ناشناس
سوال 601191
با سلام من پسری22ساله هستم.مشکل من از تابستان سال85شروع شدحدودا17سال داشتم که دخترعموی12سالم که پنجم راتمام کرده بود(5 سال و3ماه اختلاف سنی)ازطریق پسرعموی کوچکترم به من پیشنهاد دوستی داد.من این پیشنهاد دخترعمویم رابه حساب بچگی اوگذاشتم امارفته رفته وبعد ازاینکه توجه ام به اوجلب شده بودوبه کارها ورفتارهاش فکرمیکردم متوجه شدم بیشترازسنش می فهمه.منم پسر چشم و گوش پاکی بودم چون خانواده هامون خانواده های معتقدی بودند.بهمین خاطرمن باخودم فکرکردم اگه به پیشنهادش جواب ندم میره با یکی که نمیشناسه کیه دوست میشه به راه خلاف کشیده میشه.من بااین نیِِّت(ونه ازته دل)بهش گفتم باهات دوست میشم اماغافل ازاینکه رفته رفته بهش وابسته شدم.رابطه ی ما به صورت پنهانی(که اون دوست داشت نامه بنویسیم)ادامه داشت.به خاطر یه سوتفاهمی که پیش اومده بود چند ماه باهم قهرکردیم ولی من براش یه کادوخریدم وازدلش درآوردم.ازاون موقع رابطه مون تلفنی شده بود.سال86 بودو اون اول راهنمایی روتموم کرده بود ومن ازکنکورقبول نشدم ودوران بحرانی روتجربه میکردم.تقریباً هرروزباهم صحبت میکردیم واون منوتشویق میکردواسه سال بعدخوب درس بخونم تادانشگاه قبول شم.من باانگیزه زیادی که بهم میدادداشتم باقدرت درس میخوندم ونتیجه اش روهم دیدم ودرکنکور87مهندسی عمران دولتی تبریزقبول شدم.دیگه حالم خوب شده بود وهرموقع باهم صحبت میکردیم من بهش میگفتم که بایدکم کم رابطه مون روازحالت پنهانی دربیاریم وبه خانواده هامون اطلاع بدیم.اما اون میگفت هنوززوده.من احساس میکردم اون نگران من بود تا یه وقت تودانشگاه باکسی دوست بشم اما من اهل این جورحرف ها نبودم ونمیتونستم به عشقم وکسی که قبولی کنکورم رومدیون اون بودم خیانت کنم.نمیدونم چرادنبال بهانه بود تا ازمن جدا بشه اینونمیگفت اما رفتارش نشون میداد.تااینکه یه روز(پاییز87)همون پسرعمویی که واسطه شده بود بهمون گفت عمه مون به رابطه من ودخترعموم شک کرده وگفته هرچه زودتررابطه مون روتموم کنیم.ازاون روزرابطه ما بهم خورد ومن لطمات شدیدی تو درسم بابت خلائی که تو زندگی ام اتفاق افتاده بودخوردم اما حاضرنشدم اینبارهم پا پیش بذارم واسه آشتی.من تابستان88منتظربودم تازنگ بزنه ومساله روتموم کنیم اما اون این کاررونکردعلیرغم اینکه هرازچندگاهی توی رفت وآمدهامیدیدم که داره نگاهم میکنه انگارکه میخوادچیزی بگه.اون سال اون ازتیزهوشان قبول شدودیگه تقریباًمنوفراموش کردومن تویه فرصت به نشانه اعتراض تمام نامه هایی که واسم نوشته بود روپس دادم همراه بانامه ای که توش اونومتوجه اشتباهاتش کرده بودم.من انتظارداشتم اون به نامه من جواب بده امابازهم اون این کارونکرد.ازاینکه حقیقت واسم پنهان مونده بود دلگیربودم تااینکه تابستان89نتونستم تحمل کنم وبهش زنگ زدم ازش حقیقتو پرسیدم اما اون گفت چیزی ازحرفهای پسرعمومون یادش نیست و اون فقط به خاطردرسش رابطه مون روقطع کرده این درحالی بودکه من چند باربهش گفته بودم که اگه من مزاحم درس خوندنش هستم رابطه مون روتموم کنیم امااون مخالفت میکرد.اون بهم گفت بیا همدیگرو فراموش کنیم تاهم من وهم خودش توزندگی خوشبخت شیم.ولی همچنان حقیقت برای من پوشیده موندومن حرف هاش روباور نکردم.اما مشکل من اینجاست که اون با اینکه گفته بیا همدیگرو فراموش کنیم هنوز هم داره با بعضی نگاه هایی که من روبه یاددوران خوش گذشته مون میاندازه اجازه نمیده که فراموشش کنم.نمی دونم که آیا دوباره دوست داره باهم باشیم یامی خواد اذیتم کنه؟الان اون سوم دبیرستان میخونه و من سال سوم دانشگاهم
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.