پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1399/07/07

سوال 521315

باسلام <br>من تو سن 22 سالگی خواستگاری داشتم كه هم كلاسیم بودند همان جلسه دوم به ایشان راجع به بیماریم گفتم اصلا براشون مهم نبود این بیماری، با این حال من با ایشون به دكتر پوستم مراجعه كردم تا كاملا با بیماری آشنا شن كاملا این بیماری رو پذیرفتن حتی من اطلاعاتی كه از اینترنت راجع به این بیماری جمع كرده بودم در اختیارشون گذاشتم تا عجولانه تصمیم نگیرن شب بله برون به خوبی تمام شد فرداش مادرش زنگ زد وگفت حلقه رو پس بفرستین نمی دونین جه حالی شدم هنوزم كه هنوزه از یادم نمی ره اون لحظه .اون آشنا بود و این بلا رو سرم آورد دیگه سنی ازم گذشته و مطمئنا خواستگاری كه مورد دلخواهم باشه رانخواهم داشت و تقریبا دیگه آشنایی آنجنانی نیز ازشون نخواهم داشت می ترسم این ماجرا دوباره تكرارشه .از استرس گفتین بعضی وقتا نمی شه استرس نداشت من 2 سال پیش خواهر كوچیكمو بر اثر تصادف از دست دادم از اون موقع به خاطر اوضاع مادرم خانه نشین شدم هم كارمو ول كردم هم دانشگاهمو .<br>امسال تو استخدام آموزش و پرورش شركت كردم تا 5 ساعت سر كار برم و بعدش بتونم به مادرم كه مریضه برسم چون كار قبلیم 8 ساعت در روز بود و نمی شد این مدت طولانی مادرو تنها گذاشت قبول شدم ولی بدبختانه باز به بیماریم گیر دادن از چند تا دكتر واسشون گواهی بردم تا بفهمن این بیماری واگیر دار نیست ولی قبول نكردن و تنها امیدم به نا امیدی تبدیل شد.الان كه فكر ازدواج كردن به سرم زده از خوشی نیست 2تا برادر كوچیكتر از خودم دارم یكیشون می خواد ازدواج كنه اخلاقشون با من زیاد خوب نیست مادر می گه اول تو باید ازدواج بكنی چون الان باهات اینطور رفتار می كنن زناشونم به این صورت باهات رفتار كنن و حرف نا مربوطی بهت بزنن من دق می كنم خیلی می ترسم من جز مامانم تو این دنیا كسی رو ندارم اگه خدای نكرده بلائی سرش بیاد خودمو نمی بخشم <br>نمی خوام زیر منت عروس باشم و آب شدن مادرمو ببینم واسم دعا كنین كم مونده دیونه شم
1399/07/07

رابطه‌ای زیر سایه‌ی دعوا

سلام و خسته نباشید. ۱۳ سال است ازدواج کرده‌ام. شوهرم فردی بهانه‌گیر است و این موضوع باعث تنش‌های مداوم در خانه شده. یک پسر ۱۱ ساله و یک دختر ۶ ساله دارم که بر اثر این دعواها، رفتارهای تند و جوشی پیدا کرده‌اند. پسرم هم اخلاق پدرش را تقلید می‌کند و همان برخوردها را با خواهرش دارد. خواهش می‌کنم راهنمایی‌ام کنید تا بتوانم این شرایط را آرام‌تر و رابطه‌ خانواده را بهتر کنم.
1399/07/07

سوال 519571

باسلام.بخاطر بعضی رفتارام و بد قولیام نامزدم تا حدودی بی اعتماد شده بهم.کمکم کنین.راه های جلب اعتماد دوباره بهم بگین.یعنی میشه همه چی درست شه؟
1399/07/07

سوال 521010

با سلام بنده دانشجوی کاردانی هستم و تابستان امسال فارغ التحصیل میشوم دختری را دوست دارم که خود او هم نمیداند و ترس دارم که از دستم برود ایا در این سن کم ازدواج کنم
1399/07/07

سوال 521831

با عرض سلام من از یکی از دختر های فامیلمون خواستگاری کردم ، ایشون جواب منفی دادن میگن: من از بچگی شما را به عنوانه یه برادر و دوست خوب ، دوست داشتم ولی نمی تونم شما را به عنوان همسر دوست داشته باشم (من خودم فکر می کنم شاید به خاطر روابط زناشویی باشه ) می خواستم بدونم آیا این مشکل حل شدنی هست و من میتونم نظر ایشونا عوض کنم و اگه می شه من باید چیکار کنم؟ با تشکر
1399/07/07

سوال 518898

با سلام و تشکر فراوان از راهنمایی قبلی چگونه لحنم را در ارتباط با همسرم از لحن طلبکارانه به مودبانه و محترمانه تغییر دهم . همسرم احساس میکند که همیشه مقصر است و این احساس را حاصل رفتار من میداند
1399/07/07

سوال 524016

سلام من حدود 9ماه نامزد بودم و 4ماهه ازدواج کردم،25 سالمه و شاغل هستم.همسرم خوبه وکمکم هست وراضیم ولی یه اخلاقی داره که منو اذیت میکنه اونم اینکه وقتی من کل جریانات را در هر مورد تعریف میکنم ولی اون زیاد راجع به اینکه روزایی که رفته خونه مامانش و من نبودم و چی شده هیچی نمیگه و میپرسی چه خبر فقط میگه سلامتی و مادر شوهرم هم خیلی یواشکی اگه چیزی بهش بخواد بگه میگه که من اصلا متوجه نمیشم کی گفته و بنظرم این کار جالبی نیست چون مامان و بابای خودم همهچیه همو خبر دارن و قائم نمیکنن.و اذیت میشم میشه راهنمائی کنین.لطفا
1399/07/07

سوال 782092

سلام همسر من با مدیر مسؤلش چند ماهی است كه صیغه كرده و میگوید این خانم نیاز به كمك دارد و چون چند سال پیش طلاق گرفته و شوهرش مهریه اش را نمی دهد. و این خانم با آشنایی با همسر من مذهبی تر شده است و همسرم برایش چادر خریده و او چادر سر میكند و همسرم به من میگوید كه صبر كنم و در این كار خیر شركت كنم كه نجات یك انسان است و میگوید تو زن من هستی و هیچ چیز برای من كم نداری. حالا من چه كار كنم من مدت ١٢ روز است كه فهمیدم و خیلى بهم ریخته ام ولی تصمیم گرفته ام كه به او اعتماد كنم با اینكه او ٦ماه یا بیشتر این موضوع را از من پنهان كرده و هر وقت كه من شك میكردم به نوعی دروغ میگفت. سعی میكنم به این موضوع فكر نكنم چون خیلی نگرانم میكند. دختری ٥ ساله دارم و فرزند دومم ٤ ماهه دیگر به دنیا میاید. با اینكه همسرم خیلی اظهار محبتت میكند و گفته كه با او زناشویی ندارد، ولی ازلحن حرف زدنش با او و اینكه یك بار با هم به مشهد رفتند و نمیدانم چقدر با هم بوده اند چون همسر من مدت زیادی سركار است. اینها نگرانم میكند. با اینكه میگوید خودم تمامش میكند و چند بار استخاره كرده است و اتمام این كار را با پشیمانی بیان میكند. من چه كار كنم میخوام صبر و تحمل داشته باشم ولی خیلی اذیت میشم. لطفا راهنمایی كنید.
1399/07/07

سوال 516224

با سلام و خسته نباشید<br>ممنون از پاسخی که دادید و ممنون از راهنمایی های خوبتون<br>راستش چند روزه به حرف هایی که گفتید خیلی فکر کردم . با خودم تصمیم گرفتم با مجتبی خیلی رسمی و کمی هم سرد برخورد کنم راستش نمی دونم اینجور برخورد کردن درسته یا نه ولی فکر میکنم اینجوری بهتر باشه . نظر شما چیه ؟ اینجور برخورد کنم یا نه ؟ چند روزه ازش ناراحتم ؛ ناراحتیم هم خیلی بی دلیله و خودم هم واقعا نمی دونم چرا . چرا از ناراحتم... فقط خسته ام . واقعا خسته ام . حتی چند شب پیش شمارش و تمام پیام هایی که بهم داده بود رو از توی گوشیم پاک کردم و به خودم گفتم دیگه نباید بهش پیام بدم و اگر شما میگید که این کار عواقب خوبی نخواهد داشت حتما همین جوری هستش . هرچی باشه شما موارد زیادی در این خصوص دیدید ... از وقتی بهم گفتید با مجتبی برخورد محترمانه و محبت آمیز داشته باشم خیلی بهش فکر کردم دیدم نمی تونم ... احساس می کنم دیگه در توانم نیست . حتی دیگه نمیدونم چه جور برخوردی باید بکنم . وقتی بهم گفتید شاید شرایط ازدواج رو نداشته باشه با خودم گفتم شاید واقعا همینجوریه . سعی کردم شرایطش و احساساتش رو درک کنم .... ولی باز در مقابل همه این چیز ها با خودم میگم چرا اون من رو درک نمیکنه؟ شاید هم اینجور نباشه و اون بخاطر خودم چیزی نمیگه. نمی دونم فکر و ذهنم بهم ریخته و میدونم این بهم ریختگی بی مورده اما نمیدونم چجوری ازش فرار کنم . خانم عطاریان احساس خستگی میکنم با همه میگم و میخندم ولی توی دلم دنیایی از غمه دوست دارم برم جایی و تک و تنها فقط و فقط گریه کنم و هیچ کس بهم نگه چرا گریه میکنی ......... <br>ببخشید<br>با تشکر فراوان از شما عزیز بزرگوار
1399/07/07

سوال 633991

باسلام و خسته نباشید<br>من دانشجوی حقوق هستم ترم آخر 26 سالمه حدود 3 ماهه که به ازدواج با دختری که یکی از آشنایان معرفی کرده فکر کردم و کلی هم تحقیق کردم. که بالاخره چند روز پیش پدرم موضوع رو با دایی دختر مطرح کرد که نظرشون رو بدونیم خانوادش راضی بودن و خیلی هم خوشحال شدن ولی وقتی با خود دختر صحبت کردن و نظرشو خواستن گفتش که تا تموم شدن درسش قصد ازدواج نداره (23 سال داره و دانشجو ترم سومه) البته من رو خوب نمیشناسه فقظ شاید یکی دو بار دیده باشه، نمیدونم واقعا قصد ازدواج نداره یا پای کسی دیگه وسطه و یا اینکه چون منو خوب نمیشناسه این جواب رو داده، نمیدونم باید چکار کنم. پدرم میگه باید فراموشش کنم ، میگه لیاقت مارو ندارن ولی واقعا نمیتونم فراموشش کنم. قبل از این خیلی احساس تنهایی میکردم حالا دیگه واقعا افسرده شدم چون اصلا انتظار شنیدن این جواب رو نداشتم، کسی هم نیست باش در دل کنم شاید کمی آروم شم.<br>برا ارشد و آزمون کانون وکلا سال آینده داشتم میخوندم دیگه نمیتونم درس بخونم خواهش میکنم منو راهنمایی کنید، چکار کنم. متشکرم<br>
1399/07/07

سوال 521417

با عرض سلام وخسته نباشید من 2 سال است که ازدواج کرده ام شوهرم به زن ارزش انسانی خاصی قائل نیست و حتی می گوید در تولد بچه فقط مرد نقش دارد و زن فقط نقش حامل را دارد و اصل وریشه ازآن مرد است ، من ازین حرفها خیلی ناراحت می شوم حتی نقش خود را در زندگی صفر می دانم لطفا مرا راهنمایی کنید که بتوانم جواب در خور بدهم تا ازین تفکر غلط بیرون آید با تشکر فراوان

صفحه 644 از 644