله هستم که از 9 ماهگی چون بیماری قلبی مادرزادی داشتم کلا مورد توجه و محبت فراوان بودم و پدرم همه کار برایم انجام میدهد واز نظر مالی هم اوضاع خوب بوده تا اینکه من برای تحصیل تهران -شریف قبول شدم و جدا شدم کم کم فاصله گرفتم به طوری که هیچوقت نتونستم درد دل کنم باهاشون بعد دوره لیسانس برای امتحان فوق به خونه برگشتم که سال اول قبول نشدم و سال دوم دیگر تحمل خونه برایم سخت بود در حالیکه من بودم و پدر و مادرم .واسه همین به شدت خوندم تا قبول شدم در مدت اعلام نتایج با یکی از بچه های قدیم دانشگام بیشتر شد تا اینکه تمام درد دلمو بهش می گفتم و همش بهم میگفت الکی غصه نخور درست میشه اما علاقه ای در این بین نبود تا اینکه قبول شدم برای تشکر که در اون موقع پست مهمی در دانشگاه داشت رفتم اما کم کم خواهان رابطه بیشتر بود و منم که تنها بودم ( در تهران با برادرم خونه دارم اما رابطه با برادرم سرد)به طرفش کشیده شدم اوایل در هفته ای یکبار میدیدمش به علت مشغله کاری اما کم کم من و مجاب کرد چون خسته است برم خونش منم که دیگه وابسته شدم و خیلی تنها بودم با عذاب وجدان و حتی حس خیانت به پدرم رفتم کم کم رابطه شکل دیگری گرفت از کار به دلیل جو سیاسی استعفا داد و خونه نشین شد و بیش ار بیش دل تنگی میکرد و منم با کمال میل میرفتم پیشش اما اکنون فک میکنم داره ازم استفاده میکنه از درس هم به شدت زده شدم وترم اول خوب تمام کردم اما کل ترم به زور میخوندم همش فکرم اونه با اینکه باز فکر اینکه داره ازم استفاده میکنه عذابم میده ،کلا سرخورده شدم از همه چی، از زندگی ، اون همیشه میگه تو شاد نیستی اما من واقعا تو تنهایی خودم گیر کردم امیدی ندارم به چیزی نه درس نه دوست نه زندگی، اما نمیخوام تحصیلم خراب بشه لطفا بگید چیکار کنم،دارم دیوونه میشم.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام.
همان طور که خودتان تجربه کردید، پذیرفتن پیشنهاد دیگران زمانی که با اعتقادات و باورهای ما در تضاد است، آغاز یک جنگ فرساینده ی درونی است. یعنی هم می خواهید او را داشته باشید و هم اعتقادات خود را که با نشانه های متفاوتی آشکار می شود.
الآن ضرورت دارد که او بداند و درک کند (عمیقاً درک کند) که شما چه احساسات متفاوتی را تجربه می کنید. احساس ترس، احساس خشم (حتی خشم نسبت به خودتان)، احساس تنفر (تنفر از کاری که انجام می دهید)، احساس علاقه (علاقه ای که به او دارید؛ حتی ترحم نسبت به او)، احساس غم (غم از دست دادن چیزهایی که دوست داشتید؛ از جمله باورهای اخلاقیتان)، شاید هم احساس تعجب از این که او نمی فهمد شما چه حالی دارید. پس باید حتماً حتماً حتماً ابراز وجود کنید؛ با شهامت، با صداقت. و بپذیرید که باید بهای این ابراز وجود را بپذیرید؛ ناراحت کردن او، حتی از دست دادن او.مدتی حال شما خراب می شود ولی در نهایت بهبود می یابید. پس آماده باشید برای این که تعادل شما به هم بخورد.
با عدم ابراز وجود شما بر اساس یک سری باورها مثال:
- شاید اشتباه کنم،
- بقیه بیشتر از من حق دارند،
- اگه مسخرم کنند چی میشه؟
- یه کاری کن کسی رو ناراحت نکنی.
- به دردسرش نمی ارزه
- و ...
به رفتارهایی مثل:
* کناره گیری،
* سکوت،
* توافق اما دروغی،
* تأییدهای غیر واقعی،
* اظهارنظر نکردن در حالی که نظر دارید،
و احساساتی مانند:
خشم،
درماندگی،
مورد بد رفتاری قرار گرفتن،
ترس،
و ...
رسیده اید. همین که بخش اول یعنی باورها را با این باورها تعویض کنید، اوضاع بهتر می شود:
1- قرار نیست همیشه همه را راضی کنم.
2- نمی شود همیشه محبوب همه بود.
3- اشتباه کردن هم از حق های ماست.
4- قرار نیست که تا بقیه خواستند، من دست پاچه شوم.
5- مالک احساسات من خودم هستم، نه دیگران.
به این ترتیب شما از شر بردگی هیجانات بقیه آزاد می شوید و یاد می گیرید که هیجان مستقلی داشته باشید، شاید در ابتدا دشوار باشد، شاید عادت نداشته باشید، شاید شروع آن سخت باشد اما به هر حال شدنی است و بعد از انجام چه احساسات خوبی که تجربه نمی کنید.
خدانگهدار
همان طور که خودتان تجربه کردید، پذیرفتن پیشنهاد دیگران زمانی که با اعتقادات و باورهای ما در تضاد است، آغاز یک جنگ فرساینده ی درونی است. یعنی هم می خواهید او را داشته باشید و هم اعتقادات خود را که با نشانه های متفاوتی آشکار می شود.
الآن ضرورت دارد که او بداند و درک کند (عمیقاً درک کند) که شما چه احساسات متفاوتی را تجربه می کنید. احساس ترس، احساس خشم (حتی خشم نسبت به خودتان)، احساس تنفر (تنفر از کاری که انجام می دهید)، احساس علاقه (علاقه ای که به او دارید؛ حتی ترحم نسبت به او)، احساس غم (غم از دست دادن چیزهایی که دوست داشتید؛ از جمله باورهای اخلاقیتان)، شاید هم احساس تعجب از این که او نمی فهمد شما چه حالی دارید. پس باید حتماً حتماً حتماً ابراز وجود کنید؛ با شهامت، با صداقت. و بپذیرید که باید بهای این ابراز وجود را بپذیرید؛ ناراحت کردن او، حتی از دست دادن او.مدتی حال شما خراب می شود ولی در نهایت بهبود می یابید. پس آماده باشید برای این که تعادل شما به هم بخورد.
با عدم ابراز وجود شما بر اساس یک سری باورها مثال:
- شاید اشتباه کنم،
- بقیه بیشتر از من حق دارند،
- اگه مسخرم کنند چی میشه؟
- یه کاری کن کسی رو ناراحت نکنی.
- به دردسرش نمی ارزه
- و ...
به رفتارهایی مثل:
* کناره گیری،
* سکوت،
* توافق اما دروغی،
* تأییدهای غیر واقعی،
* اظهارنظر نکردن در حالی که نظر دارید،
و احساساتی مانند:
خشم،
درماندگی،
مورد بد رفتاری قرار گرفتن،
ترس،
و ...
رسیده اید. همین که بخش اول یعنی باورها را با این باورها تعویض کنید، اوضاع بهتر می شود:
1- قرار نیست همیشه همه را راضی کنم.
2- نمی شود همیشه محبوب همه بود.
3- اشتباه کردن هم از حق های ماست.
4- قرار نیست که تا بقیه خواستند، من دست پاچه شوم.
5- مالک احساسات من خودم هستم، نه دیگران.
به این ترتیب شما از شر بردگی هیجانات بقیه آزاد می شوید و یاد می گیرید که هیجان مستقلی داشته باشید، شاید در ابتدا دشوار باشد، شاید عادت نداشته باشید، شاید شروع آن سخت باشد اما به هر حال شدنی است و بعد از انجام چه احساسات خوبی که تجربه نمی کنید.
خدانگهدار