ناشناس

سوال 885792

با سلام و احترام.من 25 سالمه از تبریز الان بیش از یک ساله که با یه دختر همسن خودم عقد کردم با این توضیح که ما قبل ازدواجمون حدود یک سال و نیم با هم آشنا و دوست بودیم یعنی هم دانشگاهی بودیم و اونجا با همدیگه آشنا شدیم.و تقریبا بعد چند ماه از آشنایی مون خانواده هامون یه جورایی تو جریان دوستی مون بودن.خلاصه اینکه من هم اکنون سرباز معلمم و عقدمون درست وقتی بود که از دوره ی آموزش نظامی برگشته بودم و برای تدریس مدرسه میرفتم از 6 یا 7 ماه قبلش هم پدر و مادرش شرایطمو میدونستن که سربازم و ... و هم خودش هم خونوادش قبول کرده بودن شرایطمو!<br>تا اینکه درست روز بعد آزمایش مون به من یه چیزایی در مورد روابط مجردیش گفت در حالی که من قبل ازواج و تو دوستی مون چندین بار بهش اصرار کرده بودم که روابط و اعتقاداتشو کامل بهم بگه چونمن خودم هر چی که به زندگی مشترک مربوط میشد بهش گفته بودم،اما همسرم اون زمان که دوست دخترم بود و البته جدی ترین گزینه ازدواجم! چیزی به زبان نیاورد و اینطور ابراز کرد که فقط خواستگار داشته و با یه نفرم مدتی تلفنی صحبت کرده.<br>این قضیه بزرگ و بزرگتر شد مثلا" فردای عقدمون گفت که رابطه جنسی داشته و بعدتر ها از زیر زبونش اطلاعات بیشتری کشیدم که یه نمونش اینکه با وجود اینکه ازش قول گرفته بودم 2 ماه آموزش نظامی موبگذرونم و اونم دست از پا خطا نکنه ودر حالی که شیرینی خوردم بود و دسته گلم تو خونشون،یه رابطه دیگه ای دقیقا همون زمان شروع کرده بود ...!خلاصه الان تو برزخم زندگیم خیلی خیلی بی روح هست به همه چیز و همه کس مشکوکم و متاسفانه باید بگم خیلی دوسش دارم و براش می میرم حتی با این همه بلا که به سرم آورده و بی دلیل عاشقشم اما خیلی تلاش کردم خودمو به آب و آتیش زدم تا کاراشو فراموش کنم و ببخشمش اما رفتار زمان حالش و بی محلی ها و بی خیالی هاش اجازه نداده!<br>در زبان و پیش بقیه اینطور وانمود میکنه که اونم دوسم داره وعاشقمه اما نه من چیزی نمی بینم!!؟<br>باید اینم بگم که هم قبل ازدواج و هم بعد ازدواج منحصرا" به خاطر خیانتش رفتیم پیش مشاور روانشناس و خانواده،اما گفته های اونم دوایی نداشت.<br>کمکم کنید چیکار کنم بعضی وقتا تا حد خود کشی هم پیش میرم و از طرفی هم نمیخوام آبروی نامزدم و انتخاب خودم بره زیر سوال.خواهش میکنم راهنمایی ام کنید طوری که اثر بخش باشه و زندگی مو نجات بده که هزینشم هر چی باشه پرداخت میکنم.با تشکر ببخشید که سرتونو به درد آوردم.<br><br>

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
باسلام
کاربر گرامی این احساسی که الان شما دارید عشق نیست فقط وابستگی است که در اثر ادامه یافتن رابطه ایجاد شده است.وقتی این قدر به این خانم بی اعتمادید که حتی هنگام سربازی رفتن از وی قول می گیرید که به شما وفادار بماند، به نظرتان این خانم همسر مناسبی برای شما می شود؟
می تواند در اینده دامانی پاک و مناسب برای تربیت فرزندان داشته باشد؟ تا کی می خواهید در برزخ باشید؟ تا کی می خواهید به  همه چیز شک کنید؟این سبک زندگی قطعا نمی تواند ادامه یابد.توصیه جدی دارم که تا در دوران عقد هستید این رابطه را تمام کنید . الان جدا شوید بهتر از  این است که بعد از ازدواج و با حضور یک کودک معصوم این کار را بکنید.
اعتماد سنگ بنای ارامش در زندگی است. چیزی که شما الان ان را ندارید.
حال خوب فکر کنید که واقعا ادامه این رابطه به نفع شماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با تشکر از تماس شما