ناشناس

سوال 713708

سلام خسته نباشید برادرمن متولد68هست 4سال بودبایکی ازآشناهای دورمون دوست بود 3ماه بیش ازدختره خواستگاری کردیم باباش گفت عموم فوت کرده بعدازیه هفته بیاین ماهم خوشحال مسافرت رفتیم اونجابودیم که خبردادن دختره ازدواج کردیکی گفت به زور دادنش یکی گفت زیرسرداشت برادرمن از اون روز افسردگی گرفته نه بخودش میرسه نه غذامیخوره دائم گریه میکنه میگه من تاعمردارم فراموشش نمیکنم سه روزبیش به خواهرم گفته دختر واسم بیداکنید خوشحال بودیم خوب شده میخندید غذامیخورد تااینکه امروزسایت تبیانو معرفی کردم حرفاشو برای شما نوشت اماحالش دوباره بدشدگریه کردعکس دخترونگامیکرد گریه میکردآخرشم زدبیرون فکرکنم با ایمیلhamedman35@ymail.com اومده بیام داده بااین شرایطش وحرفایی که به شما زده مابرای بهبودحالش چیکارکنیم؟ ازدواج براش زود نیست به مشکلی برنمیخوره؟ خواهش میکنم نگین من به شما بیام دادم. مرسی

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
با سلام
خواهر عزیز بنده پیام برادرتون رو مشاهده کردم و پاسخ دادم . به هر حال باید درک کنید که او داغدار یک رابطه 4 ساله است و برای ترمیم ذهن خود به زمان نیاز دارد . در این میان نیازدارد تا هم اظهار احساس کند و مانند یک فرد داغدار تخلیه روانی داشته باشید و هم در کنار همدلی که برای ا و دارید او را به آینده امیدوار کنید . و آینده را برایش درخشان و شیرین و لذت بخش ترسیم کنید .

سعی کنید ا ورا ترغیب کنید تا ابتدا آرام آرام به زندگی عادی برگردد . فعالیت هایش را از سر بگیرد . ارتباطاتش را ترمیم کند . تفریح های خانوادگی داشته باشید . تا می توانید او را تنها نگذارید/ چرا که تنهایی منشا خیال پردازی و فکر های راجع به گذشته است و باعث میشود این خاطرات تازه تر شود .

هرگاه احساس کردید نسبت به گذشته اش بیشتر روال عادی را در پیش گرفته و می تواند از پس فعالیت های روزمره برآید به فکر ازدواج او باشید . البته اگر او در شرایط افسردگی از شما تقاضای کمک برای ازدواج می کند سعی کنید خواسته او را درظاهر مورد بی توجهی قرار ندهید . طوری نشان دهید که او احساس کند به فکرش هستید و به خواسته اش اهمیت می دهید . همین امر باعث میشود امیدش بیشتر و روحیه اش شادتر شود و روانش باز سازی شود .