ناشناس
سوال 563029
سلام<br>من در دوران عقد هستم.یک سال و پنج ماه.<br>احساس های بدی پیدا کردم نسبت به شوهرم و خانوادش،یه جور تنفر بعضی وقتا دلم نمی خواد ببینمش.من توی خانوادشون از همه کوچکترم انها سه تا فرزند هستند البته دختر اول که همون بچه اولم هستش تو 20 سالگی تصادف کرده مرده بعد شوهر منه بعد خواهرش که 11 سال از منبزرگتر بع برادرش که 8 سال از من بزرگتره شوهرمم 16 سال از من بزرگتره.همسرم تو 9 سالگی پدرش از دست داده و تقریبا از بعد فوت خواهرش،تمام مسولیت خونه بر عهدش بوده.خانواده مذهبی ای هستند(مثل ما)خانواده دار هستند ولی یه جوری هستند.هیچ کدوم از بچه ها غیر از شوهره من ازدواج نکردن(خواهرش یه جورایی ترشیدس!)به خاطر همین من توی خونشون احساس تنهایی می کنم.همسرم دیپلم داره(درس خون بوده ولی به خاطره فوت خواهرش کنکور نمی ده)بسیار اجتماعی و خوش فکره،بسیار با اراده،از نظر قیافه(که خب العان 37 سالشه اصلا نشون نمیده)مهربان و دلرحم،و فوق العاده حرف زن و زبون دار(همه چی دون)<br>من فرزند اخر یک خانواده 6 فرزنده هستم.پدرم دو ماه پیش فوت کرده.4 تا از خواهر و برادرام(2تا خواهر 2تا برادر)ازدواج کردن و فقط یکی از برادرام مجرده.از خانواده ای اصیل و فرهنگی هستم همه تحصیل کرده.هیشکی تو کار کسی دخالت نمی کنه همه سرشون تو زندگی خودشونه.من از طرف یکی از خواهرام اذییت می شم،دائم تو کارام نظر می ده و هر چی دلش می خواد می گه.<br>ما عقدیم ولی من واقعا همسر این آقا هستم<br>گاهی وقتا اصلا نمی دونم باید چی کار کنم و از همه چی می برم دلم می خواد فردا صبح که از خواب بیدار می شم زنده نباشم.،دلم می خواد برم یه جایی که هیچ کسی نبینم.از خواهر شوهرم متنفرم و روی شوهرم تا حدودی نفوذ داره.گاهی با هم تلپـــــاتی حرف می زنن که واقعا اعصاب من به هم می ریزن.مادر شوهرم بسیار پرتوقع،بسیار زیاد،فکر می کنه همه عالم باید در جهت راحتی و میل ایشون حرکت کنند.ولی من همیشه احترامشون نگه داشتم با وجود اینکه بارها برام مشکل درست کردن.<br>مشکل دیگه من مادرمه،هر بار که می رم خونه مادر شوهرم یا جای دیگه کلی من سین جیم می کنه اگرم براش تعریف نکنم بدش می یاد و از ان مادر زنایی که دوماد ذلیله و می گه من اون تعارف می کنم تا تو را بیشتر دوست داشته باشه.مادر شوهرت تعارف می کنم تا تورا بیشتر تعارف کنه و از این جور اراجیف..همیشه همیشه به جای سیاست داشتن تو کاراش خودش سبک می کنه با وجود اینکه از مادر شوهرم بزرگتره خودش سبک می کنه.بعضی وقتا از دستش دیوونه می شم.فقط تحمل مامانم خودش یه صبر ایوب می خواد بماند بقیه مشکلاتم.<br>شوهرم به خاطر اینکه مرد خونشون بوده،فرصت نکرده برا خودش خونه بسازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا داریم می سازیم(بعد از یک سال تازه زمین خریده و اشاءالله تا سه چهار ماه دیگه تکمیله)تا که بهش می گم بجنب من خسته شدم از آوارگی می گه من نهایت سعیم می کنم تو چرا من درک نمی کنی؟تو دیگه چرا؟<br><br>تو رو خدا من راهنمایی کنین.دیگه اصلا نمی دونم چی درست و چی غلط.دارم دیوونه میشم<br>من یه اسم مستعار انتخاب می کنم و کنارشم شماره نامم می ذارم تا راحتتر پیدام کنین<br><br>یاسی-1<br>لطفا نمایش خصوصی در بیارین و برای ایمیلم بفرستین
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.