ناشناس

سوال 567200

سلامامیدوارم خوب و سلامت باشید و بتونید کمکم کنید.من تو سن 18 سالگی با یک نگاه عاشق یه دختر شدم و پس از 4 سال باهاش عقد کردم و پس از 2 سال عقد بودن عروسی کردیم. خیلی دوستش دارم و اون هم واقعا من رو دوست داره. اما حدود 4 سال پیش یعنی زمانی که تازه عروسی کرده بودیم. یکی از دانشجوهام که 1.5 سال ازمن کوچکتره بهم نزدیک شد و به بهانه درس و کار پژوهشی ساعت ها با من وقت می گذروند. تا اینکه بهم ابراز علاقه کرد. منم بدم نمی یومد ازش زیبا و جذاب بود. خیلی خوب حرف می زد و با شخصیت. ابتدا بهش گفتم نه نمی تونم من متاهلم. اما اون عقب نکشید. و رابطه ما شروع شد. خیلی طول نکشید که با هم صمیمی شدیم. اون بهم گفت که تو دوران عقدش طلاق غیر رسمی گرفته و خیلی از اسرار زندگیشو مخفی می کرد. بعد از 2 سال رابطه عاطفی که البته پر از فراز و نشیب بود ،چون من دوست نداشتم به همسرم خیانت کنم، همش دنبال این بودم که رابطه رو قطع کنم اما اون اجازه نمی داد. خیلی ثابت قدم بود. تا اینکه همه واقعیت رو بهم گفت. گفت که فرزند طلاق و پدر و مادره واقعیش دوباره ازدواج کردن و خانوادش متلاشی شده به همین خاطر با تمام نفرتی که از شوهرش داره و چون پشتوانه ای نداره می خواد برگرده به زندگیش. من چون دوستش داشتم خیلی برام سخت بود. باز خواستم ازش جدا شم. اما اون با اسرار سعی داشت من رو نگه داره کنارش. می گفت حامی معنوی من تو هستی. اگر تو رو از دست بدم پیش کی آرامش بگیرم. لازم که بگم تو این مدت با همسرم دوست شد. و با هم دوست های خوبی شدن. تا اینکه تابستا امسال دیگه نمی تونستم بپذیرم با یک زن شوهر دار رابطه عاطفی داشته باشم. و به یک بهانه کوچیک او نو با توهین از خودم روندم. عذاب وجدانم شروع شد. فکر نمی کردم اینقدر عاشقش باشم. سه ماه همش خودمو کنترل کردم که رابطه دوباره شکل نگیره اما شکست خوردم بیشتر از این بابت که از خودم دلگیرش کرده بودم از عذاب می کشیدم. آذر امسال دوباره شروع کردم به برقراری رابطه. خیلی منت کشیدم تا تونستم راضیش کنم منو ببخشه. اما این رابطه دیگه مثل قبل نبود. هر دومون به شدت دلباخته هم شدیم. من به شدت دوستش دارم. اون هم همینطور. اما هر دومون هم می دونیم که رابطمون اشتباه. اون از شوهرش نفرت داره. پیش چند تا روان شناس هم رفته و وقتی باهاشون صحبت کرده بهش گفتن باید طلاق بگیری اما چون پشتوانه ای نداره نمی تونه. تنها پشتوانش منم. که منم زندگیمو دارم. متاسفانه باید بگم که اونو بیشتر از همسرم دوست دارم. اون همونی که من می خوام. من با یک نگاه عاشق زنم شدم و بعد شناختمش (تا قبل از عقد با هم رابطه ای نداشتیم).اما خیلی خوبه هیچ مشکلی نداره دیوانه وار عاشقمه، زیباست، زن زندگی. اما اونو کم کم شناختم و عاشقش شدم. اون برام خیلی جذاب. رابطم با این خانم خیلی زیاده. اصلا بدون اون بی تاب می شم. حتی تو زندگی رویاییمون بچه هم داریم. شما می گید قطعش کن. والا صد باز خواستیم اما هر بار تصمیم گرفتیم قطعش کنیم. فرداش با هم یه جایی قرار گذاشتیم و قربون صدقه هم رفتیم. اون جدیدا میگه من خیلی بهت حساس شدم. نمی تونم کنار یک زن دیگه ببینمت. می خوام پاتو از زندگیم بکشم بیرون. اما من جلوشو می گیرم. ما هر دو متاهلیم. آدم های بی ایمانی هم نیستیم. نماز و روزمون سر جاشه. بجزیک بار هم همین اواخر که همدیگه رو در آغوش گرفتیم. و بعد هم پشیمون شدیم. البته بیشتر اون و قول دادیم که تکرار نکنیم. هیچ رابطه جسمی نداشتیم. اما دیوانه وار همدیگه رو دوست داریم. نمی دونم چی کار کنم. خیلی با هم تو این سه چهار سال پیش رفتیم. بار ها به خودمون گفتیم بیا فقط همکار باشیم (چون می خواستیم یک جا با هم باشیم، 2 سالیه که همکاریم. من مدیرش هستم) اما نمیشه. کمکم کنید. همونطور که نوشتم فوق لیسانس هستم و مدرس دانشگاه. خواهش می کنم...

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
کاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.