ناشناس
سوال 918674
. از طرفی خونواده من از من پرسیدن چی شد؟ ایشون هر بار تو این حدود ی ماه می گفتن به خونواده سلام برسون و خبری هم می گرفت. البته کار شرکت ما واقعا زیاد بود و سخت. دیگه کلافه شده بودم و گفتم بزار بگن دختره سبکه و رفتم بهش گفتم ببخشید تا کی امروز و فردا میارید و ایشون گفتن پدرم راضی نیست و بقیه دایی و خاله و مادر و خونواده راضی هستن. قبلش به من گفته بود کسی رو حرف من حرف نمیزنه همه برای مشورت میانی پیش من. من ساده هم باور کردم! تا اینکه دیگه تصمیم گرفتم که استعفا بدم چون خسته شده بودم از همه چیز!!!!!!!!!!!! و بسیار می ترسیدم که نکنه کسی چیزی بفهمه و متأسفانه مدیر من نمی دونم از کجا و چجوری ولی رابطه بدی با این آقا نداشت و لی ی چیزایی فهمیده بود و به من تیکه انداخت. و من اونروز فقط اینقدر بود که برم خونه و نشستم کلی گریه کردم و بعد به ایشون پیام دادم کسی از صمیمی ترین دوستام نمی دونن شما چیزی گفتی؟ گفت نه نگران نباش اون شعور نداره و ... ما فقط ی بار بیرون رفتیم اونم نیم ساعت اونم تو پارک و با رعایت همه چیز ایش.ن کلی در مورد اعتقاد و مذهب حرف زد. ولی حس کردم اونروز برخورد غیرعادی داشت چون دو تا از دوستاش که همکار منم بودن از کنار ما رد شدن و با خنده به این آقا نگاه کردن حالا گیرم اینا شک من! همون روز های اول بود که بعد این نیم ساعت گفتش که ی روز با هم میریم ی مکان نذهبی و حرفای آخرو می زنیم منم گفتم باید اول برنامه زمانی رو بدی. چون من سختم هست و درست نیست هرچند نرفتیم!!! بالاخره من استعفا دادم و به محض اینکه از شرکت اومدم بیرون و بدون اینکه با ایشون خداحافظی کنم پیام دادن که ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بعد از کلی بد و بیراه گفتن من ایشون فردای اونروز گفتن استخاره بد اومده بود گفتم اولا استخاره مال اینجور مواقع نیست و دوما شما اون اوایل استخاره کردی چرا بهانه در میاریدو بعد گفتن پدر راضی نمیشه میگه راهتون دوره از شهر ما تا شهر ایشون 3 ساعت شاید حداکثر حداکثر4ساعت باشه.
ثبت پاسخ جدید
برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
پاسخها
1 پاسخکاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.