ناشناس

سوال 943178

سخته!نه!از همون بچگی بهم گفتن بزرگی و زشته خطایی کنم،زشته بخندم وبازی کنم،جلف بازی درنیارم و...،رو این حساب ترسیدم به کسی این موضوع رو بگم،ترسیدم مقصر جلوه داده بشم،یه جورایی هم شرم میکردم،یه مدت از خونه خارج نمیشدم،یا اگه هم میخاستم بیرون برم تنها نمیرفتم ،این راز رو توی دلم نگه داشتم،کابوسش همیشه باهامه،این یه مورد از کابوسای بچگیمهاز دوره ی نوجوونی هم باید بگم که نوجوونیم توی مشکلات اقتصادی وقهرو غزلای خانوادم سوخت،اون زمانی که بیشتراز هر زمان بهشون نیاز داشتم فکر عدم تفاهم وطلاق افتاده بود توی سرشون،هرچند طلاقی صورت نگرفت اماجریاناتش ومشکلاتش...توی همون نوجوونی وقتی دعوایی بین من وخواهر بزرگم صورت میگرفت من مواخذه میشدم،اگه مقصرم نبودم من تنبیه میشدم،تا یه ماه مامان باهام حرف نمیزد،وااای بد میسوختم،هنوزم حسش میکنم،یه ماه به یه ماه تو رو نادید گرفتن،انگار که وجود خارجی نداری...خیلی سخت بودجوونی هم که اونقدر مشکل پیش اومده ومیاد،اینقدر میخورم به دیوار که واقعا نای ادامه دادن رو توی خودم نمیبینم،همش با خودم میگم نه بچگی کردم نه نوجوونی داشتم،یعنی الانم باید بسوزم!!!من دارم تاوان چی رو پس میدم؟شما میدونین؟اگه میدونین به منم بگین،خسته شدم از بس از خودم پرسیدم چرا؟بس که هر روز به خودم گفتم چیکار کنم،من باید چیکار کنم؟!خانواده دارم،یه خانواده ی هفت نفره،مجردمبهتر بود میپرسیدین تو چه زمینه ای به بن بست نخوردم،درسی،کاری،خانوادگی،شخصی،هرچی فک میکنم توی همشون خوردم به دیوار،بدم خوردم به دیواریه مدت سرکار میرفتم،توی یه استان دیگه،خونه ی یکی از آشناها شده بودخوابگاهم،توی اورژانس کار میکردم،اما نتونستم تحمل کنم،یعنی مرتبط با رشته وشخصیتم نبود،اونجا بیشتر آزار دیدم،بیشتر حس پوچی کردم،مرگ ومیر آدما وبه چشم یه جنس واسه سرگرمی و ارضای نفس دیده میشدم توسط همکارای آقا،فک میکردن چون غریبم ساده ام،خیلی اذیتم میکردن با پیشنهادای شرم آور و صحبتای نچسبشون،از نگهبان ومامور نیرو انتظامی بیمارستان گرفته تا دکتر وپرستار،مجرد ومتاهل بهم میخاستن نزدیک بشن!واقعا خسته شده بودم از این رفتارا،خلاصه استعفادادم واومدم به شهر خودمونقبلا میخاستم پیشرفت کنم ونفر اول باشم اما الان دیگه نمیدونم واقعا چی میخام!خواستم خودمو از زمین بلند کنم واسه همین خواستم به یکی از آرزوهام جامه ی عمل بپوشونم،ادامه تحصیل بدم،شرکتم کردم اما دست به کتابا نمیزنم،دلم به خوندن نمیره،هرچی باخودم کلنجار میرمم فایده نداره،کم کم دارم به این فک میکنم نباید شرکت میکردم وخودمو وارد چالشی کنم که آخرش مشخصهاز زندگی چی میخام!میخام کمتر باهام لج کنه،کمتر باهام بجنگه،بفهمه دیگه نای مبارزه ندارم،بفهمه که منم میتونم باهاش لج کنم،اگه بخام لج کنم بد لج میکنم

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ
کاربر گرامی، سوال شما به علت غیر مرتبط بودن، تکراری بودن یا نا مناسب بودن حذف شده است.