ناشناس

سوال 975709

سلام خدمت مشاور محترم .بنده دختری 24 ساله دانشجوی سال 5 پزشکی هستم .شهر محل تحصیلم حدود 15 ساعت با شهر خودم فاصله داره .جدیدا به شدت بی حوصله و افسرده شدم .حوصله ی هیچ کاری رو ندارم درسامو به زور شب امتحان میخونم در حالی که قبلا خیلی با علاقه درس میخوندم .به خاطر دوری راه نمیتونم زیاد پیش خانواده برم ولی وقتی که میرم هم حوصله اونا رو هم ندارم .همش دلم میخواد تنها باشم و تو تنهایی هام گریه کنم .دیگه از زندگی خسته شدم ازین شهر لعنتی که توش دانشجو ام اونقدر کوچیکه که خیابونا و مغازه ها و رستوراناش برام تکراری شده و این درس لعنتی که تموم نمیشه و هنوز دو سالش مونده خسته شدم .روز های خوب جوانیم داره میگذره بدون اینکه اندکی از زندگی لذت برده باشم .گاهی اوقات با دیدن زندگی دوستا و آشناهای هم سن و سالم بهشون حسودیم میشه .درسشونو خوندن یه کار هرچند معمولی دارن ازدواج کردن .هم کار میکنن هم تفریح هم عشق .اما من هیچی از زندگی نفهمیدم حتی شانس تجربه عشق رو هم نداشتم .بار ها سعی کردم انتقالی بگیرم برم شهر خودم ولی جور نمیشه از طرفی وقتی پیش خانواده هم هستم حوصلشونو ندارم و تو هیچ مهمونی ای شرکت نمیکنم .دنیا برام تموم شده .گفتم شاید به خاطر اینه که همش با درس و مریض سروکار دارم بذار برم کلاس هنری .رفتم کلاس موسیقی .اما حوصله اونم ندارم انقدر بی انگیزه و یکی در میون سر کلاس میرم که استادم اونروز بهم گفت اگه نیای بهتره علاقه تدریس رو از منم گرفتی .تو رو خدا راهنماییم کنید .با هیچکس نمیتونم حرف بزنم در مورد مشکلاتم چون بلافهصله بر میگردن میگن برو ناشکری نکن مردم دوست دارن جای تو باشن .آخه مگه این زندگی من چیه که بقیه حسرتشو بخورن.هرچی تفریح برای خودم جور میکنم نمیتونه حالمو خوب کنه .با دوستام میرم بیرون خرید و کافی شاپ و گردش ولی هیچ لذتی نمیبرم فقط نقاب خوشحالی میزنم و باهاشون میخندم بعد میام خونه توتنهایی به اندازه تمام اون خنده های تصنعی گریه میکنم .

ثبت پاسخ جدید

برای ثبت پاسخ، لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.

پاسخ‌ها

1 پاسخ

با سلام
دوست خوبم خاصیت آدمیزاد این است که در هر موقعیتی خود را ب دیگران مقایسه میکندو نداشته های خود را با داشته های دیگران محک می زند . هر فردی مراحل زندگی خود را به گونه ای سپری میکند آن کسی که ابتدا ازدواج می کند زودتر به دنبال اشتغال و تحصیل است و آنکه ابتدا تحصیل میکند حسرت ازدواج و ... می خورد . واقعیت این است که اگر یاد نگریم در هر شرایطی قدردان خود و لحظاتمون باشیم متضرر می شویم . من احساس شما را درک میکنم . اما آیا حاضرید این شرایط را ترک کنید ؟ آیا دوست دارید دیگر ادامه تحصیل ندهید؟ مسلم است که خیر. چرا ؟ زیرا خوب می دانید با زحمت آن را بدست اورده اید و چیز ارزشمندی است . بنابراین قدردان آن باشید .
افکار شما احساس و حال شما رامی سازد . تا زمانی که افکارتان حول محور نداشته ها بچرخد حال بهتری نخواهید داشت . باید همکاری کنید تا حالتان بهتر شود . هنوز فرصت های خوبی برای جوانی کردن دارید . پس ان را تلخ نکنید و صبور باشید . یک لحظه به نبود خانواده فکر کنید آیا قابل تحمل است؟ پس بودنش را قدربدانید .
همه داشته های ما به همین صورت است . وقتی به حضورشان عادت می کنیم حوصله مان را سر می برند . شما فقط دچار روزمرگی شده اید . و باید برای تطبیق با شرایط فعلی این روزمرگی را از بین ببرید . پس ابتدا افکار خود راتعدیل کنید و از این همه منفی بینی بپرهیزید . و دوم قدر هرچه دارید را بدانید . اگر با دوستانتون هستید اگر با خانواده اید.و ...
بی دلیل به سراغ کمبود ها نروید . در حال زندگی کنید . فعلا این شرایط را دارید و باید زندگی کنید پس ان را شاداب کنید . اگر افکار خود را اصلاح کنید و حسرت خوردن را از میان بردارید حتی از معاشرت هم لذت می برید . باطن زندگی خو درا با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید . یاد بگرید شاد باشید . حتی اگر در ابتدا تصنعی است . وقتی مدام به دنبال گریه کردن باشید دیگر شاد بودن معنایی پیدا نمی کند عادات غلط خود را اصلاح کنید .
و نکته آخرا ین که از موقعیت خود برای ارتقا و رشد استفاده کنید نه برتر شدن و خاص بودن و اجازه ندید در انتخاب هاتون موقعیت فعلی تون دخیل شود .
اگر تمایل داشتید می توانید برای مدتی دارودرمانی داشته باشید تا شادترو  با انگیزه تر قدم بردارید . زیبایی ها را در هر موقعیتی بیابید . زیبایی شرایط فعلی شما چیست؟