ناشناس
سوال 685489
خانواده و ازدواج<br>ضمن عرض سلام وتشکر.<br>1- دختری 27 ساله ،مجرد و تحصیلکرده یک رشته مهندسی یکی از دانشگاههای خوب تهران و فرهنگی در یکی ازشهرستان ها هستم.<br>2- تا کنون خواستگارانی داشته ام که هر کدام به دلایلی به سرانجام نرسیده اند.موارد زیادی نبوده اما کم هم نبوده اند،در یکی دو مورد اخیرش قضیه تا جاهایی پیش می رفت اما علی رغم نظر مثبت من از طرف آقایون منتفی می شد .هر چه فکر می کنم دلیلش را نمی فهمم چون ایراد خاصی متوجه من و خانواده ام نیست،.مورد آخر که پیش آمد نظر من تا حد زیادی مثبت بود اما باز هم قضیه را به خدا سپرده بودم که آنچه خیرم است را برایم پیش بیاورد ،در تمام مراحلش مناجات استخاره(طلب خیر) امام سجاد از دستم نمی افتاد.با وجود گذشتن 6 ماه از آن قضیه هنوز هم فکرم مشغول آن است.هر بار کسانی که در آن مورد واسطه بودند را می بینم واقعا اذیت می شوم، حتی تا حدی دلبستگی هم در من به وجود آمده که با آن مبارزه می کنم.<br>3- .سالهای زیادی است که برای ازدواج خوب به طور جدی دعا می کنم چون احساس تنهاییو نگرانی شدیدی می کنم. اما نمیدانم چرا صلاح من بر این کار نیست و جواب نمیگیرم.<br>4- من خانواده بسیار مذهبی دارم.قضاوت دیگران در مورد خودم هم همین است .همواره سعی کرده ام اهل بسیاری از خوبیها باشم و حریم دینم را سفت و سخت نگه دارم ،اگر خطا یا سهل انگاری انجام میدادم خودم را جریمه می کردم. اما الان شرایطم به گونه ای شده که اگر بخواهم راحت بگویم به خاطر ازدواج نکردن حتی دارم مشکل اعتقادی پیدا می کنم،نمازی که قبلا همه عشق من بود را تنها از سر تکلیف می خوانم . بسیاری از خوبیهای گذشته خودم را زیر سوال میبرم همه انگیزه هایم را کم کم دارم از دست می دهم .شادی ها و لذت های دنیا برایم بی معنی شده.تا حد زیادی بد اخلاق و بسیار کم حوصله شده ام و برای اینکه این حالت هایم را به دیگران نشان ندهم یا بعضا برخورد ازار دهنده ای مثلا با پدر و مادرم نکنم مجبورم در بسیاری از مواقع خود خوری کنم و همه چیز را در خودم بریزم،چون اصولا ادم راحتی نیستم و تا حدی در این موارد مغرورم و دوست ندارم با هر کسی درد دل و خود را سبک کنم.<br>4- یک روز همه آرزویم این بود که با فردی ازدواج کنم که مرا برای نماز شب بیدار کند،با هم در راه دین و خدمت به خلق قدم برداریم و....اما الان بهترن ساعات جوانیم در ناراحتی و غصه خوردن و گریه می گذرانم .احساس می کنم نزد خدا هیچ آبرویی ندارم و شوقم را برای دعا کردن هم از دست داده ام.<br>5(نگویید که افسردگی گرفته ام ،واقعیت های ذهنیم را گفتم که بهتر بتوانید کمکم کنید.<br>خواهش می کنم راهنمایی نکنید سرت را به سرگرمی های مفید ، ورزش ،کار ، درس ،دوست ...گرم کن که همه ی این راهها را رفته ام).لطفا خصوصی جوابم را بدهید.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.