ناشناس
سوال 525375
سلاممن این سوالو قبلا پرسیدم و جواب هم دادین اما نتونستم جوابشو بگیرم چون رمز ورودمو یادداشت نکرده بودم ازتون خواهش میکنم دوباره جوابمو بدین چون توی بد شرایطیط هستمسلاممن 27 سالمهحدود یک سال پیش یکی از همکارم از من خواستگاری کردبا توجه به اینکه هر روز همو می دیدیم مسائلی بین ما پیش اومد و من بخاطراینکه نمی خواستم گناه کنم پنهانی ازدواج موقت کردیمبعد از مدتی به خاطر شرایطی که پیش اومد کلا جریان ازدواج ما منتفی شدمن از اون جریان خیلی ضربه روحی بدی خوردمبعداز 7-8ماه در اینترنت با پسری آشنا شدم که اون هم با دختری نامزد کردهبود و به هم خورده بودشرایط روحی ما خیلی به شبیه بودبرای همین خیلی سریع به هم وابسته شذیمما کل جریان گذشتمونو برای هم تعریف کردیمبعد از مدتی قرار گذاشتیم صیغه کنیم به شرط اینکه من دختر باقی بمونمو من و اون با هم ازدواج موقت کردیمبه مدت 2 ماه و نیماون از روز اول به من گفت چون من از گذشته تو خبر دارم نمی تونم باهات ازدواج کنمتو هم از من خبر داری و این روی آینده ما تاثیر می ذارهپس به ازدواج دائم فکر نکن و سعی کن وابسته نشیاما من کم کم بهش وابسته شدم و این وابستگی روز به روز بیشتر و بیشتر میشهاما از اون علاقه شدیدم رو پنهان کردم چون می ترسیدم مطلع بشه و ناراحتبشه و به هم یزنهتا اینکه اتفاقی روزی که می خواست بره ماموریت موقع خداحافظی اشکام بی اختیار ریختاون شب خیلی قربون صدقه من رفت و گفت با احساس تر از من دختری ندیدهاما چند روز بعد کم کم سرد شد تا اینکه بعد از 3-4 روز گفت من احساس میکنم تو داری خیلی به من وابسته میشی و من نمی خوام تو دوباره ضربه بخوریبهم گفت من هر چه قدر با خودم کلنجار می رم میبینم نمی تونم باهات ازدواجکنم چون می دونم تو قبلا با کس دیگه ای بودی برای همین بهت پیشنهاد میدمهمین الان از هم جدا شیم تا وابستگیمون بیشتر نشهاون گفت تصمیم بگیر اگر می خوای همین طوری بمونی من مشکلی ندارم اما چوندوستت دارم بر خلاف میلم می گم از هم جدا شیم تا تو دچار مشکل نشیمیگه من می ترسم برات خواستگار بیاد و تو به خاطر وجود من ردش کنی کهواقعیت هم هست من با وجود همسر موقتم نمی تونم به مرد دیگه ای فکر کنم هرچند بهش قول دادم اگر برام خواستگار اومد حتما بهش بگم و حتی ازش کمکبگیرممن شدیدا به همسر موقتم علاقه مندم و دوست ندارم حتی یه لحظه ازش جدا شماون دقیقا همسر رویاهای منه و من برای همین خیلی بهش وابسته شدمحالا توی یه بن بست گیر کردمعقلم بهم میگه ادامه دادن درست نیست اما احساسم چیز دیگه ای رو میگهازتون راهنمایی می خوام که چیکار کنمخواهش میکنم کمکم کنین چون واقعا موندم و کارم فقط اشک ریختنهمیدونم اشتباه های زیادی توی زندگیم و بخصوص توی این یک سال اخیر انجامدادم اما چاره چیه؟بازم خواهش میکنم منو سریع راهنمایی کنین تا یه تصمیم درست بگیرمممنون از لطفتون
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.