پرسش‌ها

سوالات کاربران را مرور کنید و با جستجو و فیلتر، سریع‌تر به پاسخ برسید.

1401/03/12

سوال 17124

خیلی دوست دارم ازدواج کنم ولی تجربه زندگی بقیه منو سرد میکنه. مورد هایی که برام میاد هم مناسب نیستن.نمیدونم چیکار کنم؟یا مورد خوبه همشهری نیستیم و اختلاف فرهنگی پیش میاد.
1401/03/11
ناشناسعمومی

سوال 17106

سوالات قبلی پس دست گرمی بود جایزه نداشت؟ منظورم اینا بودن: 🤣حاضری حلقه نامزدی رو نقره بخری؟تو دوره آشنایی عکس بگیریم یا نگیریم؟ازدواج کنیم خاطره میشه، ازدواج نکنیم چی؟ناز کردن دخترا تو خواستگاری چجوری باید باشه؟
1401/03/10
ناشناسعمومی

سوال 17093

<p class="paragraph"> چرا نتیجه مسابقات قبلی پرسان را اعلام نکردید به حد نصاب نرسیده؟ </p>
1401/03/10
ناشناسعمومی

سوال 17082

چطوری تو گوگل حرفه ای جستجو کنیم؟
1401/03/08

سوال 17049

<p class="paragraph"> با عرض سلام و خسته نباشید .من 3روز پیش هندوانه و اب زیاد خوردم و زود دراز کشیدم و خوابیدم تا صبح دستشویی رو نگهداشتم .شبش پهلوی سمت راستم درد داشتم و کمکم این درد اومد سمت چپ و مدام تشنم میشه و سریع باید برم دستشویی .دلیلش چی میتونه باشه؟ </p>
1401/03/08
ناشناسعمومی

سوال 17033

چطور هسته انبه را در گلدان بکاریم؟
1401/02/10

سوال 16592

سلام چه خوب كه اينجا را گذاشتيد وگرنه ما غير از خدا به کی ميخواستيم حرفهامو بگيم <br>
1401/02/06
ناشناسعمومی

سوال 16560

سلام من سه سال با یکی در ارتباطم همدیگه هم خیلی دوست داریم اما جدیدا تهدیدم میکنه وقتی عصبی میشه ک فلان کار میکنم.... وقتی عصبی بد از کوره در میره اما ب عشقش شک ندارم چون خودش بارها ثابت کرده حالا موندم بهترین رفتار من در مقابلش باید چی باشه اینم بگم من خیلی کوتاه میام لجبازی نمیکنم....
1401/02/04

سوال 16529

سلام من ۲۱ سالمه تو دانشگاه از یه پسر خیلی خوشم اومده چون خیلی آدم مذهبی و با حیا و معتقدی هست... نمیدونم باید چیکار کنم... سال اخرشه و دیگه درسش داره تموم میشه میترسم بهش هیچی نگم اونم دیگه برا همیشه بره دیگه هیچوقت نبینمش... خیلی با خودم کلنجار رفتم .. من واقعا از وقار و متانت این آقا خوشم اومده اما خودم خیلی خجالت میکشم برم بهش بگم اخه برم چی بگم چون من خودم هم مذهبی هستم و چادر میزنم با پسرا اصلا رفیق نمیشم... نمیدونم چیکار کنم
1401/01/09
ناشناسعمومی

سوال 16018

سلام و عرض ادب.من با خانومم یکسالی هست عقد کردیم ولی در این مدت همیشه بحث و دعوا و دلخوری داشتیم.چندتا مورد رو خدمتتون عرض میکمک1-دیروز دایی خانومم برای ناهار منزل پدرخانومم دعوت بودند و به بنده گفتند شما هم بیا و من بعد از کار ،ساعت14:45 به منزلشان رسیدم و دیدم دارند ناهار میخورند و نشستم سر سفره و به همسرم گفتم شما هم بیا بشین با هم ناهار بخوریم و بعد گفتند من ناهار خوردم(احساس میکنم خودش و خانوادش برام ارزش قائل نیستند)2-برای عید دیدنی خانومم دوست داره بیاد منزل اقوامم ولی من رو حاضر نیست خونه همه اقوامش ببره و حتی خودشونم با خانوادش نمیره که مبادا من گلایه کنم3-از خانوادشون سوالی بپرسم خانومم میگه چرا تجسس میکنی در خانوادم ولی خودشون از ما همه چیز رو میپرسند.ممنون میشم کمک و راهنماییم کنید چون دارم به طلاق فکر میکنم
1400/12/20
ناشناسعمومی

سوال 15715

سلام بیشترین ترسم خدا هست و بیشترین ترسم ازدست دادن همسر ایندم و بیشتر فرزندانم و اولاد اوناست خودم همه تلاشم کردم تا با کسی که فقط میگفت دوستم داره یه عقد داعم داشتم که فقط من نامحرم بودم و تمام کار و کار خانه و کتک ها وهمسری که همسری نکرد اون فقط با مردم همسری کرد هر روز محربون تر شدم و هر روز سه تا ۴چهار بار کتک میخوردم و حرف های رکیک و مسخره کردن چه جمع چه خوانوادگی همسر و اون دختر فقط پول میخاست و هر موقع که با اجازه اون میرفتم کمک پسر خواهرش و اون توحمت زشت بد میزد این تا یک سال بود که هر موقه از سرکار میاومدم براش صدقه مینداختم اگه اون همه خیانت ها نمیکرد باز هم پیشش بودم حازر بودم تمام کتک ها و حرف های بد بشنوم ولی خیانت نه دیگه نمیتونیستم اون دختر فقط پیش پسر خواهرش و پسر برادرش میخابید باز هم میتونستم هفته ای یک بار یجم خوشحال ببینمش همین برام کافی بود کامل ترسم گفتم البته مادرم و بابام میدونن راستش گفتم

صفحه 10 از 80277