ناشناس

سوال 540005

سلام خسته نباشید راستش بزارید از همین اول بگم نمی دونم سوالم مربوط به گروه شما می شه یانه اما می گم : من مدت 2.5 سال است که در یک شرکت کامپیوتری مشغول به کار هستم از ابتدا که وارد کار شدم خیلی کارم ثبات نداشت یعنی دائما جا وقسمت خدمتم عوض می شد و بر اساس کاری که می کردم درامد داشتم اما کم کم با همکارام دوست شدم و جایی بینشون پیدا کردم اما با یکی از اون ها خیلی صمیمی شدم و درست مثل یک دوست باهاش برخورد کردم اوضا خوب بود تا با خود این خانم در یک قسمت همکار شدم بعد متوجه شدم که داره کارها را به نفع خودش گزارش می ده و از این جور رقابت های همکاری دیگه بعد ازمدتی من به طور غیر مستقیم موضوع را با کارفرمای خودم درمیان گذاشتم و چون از کارم راضی بود حرفم راقبول کرد دوباره جام تغییر کرد و اوضا درست شد باید بگم توی این مدت ذره ای از محبت من بهش کم نشد وخوب مشکلات زندگی اون را هم پذیرفتم توی این مدت 1 آقا که حدودا 5 سال از خودم کوچکتر بود به شرکت آمد و چون مسائل و مشکلات من و با شرایط کاری دید سعی کرد به من کمکم کنه این آقا که من به نام مهدی ازش یاد میکنم از ابتدا مسئول بخش خاصی توی شرکت بود و این خانم که دوست من بود از ابتدا به عنوان همکار (یک رده پایین تر )با مهدی همکاری می کرد این خانم حدودا 36 ساله است و 1 پسر هم سن و سال مهدی داره و همین امر و مشکلاتی که مهدی توی خانوادش داشت باعث شده که بین مهدی و این خانم رابطه ای ظاهرا مثل مادر و فرزند ایجاد شه بخصوص از زمانی که مامان مهدی پسرش و به این خانم سپرده این رابطه تا حدی قویه که باعث رفت و آمد خانوادگی این دوتا و صمیمیت زیاد بین مادر مهدی و این خانم شده .حدودا 1 سالی میشد که این دوتا با هم همکاری می کردن و یه همچین روابطی داشتن(البته حدودش را نمی دونم ) که بین من و مهدی 1 جورایی 1 احساساتی شکل گرفت که من از ابتدا خیلی بهش خوش بین نبودم اما حرفاش و کاراش هر روز من و امیدوارتر میکرد حتی من توی این فاصله بهش گفتم که سن وسال و شرایط من و اون با هم یکی نیست اما اون می گفت تمام این ها رو دیده و می دونه که دنبالم می یاد .خلاصه یه جو رایی قانع شدم <br>و پذیرفتمش خوب من دوستش داشتم واقعا.اما مشکل از این جا شکل گرفت که وقتی مهدی برخورد این خانم را دید و این که داره اذیتم می کنه تصمیم گرفت من و بیاره تو کار خودش تا با اون دو تا همکار شم منم که از خدام بوداما تماما نگران بودم که این خانم چه برخوردی می کنه حتی اینم به مهدی گفتم و اون با یک حالت خاصی بهم می گفت حتی اگه شده اون و کنار می زاریم و تو می یای جاش اما من این حرف و اصلا نتونستم باور کنم یه جورایی به خودشم گفتم .خلاصه من وارد این کار شدم و از همون ماه اول تیکه پروندن ها و مخالفت کردن های این خانم شروع شد .اما من بخاطر شرایط مهدی کوتاه می امدم توی این فاصله اصلا نمی دونم چرا مهدی هم عوض شد و به این نتیجه رسید که من نمی تونم و عاقلانه نیست که پای اون بمونم به هر حال خیلی سخت بود اما من پذیرفتم .ما با هم صمیمی تر از 1 همکار بودیم هر چند شب 1 بار حال هم و می پرسیدیم و...این مو ضوع حدودا مال 1 ماه پیش بود تو این 1 ماه من خیلی ناراحتی کشیدم تا اینکه دوباره این خانم سر جای نشستن و اینکه من باید همه کاره بشم دعوا رو آشکارا شروع کرد و منم دیگه کوتاه نیامدم همین باعث شد که موضوع دعوا به کار فرما هم برسه ( البته نه رابطه من و مهدی) اما من اعلام کردم که این خانم تیکه می پرونه و این جور چیزا اونم توی جلسه ای که کارفرما و مهدی و این خانم حضور داشتن ازآن موقع به بعد (1 هفته قبل ) کارفرما با من و مهدی و این خانم جداگانه صحبت کرد من تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم اما کارفرمای من از کارم راضی هستش و اطمینان داد که به من توی کار نیاز داره بهم گفت احساسش اینه که مهدی با این خانم رودربایسی داره و ازش کار نمی خواد و نمی تونه خیلی تحت فشار قرارش بده من با حرفش موافقم چون این احساس و نه تنها من بلکه اکثر بچه ها هم دارن من رو حساب علاقه ای که به مهدی داشتم بهش این حرفا رو تاحدودی غیر مستقیم زده بودم اما می گفت دیگران برام مهم نیستند تو مهمی حتی ازش خواستم و گفتم که تو با این خانم راحتی بهش بگو اینقدر تیکه نپرونه بعد با لبخندی سرد بهم جواب داد که انگار نمی تونه این کارو بکنه و حالا من نمی دونم کارفرمامون به مهدی چی گفته که رفتارش اینقدر عوض شده تلفنی با هاش حرف زدم و پرسیدم بهم گفت چیز خاصی نیست فقط این که گفته باید تو کار جدی باشید و اگه بهمین روان پیش بره یکی باید از این گروه حذف شه خانم احمدی(همون خانم همکارمون) هستش من هم به مهدی گفتم که مهندس به من هم این حرفا رو زده ومن هم گفتم من حاضرم دیگه نیام شرکت حتی به مهدی هم گفتم که اگه اینطوره دیگه شرکت نمی یام بعدش گفتم که می ترسم اون صمیمیت ما رو به مامانت حرفی بزنه و توی خونه هم شرایطش بد شه اما اون قبلا هم به من اطمینان داده بود که نگران این موضوع نشم اما نمی دونم واقعا چی شده که مهدی توی این 1 هفته اینقدر تغییر کرده و دیگه جونش برا خانم احمدی در می آید و دیگه توجهی به من نداره این موضوع بد جوری ناراحتم کرده تاحدودی افسرده هم شدم قبلا که شرایط کاری برام سخت بود تحمل می کردم اما الان نمی دونم چرا واقعا سردر گمم که چرا مهدی این طور رفتار می کنه و دیگه حمایتی در کار نیست الان تحمل شرایط کاری برام واقعا سخت شده ما یک گروه 3 نفره هستیم من مهدی و خ احمدی وقتی توی این گروه هستم دیگه شاد نیستم چون مهدی خیلی سرد شده و تازه با خ احمدی شروع می کنن حرف زدن و خندیدن انگار 1 جورایی می خوان هرس من و در بیارن البته بیشتر احمدی .(البته ناگفته نباشد که به نظرم مهدی هم از چیزی ناراحته ؟؟؟)<br>1سری چیزها هم هست که شاید بهتون کمکم کنه اینکه خ احمدی با همسرش مشکل داره و بارها به من گفته بود که مثل راهبه ها زندگی می کنه در ضمن این خانم دیپلم هم نداره و فقط 1 سری کارهای اپراتوری را انجام می ده . و کار های فنی با من و مهدی البته مهدی کاردانی کامپیوترومن لیسانس کامپیوتر دارم و اینکه حرف ها و بحث های احمدی اینقدر زیاد بود که تقریبا بچه های دور و برمون هم از این موضوع خبردار شدن همه بهم می گفتن درست برخوردش مثل 1 مادرشوهر می مانه که عروس پسرش را ازش می گیره !!!!!! میدونید من واقعا ناراحت ونگران برخورد مهدی با خودم هستم درسته که ما منطقا به این رسیدیم که باید از هم جدا باشیم و به تعبیر خودم باید برا مهدی کمرنگ تر بشم اما چی شده که توی این 1 هفته مهدی ازین رو به اون رو شده خ احمدی حرفی زده ؟چیزایی تو گوشش خونده ؟؟؟؟خ احمدی به مامان مهدی حرفی زده ؟؟؟؟؟؟ مهندس به مهدی چیزی گفته ؟؟؟؟؟؟ مهدی خودش ازم ناراحته ؟؟؟؟؟؟<br>تورو خدا کمکم کنید نمیدونم می تونم با مهدی حرف بزنم یا اصلا درسته که با هاش حرف بزنم یا اصلا بهش چی بگم ؟ من هم همین طور سرد باهاش بخورد کنم یا نه مثل قبل از صمیمیتمون گرم و شاد ؟؟؟ اگه هم قراره ازهم جدا شیم این طوری برام خیلی سخته حدودا 1 ماه می شه شب و روزم اشک و غمه طوری که خونه هم بهم گیر میدن و من هم شرایطه کاری را بهونه می کنم البته توی این 1 هفته اخیر دیگه بد تر راستی مهدی قبلا از خ احمدی خیلی می نالید و ناراحت بود و احساس شعف و شادی می کرد که من توی گروهم اما الان نمی دونم راستش اون روز که باهاش حرف زدم حتی خیلی از حرف هایی راکه در مورد خانم احمدی زده بود یادش هم نبود یا شایدم تظاهر می کرد خودش که می گفت الان هم به تو احتیاج داریم اما حرف و عملش یکی نیست من دختر شادی بودم اما توی این مدت هم افسرده ام هم دیگه احساس شادی و لذت توی زندگی را از دست دادم و واقعا احساس اضطراب میکنم من مهدی را واقعا دوست داشتم و دارم دلم می خواد حداقل بگه جریان چیه ؟ و مثل قبل از صمیمیتمون با هم خوب شیم . ببخشید خیلی حرف زدم اما واقعا احتیاج به کمکم دارم . آیا می خواد من و ازخودش دور کنه آیا هنوز دوستم داره ؟؟؟؟ بهم می گفت تصمیم جداییمون برا من بوده چون می ترسه نتونه خوشبختم کنه؟؟ راستی من الان دارم سعی می کنم به همه خوب و شاد باشم اما در دلم غم بزرگی هست اگه مهدی به روم بخنده بروش می خندم اگه نه من همون طورم .<br>کمکم کنید <br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
کاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.