ناشناس
سوال 838981
&lt;p&gt;&lt;sub&gt;با سلام&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;<BR>&lt;p&gt;&lt;sub&gt;من و همسرم در دانشگاه در دوره کارشناسی ارشد با هم آشنا شدیم و این دوستی حدوداً 6 سال طول کشد. در زمان دوستی با هم مشکلی نداشتیم و حتی مدتی (6 ماه) هم خانه بودیم. از نظر مسائل سکس و درکی مشکلی با هم نداشتیم و تنها بحثمان سر مسئله ازدواج ود که همیشه می گفت از ازدواج متنفره &amp;nbsp;هیچ وقت حاضر نیست به خواستگاری بره. لازم به ذکر است که خانواده ها در جریان جزئیات نبودند و من از طرف خانواده ام خیلی تحت فشار بودم در عین حالی که خودم خیلی دلم می خواست که باهاش ازدواج کنم و زندگی مستقلی داشته باشیم. خانواده من مذهبی نیستند ولی یک سری عقاید مسخره دارند که درکشان خیلی سخته. مال شهر فسا استان فارس هستند. تا اینکه پس از این سال ها با اصرار من، قهر کردن و تهدید به رها کردنش به خواستگاری آمدند و بعد از 10 ماه عقد کردیم. حدود 4 ماه از عقدمان می گذره ولی مشکلاتم هر روز بیشتر میشه. چند روز بعد از عقدمان شبی مهمان داشتند و تا نیمه شب طول کشید و من تصمیم گرفتم خانه شان بمانم که مادرم نیمه شب حراسان زنگ زد و گفت چرا نمیای و ما میایم دنبالت و اعصاب منو بهم ریختن. منم برای توجیه ماندنم که خیلی هم دلم می خواست بمانم گفتم الان دیر شده و کسی نیست منو بیاره و ... در ضمن خانواده خودش خیلی مقید هستند و اصلاً با اینکه من شب اونجا بمونم مشکلی نداشتند چون من عقد کرده بودم. از شهر بابل هستند. فردای ان شب من با همسرم رفتیم منزل ما که مامان و بابام کلاً با من قهر بودند. راستی من سر برنامه مهریه خیلی زجر کشیدم که آخر هم حرف همسرم شد و من مهریه ندارم و فقط 14 شاخه گل مریم مثل مادرش مهرمه که مادر و پدر من موافق هر چه بیشتر بودن سکه ها بودند. این برنامه دو سه شب دیگر تکرار شد تا اینکه همسر من قاطی کرده و چنان شخصیتی از خودش نشان میده که هرگز ندیدم. به شدت کینه ای شده و منزل ما نمیاد و همش هم با غیظ غیبتشون رو می کنه و جلو دیگران تیکه میاندازه. لازم به ذکره که پدر و مادر ایشون خیلی اجتماعی هستند و فقط قربون صدقه میروند ولی خانواده من کلاً سرد هستند و هیچگاه ابراز احساسات نمی کنند. حالا این آقا فکر میکنه اونا حتماً با ایشون مشکل داشتند &amp;nbsp;واسه خودش از اینا یه دشمن اساسی ساخته که منو خیلی اذیت میکنه. من شخصیتاً آدم وابسته و عاطفی ای هستم. دلم می خواد باهاش ادامه بدم ولی نمی تونم خانوادمو در نظر نگیرم. اونم میگه اگه انقدر وابسته بودی اشتباه کردی گفتی ازدواج کنیم و به من دروغ گفتی که تحت فشارم و الانم منو بدبخت کردی. خواهش می کنم راهنمایی کنید که باید چی کار کنم. سعی کردم خلاصه توضی بدم وگرنه با جزویات یک کتاب میشه.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;<BR>&lt;p&gt;&lt;sub&gt;با تشکر&lt;br /&gt;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.