ناشناس

سوال 57209

به نام خدا<br />دختری هستم 20 ساله. 7 ماه ییش ازدواج كردم و این ازدواج با رضایت خودم بود چون خیلی تعریف همسرم را شنیده بودم ولی متاسفانه با اینكه مدت مدیدی از ازدواجمان می گذرد هیچ علاقه و محبتی نسبت به همسرم ییدا نكرده ام و به شدت از انتخابم یشیمان شده ام<br />من فرزند دوم خانواده هستم یدرم بسیار خانواده دوست و شاید بتوان گفت خانواده یرست است و من به معنای واقعی كلمه عاشق بدرم بودم زیرا او مرا خیلی درك میكرد من همیشه –در ایام دختری- احساس میكردم از لحاظ روحی خیلی به یدرم نزدیك هستم و همیشه ارزو داشتم همسرم مانند یدرم مرا درك كند<br />ولی متا سفانه همسرم اصلا مرا درك نمیكند و من احساس می كنم ما در دو دنیای جدا از هم زندگی می كنیم<br /><br />نكته ی دیگر اینكه یدرم همیشه بزرگترین مشوق من بود من به كارهای تبلیغی بسیار علاقه داشتم و با چندی تن از دوستانم – كه همگی دانشجو هستند- هر هفته جلسلت مذهبی داشتیم و یدرم همیشه مشوقم بود ولی همسرم زیاد خوشش نمی اید من از این كارها بكنم ( با وجود اینكه ایم مسئله قبل از عقد مطرح شده بود و او اینرا یذیرفته بود)<br /><br />نا گفته نماند كه من قبل ازا زدواج خارج از ایران زندگی می كردم و بعد از ازدواج به ایران امدم و از والدینم دور هستم.<br /><br />به هر حال با اینكه می دانم كار از كار گذشته ارزو دارم كه یه طوری به اغوش گرم خانواده ام بازگردم و از این برزخ نجات ییدا كنم<br /><br />از تمام وجودم به مادرم غبطه میخورم كه همچون همسر خوبی –یعنی یدرم- دارد <br />زیرا همه ی زندگی مادرم همراه با عشق است خوش به حالش.... كاش من جای مادرم بودم و همسری چون یدر عزیزم داشتم.. ای كاش... ولی افسوس..<br /><br />امیدوارم بتوانید مرا یاری كنید..<br />برایم دعا كنید..

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
خانم عزیز، خوشحالم كه با ما تماس گرفتید . عزیزم شما چند مسئله را عنوان كرده اید : یكی اینكه عاشق پدرتان بوده اید و همیشه دوست داشته اید كه همسری مثل پدرتان داشته باشید. خوب شما پدرتان را در نقش پدر-فرزندی دوست داشته اید و باید این را می دانستید كه به هر حال علاقه شما به همسرتان متفاوت است با این علاقه ، و بهتر بود آرزو می كردید كه همسری مثل پدرتان از لحاظ مثلاً اخلاقی و یا هر مورد دیگری كه در پدرتان می پسندید باشد تا بتوانید احساس رضایت داشته باشید . و چون دوست داشته اید كه او هم مثل پدرتان شما را دوست داشته باشد بهتر بود از ابتدا این دقت ها را به خرج می دادید تا نتیجه بهتری بگیرید.
همچنین در مورد مسائل دیگر مثل دور شدن از خانواده كه حالا تحمل این دوری برایتان مشكل شده ،بهتر بود كه از ابتدا و قبل از ازدواج به این مسائل منطقی تر فكر می كردید تا بهتر بتوانید تصمیم بگیرید و مشكلی برای خود و همسرتان بوجود نیاید .
به هر حال شما با این شرایط (كه من چندان از آن با اطلاع نیستم ) ازدواج كرده اید و همسری را برگزیده اید كه حتماً به دلایلی واجد شرایط شما بوده اما این مسائلی را كه در حال حاضر شما را ناراحت كرده ، آن موقع در نظر نگرفته اید و در رویاهایتان فكر كرده اید كه انشاءالله این مسائل هم حل است . خوب متأسفانه در این زمینه موفقیتی نداشته اید حالا چه باید كرد ؟ یا باید جدا شوید و به زندگی قبلی برگردید ( كه مطمئن باشید دیگر نمی توانید آن گذشته را برای خودتان بوجود بیاورید چون آن ایام مربوط به زمان تجرد و نوجوانی شما بوده و حالا فرق كرده است . وحالا اگر برگردید درصد خیلی كمی وجود دارد كه آن دوران خوش را دوباره بتوانید به خوبی تجربه كنید).
راه دیگر و بهتر این است كه بمانید و خودتان و همسرتان را با وضعیت جدید وفق بدهید، به این ترتیب كه: من به شما نمی گویم كه شما خودت را وفق بده بلكه از همسر شما هم می خواهم كه او هم با شما خودش را سازگار كند و همه این توافق یك طرفه نباشد و برای حل این موضوع هم بهتر است كه دونفری به یك مشاوره ازدواج بروید تا بهتر بتوانید به درك متقابل نسبت به هم برسید چون اگر من مثلا به شما بگویم شما آن عشق پدری خود را به كنار بگذار و فقط به همسرت فكر كن و حسادت او را هم نسبت به پدرت تحریك نكن، این حل مسائل نیست بلكه بهتر است شما تا حدودی این مسئله را در خودت تعدیل كنی و همسرت هم این مسئله را در شما تا حدودی بپذیرد تا انشا ءالله فقط به یك طرف فشار نیاید . به امید موفقیت شما در زندگی آینده تان . ( كارشناس بخش اجتماعی - كد 1 )