پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1404/06/24

نازکردن دختر2

سلام در ادامه این سوال (من عاشق دختری هستم ولی روی خوش به من نشون نمیده ....) <br />سریال سیب ممنوعه رو یادتون هست من همون حاج یونس و ایشان هستی خانم و ماجرای رسوایی و سر پیری و معرکه گیری هست با این تفاوت من یکبار در جوانی ازدواج ناموفق داشتم و جداشدم درحال حاضر 43 سالمه وایشون 30 ساله<br />یکبار به ایشون گفتم با هم بیشتر آشنا بشیم قبول نکردن ازون به بعد با من خیلی جدی شدن !<br />الان احساس جوانی میکنم موهامو رنگ کردم و همکارا شوخی میکنن خبریه آقای مهندس!؟<br />ممنون و مهر محبت و صبرو حوصله تان در پاسخ گویی.
1404/06/19

نیاز شدید عاطفی و احساسی

سلام. پسری ٢٣ ساله هستم. تا حدود ۲۰ سالگی خیلی خجالتی و کم‌حرف بودم و اصلاً اعتماد‌به‌نفس نداشتم. هیچ‌وقت بلد نبودم چطور با آدما ارتباط بگیرم. ولی یه بار، حدودای ۱۷ سالگی، تونستم با یکی از هم‌مدرسه‌ای‌هام که دو سال ازم بزرگ‌تر بود، یه گفت‌و‌گوی صمیمی داشته باشم. خیلی مهربون بود، چهره زیبا، آروم و قشنگی داشت، برخوردش هم خیلی دلنشین بود. این دیدار باعث شد عشقش وجود رو سراسر پر کنه. همه‌ش تو فکرش بودم و سه سالِ تمام، واقعاً از شدت این عشق، درد می‌کشیدم... چون نه می‌تونستم بهش چیزی بگم، نه بلد بودم چه کاری درسته و چه کاری نه. هر چی سعی می‌کردم به چیز دیگه‌ای فکر کنم، نمی‌شد. قلبم همیشه تند تند می‌زد، شب‌ها خوابم نمی‌برد، هیچ چیزی دیگه برام معنی نداشت. همه‌ش فکرش باهام بود. سعی می‌کردم با کارای مختلف حواسمو پرت کنم، ولی فایده نداشت. این وضعیت حدود سه سال طول کشید تا الان که یه ذره قابل‌تحمل‌تر شده. جالب اینجاست که اونم به من علاقه داشت. همون روزای اول، یه پیام عاشقونه از یه شماره ناشناس برام اومد، و من با یه سری روشا مطمئن شدم که خودشه. یعنی در واقع این درد دوری رو جفتمون کشیدیم. من می‌دیدم که مثلا وقتی اتفاقی توی راهرو از کما هم رد میشدیم صورتش سرخ میشد و حتی نمیتونست سلام بده. (همونطور که منم قلبم کم می‌موند از جاش در بیاد و عرق میریختم و بدنم داغ میشد و زبونم بند میومد و سریع چشم‌هام رو پایین مینداختم و رد میشدم.) ولی دلیل عمده اینکه هیچ‌وقت به هم نرسیدیم، خود من بودم... چون همیشه می‌ترسیدم. از قضاوت بقیه، از اینکه نکنه صمیمی شدن با یه نفر کار اشتباهی باشه. به طور کلی چون تجربه جدیدی، بود و من هیچی در موردش نمیدونستم، می‌ترسیدم... با اینکه اون یکی دو بار سعی کرد دوباره باهام حرف بزنه، ولی من انقدر خودمو کنار می‌کشیدم که حتی چشمم هم بهش نیفته و فراموشش کنم، حتی تو خود مدرسه! واقعاً نمی‌دونستم باید چیکار کنم. الان حدود ٧ سال گذشته و خبر رسیده که اون ازدواج کرده و یه بچه هم داره... منم دارم کم‌کم به فکر ازدواج می‌افتم، برای اینکه این نیاز عاطفی توی وجودم هنوز خیلی پررنگه. به نظرتون باید چیکار کنم؟ همیشه حس ناآرومی و غم و یه جور افسردگی باهامه. دلم می‌خواد یه نفر رو همون‌قدر عمیق دوست داشته باشم، و اونم منو همون‌قدر بخواد... اونجوری که انگار حاضر باشیم همه چیمونو برای هم بدیم. مطمئناً اختلاف و مشکل پیش میاد، ولی فکر نمی‌کنم اینا مانع یه زندگی شیرین و موفق بشه. فکر می‌کنین می‌تونم یه همچین آدمی رو پیدا کنم؟ 💔😔
1404/05/29

شیوه ازدواج

سلام بنده ادم مذهبی هستم ولی دید دلگرم کننده ای به ازدواج سنتی ندارم دلم میخواد با عشق ازدواج کنم و فکر میکنم اون عشق قشنگ با ازدواج سنتی پیش نمیاد و فقط عادته و اینکه ادم مجبور میشه یکی رو دوست داشته باشه انگار و سعی کنه به دلش بشینه درحالی که اگه کسی رو دوست داشته باشه ادم یک نگاه دیگه ای بهش داره البته شایدم من اشتباه میکنم ولی حس میکنم اون عشق قشنگ برای ازدواج سنتی پیش نمیاد شایدم زیادی رویایی فکر میکنم و اینکه خواستگاری سنتی داشتم و خواستگار خوب هم داشتم ولی حس میکنم مجبورم ب زور یکی رو دوست داشته باشم و اینشکلی سختگیریم بیشتره درحالی که ت ازدواج با عشق ادم سخت نمیگیره
1400/07/11

سوال 12577

سلام من ۱۸ سالمه و در این سن ب عبارتی من عاشق شدم و کسی ک دوسش دارم از من ۴ سال بزرگ تره من ب پدر و مادرمم گفتم داستان رو بنده ۴ ماهه بشدت سر این موضوع اعصابم داغون شده ینی روحم سوخته کامل و هیج حسی ندارمکسیم ک دوسش دارم معلم گیتارمه من ی گیتاریست حرفه ایی هسم و این خانم ۳ ساله معلممه میخام اگ میشه راه حل بم‌بدین ایا بش بگم داستانو یا بیخیال شم لطفا بم بگین دیک واقعا نمیدونم جیکار کنم خیلی دوسش دارم شدید و میترسم بش بگم و اگ جواب منفی بگیرم هم میترکم همم دیگ مثلا میگ کلاسم نیا همم گروهم هستیم گروهمون میترکه چون دو نفریم
1400/07/11

سوال 12198

کسی رو پیدا نمیکنم تا عشق خودمو باهاش تقسیم کنم چون میدونم آدم مهربانی و عاشقی هستم