ناشناس

سوال 784615

قسمت دوم:بنده هم به ایشان پیام دادم و خواستم که حقیقت مساله را جویا شوم، فهمیدم که واقعا همینطوره. بااین وجود از ایشان خواستم که خانواده اش را راضی کند که حضوری خدمتشان برویم. خانواده اش رضایت دادند. روز خواستگاری فرارسید و حرفها و اهدافم را برای خانوداه اش بیان کردم.آن روز حرفهای خانواده اش ظاهراً دم از توافق می زد؛ هرچند که "چندمورد سنگ جلوی پای من انداختند از جمله اینکه: زمان عقد بیشتر از یک سال طول نکشد، یا مثلا می گفتند که آیا می توانی در این مدتی که عقد و دانشجو هستی درآمد و شغلی داشته باشی"؟!!!(با اینکه دختر خودشان نیز دانشجوی پزشکیست و شرایط یک دانشجوی پزشکی را باید درک می کردند. بااین حال از ماخواستند که جواب قطعی را بعدا می دهیم.بعداز مدتی کوتاه، و بعد از چندبار تماس تلفنیِ مادرم با مادرشان، جواب منفی دادند و اینطور بیان کردند که "ازدواج در این شرایط، هم برای بنده و هم برای دخترشان زود است"! بعد از مدتی تفکر، و مشورت با چند تا از مجربان در این زمینه، از فکرش در آمدم و از ایشان نیز بخاطر این مدت، تشکر کردم.اما غرض از بیان این سناریوی طولانی!: الان بیش از یکسال است که از آن قضیه می گذرد.در این مدت چندبار ذهنم سمت ایشان رفت،ولی با مشورتی که با روانشناس دانشگاهمان داشتم،هربار خودم را توجیه می کردم که حتما به درد هم نمیخوردیم و قسمت نبوده.ضمنا این را خدمتتان بگویم که بااینکه از خیلی جهات شبیه هم بودیم، ولی یک اختلاف قابل توجهی که داشتیم، این بود که ایشان فردی به اصطلاح "هایپراکتیو" هستند و از این افرادی هستند که در آن زمینه ای که بهش اعتقاد دارند خیلی فعالند(مثلا ایشان در زمینه ی کارهای قرآنی و کانون قرآن و ...)؛ ولی بنده فردی هستم که زیاد به فعالیت شدید علاقه ندارم و ترجیح می دهم خودم را زیاد درگیر نکنم. مثلا اینطور است که اگر به عنوان مثال یک مسیر یک کیلومتری باشد، ایشان با سرعت 500 تا آن را طی می کنند و هراس از حادثه و اتفاقات نیز ندارند، اما بنده با سرعت 100 تا، و بااحتیاط و با ملاحظه تر آن مسیر را طی می کنم!در مورد این اختلاف نیز با ایشان صحبت کردم و ایشان بااینکه این ویژگی را داشت، اما معتقد بود که اگر همسر آینده ام-حال به هر دلیلی- مخالف فعالیت زیادم باشد، قبول می کنم، و اعتقاد داشت که رسیدگی به خانواده مهمتر از فعالیت هایش است.دلیل مشورت با شما این است که یک بار دیگر ذهنم سمت ایشان رفته است، ولی دیگر نمی توانم خودم را توجیه کنم؛ چرا که الان فکر می کنم که واقعا فقط و فقط خانواده اش سنگ بیجا جلوی پایم انداختند و توقع بیش از حد از بنده داشتند.خواهش می کنم در این زمینه بنده را راهنمایی بفرمایید.ایمیل اختصاصی بنده: saeid_mehrabi@ymail.com

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
کاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.