ناشناس
سوال 574392
با سلام خدمت شما <br>عیدتان مبارک<br>ببخشید من یک فامیل دارم که چند شب پیش آمد خانه مان(تنها بودم) پسری است شاید 27 ساله یا بیشتر(30 سال)مجرداست.کار وشغل ندارد وفرزند سوم است <br>این شخص در کودکی پدرش را از دست داده،وازشاید همان زمان ، تحت سر پرستی عمویش قرار گرفته(مادرش زنده است ولی ازدواج کرده،فکر کنم از همان کودکی پسرش ازدواج کرده)من خودم 21 سالمه وتا جایی که یادمه از زمانی که چند سالم بوده شاید(5 یا6 ساله) این شخص تحت سرپرستی عمویش بوده،ولی مثل اینکه عمو وبعضی از پسر عمو هایش با او رفتار خوبی نداشته اند تا جایی که وقتی به خانه ما آمد حدود ساعت شاید 9 یا 10 شب بود واین وقتی اذیت هایی که دیگران ویا عمو وبعضی پسر عموهایش را تعریف می کرد زیاد گریه کرد،طوری که وقتی نگاه کردم دیدم ساعت 12.5 بود،وشاید در اکثر (اگر نگویم در تمام مدت) این زمان گریه می کرد وتعریف می کرد(در حالی که من فکر می کردم آدم قوی وبا ثباتی است)البته شاید کمی هم حساس شده بود در اثر از دست دادن پدرش ورفتار دیگران را بی اعتنایی به خود حمل می کرد،نمی دانم!<br>وفقط از چند نفر خاص تعریف کرد وراضی بود ،یکی دایی اش ودیگری یکی از پسر عمو هایش ونفر سوم پدرم بود،البته از دایی اش هم گله داشت<br>تمام این حرف ها ودرد دل ها وگریه ها را کرد تا این را بگوید که محبت های پدرم به او باعث شده که او عاشق پدرم باشد(البته من ندیده ام که پدرم محبت چندانی به او بکند)وخودش می گفت :پدرت محبت چندانی به من نکرده اما همین محبت ها هم باعث شده که از او خیلی خوشم بیاید وعاشقش باشم ،مثلا می گفت شاید در حد دایی یا پسر عمویش محبت کرده باشد اما نمی دانم چرا به او محبت بیشتری دارم ومی گفت از سالهای پیش وتقریبا از زمانی که من(نویسنده)تقریبا 10 ساله بودم وویا حتی کوچکتر بوده ام،به پدرم محبت زیادی داشته ،(البته چند مورد رو هم گفت مثلا گفت یک بار که ایام عید به تفریح رفته بودیم(اقوام)وقتی که می خواستند تیرندازی کنند،هر کس پسرش را می برد تا تیر بیاندازد ومن نه می توانستم بروم جلو ونه از آنجا برم،وهیچ کس به من توجهی نمی کرد،تا اینکه پدرت آمد ودست من را گرفت وبرد وگفت تیر بیانداز واز ازاین قبیل)<br>خلاصه اینکه می گفت عشق به پدرت باعث شده که من حتی فکر ازدواج را هم نکنم(تقریبا با حال گریه می گفت)ومی گفت هر چه می کنم ودور می شوم تا فراموش کنم ،نمیشود وهمیشه در انتظارم تا ببینمش،<br>وهر وقت می بینمش می لرزم واز این قبیل حالتها،(حالتهایی که آدم های عاشق دارند)(خودمم هم می فهمم چه می گفت ،چون قبلا شاید عاشق یک نفر شده ام)<br>البته این شخص معتاد هم شده متاسفانه،من فکر می کردم مدت کوتاهی است معتاد شده(چون قبلا پیش ما(اقوام)در یک کوچه زندگی می کرد اما من فکر می کردم از زمانی که رفت ،معتاد شد)البته خودش می گفت که دیگر بی محبتی های دیگران برایش مهم نیست،اما حداقل زمانی که یکی از آنهایی که دوستشان دارد،به او بی اعتنایی کرده اند رفته ومواد مصرف کرده،که چند مورد را بیان کرد،<br>حتی پدرم واقوام بعد از اینکه فهمیدند معتاد شده ،مثلا پدرم سعی کرد کمکش کند وپدرم به او گفته بود که تو یک قدم بردار وما 5قدم برایت بر می داریم،ولی مثل اینکه اعتماد نداشت،چون می گفت که من تا حالا چند با به مدت چند ماه ترک کرده ام ولی کی متوجه شد؟(نمی دانم شاید انتظار دارد او را ببرند وبه او محبت کنند ودر کنارش باشند تا برود وباور بکند)من به او گفتم دوباره برگرد به پیش اقوام ودر جمع باش اما زیر بار نمیرود<br>لطفا راهکارهایی برای رهایی این شخص از محبت زیادی که به پدرم پیدا کرده وبه قول خودش سالها است با اوست وحتی باعث شده از ازدواج دست بکشد،بفرمایید<br>واعتیادش را چه کند؟<br>البته دو خواهر دارد که ازدواج کرده اند وآنها را دوست دارد<br>واز مادرش هم خیلی گله داشت وحتی از مادرش بدش می امد ومی گفت برای دیگران با محبت است اما برای من که پسرش هستم محبتی ندارد وخیلی گله وشکایت داشت از مادرش ورفتار اطرافیان<br>خود من که فکر نمی کردم این شخص چنین درد هایی در سینه اش داشته باشد ،چون در ظاهر آدم قوی ومحکمی تصور می شد<br>تشکرومعذرت به خاطر طولانی شدن
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخبا سلام.
دوست عزیز نداشتن نقطه اتکا در زندگی و احساس بی توجهی و بی حمایتی می تواند خطرسازهای فراوانی برای یکفرد باشد . احساس این که برای هیچ کس اهمیت چندانی نداری و یا احساس طرد شدگی از سوی دیگران می تواند زمینه ساز اعتیاد در فرد باشه .
پیشنهاد بنده این است که به طرقی او را به سمت خود جلب کنید . توصیه های مستقیم شاید خیلی کارساز نباشد اما داشتن برنامه برای جذب او و حمایت های غیر افراطی و محبت و پشتیبانی از او برای سامان دادن به زندگی می تواند احیای او باشد . لذا حتما میزان علاقه او به پدر را به اطلاع پدر برسانید تا با آگاهی بتوانند حمایت های لازم را داشته و در کنار این حمایت ها او را برای ترک آماده سازید . هرچه میزان جلب و پذیرش بالاتر باشد امادگی برای اقدام و ترک افزایش می یابد .
پس از این که رابطه صمیمانه و دوستانه میان پدر شما و ایشان افزایش پیدا کند حالت های فیزیولوژی ایشان از بین می رود . "البته اگر این علاقه به کشش های جنسی نزدیک نباشد "
مراقب باشید که حمایت باید تعریف شده باشد و به وابستگی زیاده از حد او نیانجامد بلکه تنها استارتی برای حرکت باشد .
دوست عزیز نداشتن نقطه اتکا در زندگی و احساس بی توجهی و بی حمایتی می تواند خطرسازهای فراوانی برای یکفرد باشد . احساس این که برای هیچ کس اهمیت چندانی نداری و یا احساس طرد شدگی از سوی دیگران می تواند زمینه ساز اعتیاد در فرد باشه .
پیشنهاد بنده این است که به طرقی او را به سمت خود جلب کنید . توصیه های مستقیم شاید خیلی کارساز نباشد اما داشتن برنامه برای جذب او و حمایت های غیر افراطی و محبت و پشتیبانی از او برای سامان دادن به زندگی می تواند احیای او باشد . لذا حتما میزان علاقه او به پدر را به اطلاع پدر برسانید تا با آگاهی بتوانند حمایت های لازم را داشته و در کنار این حمایت ها او را برای ترک آماده سازید . هرچه میزان جلب و پذیرش بالاتر باشد امادگی برای اقدام و ترک افزایش می یابد .
پس از این که رابطه صمیمانه و دوستانه میان پدر شما و ایشان افزایش پیدا کند حالت های فیزیولوژی ایشان از بین می رود . "البته اگر این علاقه به کشش های جنسی نزدیک نباشد "
مراقب باشید که حمایت باید تعریف شده باشد و به وابستگی زیاده از حد او نیانجامد بلکه تنها استارتی برای حرکت باشد .